شنبه آذر ۳, ۲۱۲۴

خواجه ابوالهیثم جوزجانی

خواجه ابوالهیثم جوزجانی

نویسنده: پوهاند دوکتور سرورهمایون

منبع: فصل نامه فرهنگی، ادبی و پژوهشی حجت، شماره دوم، از سال دوم، شماره مسلسل ششم، صفحه ۳۶-۴۸، سرطان –  سنبله ۱۳۷۰٫

به دانش‌مندان ادبیات کلاسیک دری پوشیده نیست که خواجه ابوالهیثم ( احمد بن حسن) از فضلا و شعرای اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم و از دانایان اسمعیلی مذهب بوده که دانش ما در باره او خیلی اندک و منحصر است به یگانه قصیده و بازتابی از این قصیده که در نوشته‌های برخی از نویسنده‌گان روزگار بعد از و باقی مانده است. آن‌چه انگیزه نگارش این مقاله بوده نه شرح حال این مرد بزرگوار است ونه بحثی در باره قصیده‌اش، بلکه در باره اسم و نسب او نظری دارند، خلاف رای دانش‌مندانی‌که تا امروز درباره او قلم فرسایی کرده‌اند قصیده ابوالهیثم درهشتاد ودو بیت و حاوی مباحث منطقی، طبیعی، دینی تاویلی، فلسفی ونجومی است و این مطالب را به صورت سوالاتی مطرح ساخته که می‌خواسته خودش یا خواننده‌یی بدان پاسخ نویسد. البته معنای دقیق فلسفه نزد اسماعیلیان، موافق تاویلات باطنی آن گونه است که در تحلیل و تفسیر قصیده ابوالهیثم باز تاب یافته است .(۱)  این قصیده  را عین الدوله ابوالمعالی علی بن اسد، امیر بدخشان از حافظه بر بیاض آورده و به ناصر خسرو بلخی (ونه قبادیانی) (۲) که در این هنگام در هزاره یمگان ساکین بود فرستاده و از و به تضرع التماس نموده که پرسش‌های مندرج قصیده را پاسخ  نویسد. و ناصر این امر را دو مرتبه انجام داده است. یک‌بار به صورت ملخص  (۳)  و بار دوم به تفصیل به صورت کتابی‌که « جامع الحکمیتن » یعنی جامع حکمت طبیعی و مابعد طبیعی عنوان یافته است. ناصر این اثر را در سال ۴۶۲ه  انجام داده، لیکن پیش ازو مرد دیگری هم از دانش‌مندان باطنی مذهب و شاگرد ابوالهیثم مذکور به نام محمد صرخ، که مدت نه سال نزد او شاگردی نموده این قصیده را شرح و تفسیر نموده، و این دو اثر هر دو چاپ شده است.(۴)

ناصر در شرح این بیت قصیده:

به شهر اهواز کس از تب جدا نبود                به تب اندر غمگین ندید کس دیار

ابوالهیثم را طبیب پیشه خوانده است، اما شاگردش محمد صرخ، در کتب مربوط معمولا نسوی یا – نیشاپوری دانسته شده  است، چنان‌که فرزندش ابوجعفر را به همین گونه نسوی یا نیشاپوری نسبت داده‌اند.

من در این باره‌هم حرف‌هایی دارم، ناظر بر این‌که این شخص نه نسوی (نسایی)  و نه نیشاپوری بلکه نخشبی(نسفی) بوده است.

ابوالحسن بیهقی(متوفا ۵۶۵ ه ) از ابوسعید محمد صرخ نام گرفته و او را شارح این قصیده خوانده (۵) و همین اشاره او البته  در ترجمه «تتمه »  یعنی در « دره الاخبار و لمعه الانوار» نیز انتقال یافته است (۶)  عروضی سمرقندی او را پدر استاد خود- الشیخ الامام ابو جعفر- نامیده است. (۷) و چون چار مقاله در حدود سال ۵۵۰ ه نگاشته شده پس ابوسعید محمد صرخ  در اواخر قرن پنجم می‌زیسته است.

در کتب مربوط به ویژه در تواریخ ادبی جدید، آن‌گاه که در باره  ابوالهیثم  صحبت می‌شود او را معمولا جرجانی می‌خوانند و چون اسم نسبه مذکور در متون کهن خیلی آشفته و گوناگون آمده: جرجانی، جوزجانی، بوزجانی وحتی جورانی، من درسطور فوق او را جرجانی یا طور دیگر نه خوانده‌ام. ببنیم کدام یک اسامی در حق صاحب تر جمه صادق است. باید گفت داکتر ذبیح الله  صفا او را جرجانی(گرگانی)  خوانده و طبعا او را از اهالی گرگان ساحل جنوب شرقی بحیره خضر شمرده است.(۸) پیش از ایشان، دانش‌مند موشگاف ایرانی مجتبی مینوی هم، در مقاله « قصیده چون و چرا» (۹) او را جرجانی نوشته، اما آقای اقبال آشتیانی، مدیر مجله یادگار، که این مقاله نشر کرده آن را به یاد داشت خود مصدر ساخته است و در طی آن چنین گفته: ظهیر الدین ابوالحسن بیهقی در «تتمه صوان الحکمه»  ابوالهیثم را « البوزجانی»  خوانده و گفته که «من ازو در حکمت جز قصیده فارسی که آن را محمد سرخ نیشاپوری(کذا) شرح کرده اثری ندیدم.‌(۱۰) و این ابوالهیثم در بین اعوام حکما  شهرتی دارد لیکن از او تصنیفی یا کلامی که از آن بتوان مرتبه او را در حکمت شناخت به دست من نیفتاده است.» آقای اقبال بعداً چنین می افزاید: چنان‌که ملاحظه می‌فرمایید بیهقی او را «بوزجانی» نوشته،  در صورتی‌که در جامع الحکمتین(نسخه ایا صوفیه) این نسبت « جرجانی» است. چون نسخه ایا صوفیه غلط بسیار دارد محتمل است که ناسخ نداسته« بوزجانی» را به «جرجانی» تحریف کرده باشد.(پایان یاد داشت اقبال)

مجتبی مینوی که این یاد داشت را در لندن خوانده، فورا به ردش پرداخته و در پاسخ نوشته: اولا، ما از کجا می‌دانیم که بیهقی«بوزجانی»نوشته فقط می‌توانیم بگوییم که در تتمه صوان الحکمه (چاپ لاهور)  ابوالهیثم، بوزجانی خوانده شده است،  که این بیان مربوط  به ناشر کتاب است، زیرا که در نسخه اساس(یعنی نسخه  اهلوارد، برلین ) نسبت او «الجورجانی» (کذا) بوده است، ‌و در ترجمه فارسی همین کتاب که موسوم است به «دره الاخبار» (چاپ لاهور، ص ۹۱، چاپ تهران، ‌ص ۷۸) نیز الجورجانی ضبط شده است. ثانیا نسخه جامع الحکمتین هر چند کا اغلاط فراوان دارد،  در این مورد نمی‌‍توان به آن چنین نسبتی داد، زیرا که کاتب این نسخه آن اندازه  قوه تصرف نداشته که لفظ «البوزجانی» را هر دفعه که نقل کرده است به «الجرجانی» تبدیل کند.(۱۱)

از سطور فوق چنین استنباط می‌شود که ابوالهیثم را برخی، بر اساس نسخ تتمه صوان الحکمه بوزجانی در برخی دیگر از نسخ این کتاب «جوزجانی» و بر اساس جامع الحکمتین «جرجانی» دانسته‌اند و چنان‌که نویسنده این اسطوره در جامع الحکمتین غور نموده در یکی از نسخ نسبه مذکور بدین گونه نیز ضبط شده است: جورانی.(۱۲)  اکنون بار دیگر صورت ضبط سر چشمه‌ها را فهرست می‌کنیم:

۱-  در  صوان الحکمه، چاپ لاهور البوزجانی.

۲- درترجمه  صوان الحکمه، چاپ لاهور از نسخه پنچاب: الجورجانی.

۳- در تتمه صوان الحکمه، البوزجانی،‌ و در نسخه برلین: الجورجانی.

۴- در جامع الحکمتین، چاپ در تهران: جرجانی، ولی در این کتاب از قرار یکی از نسخ که در دست هانری کوربن بوده است: جورانی.

۵-  در انتخاب منتخب صوان الحکمه ، و اتمام التتمه، چاپ لیدن، البوزجانی(۱۳).

علی رغم این همه آشفتگی مجتبی مینوی و دوکتورصفا، ابوالهیثم را جرجانی خوانده و گرگانی پنداشته‌اند. همین نظر است که در کتب تاریخ ادبیات دری نفوذ نموده و بل نتیجه همه این شاعر را گرگانی دانسته‌اند.

جرجانی خواندن ابوالهیثم مبتنی است بر یکی از نسخ جامع الحکمتین که آن‌را کدام ترک بد خط کم سواد کتابت نموده (۱۴) ، و چون چنین است و با دلایلی که ذیلا ارئه خواهد شد بر آن اعتنا و اعتماد لازم نیست، به ویژه  که در دیگری آثار ذکری از جرجانی بودن ابوالهیثم به نظر نرسیده است.

ثانیا درکتب تاریخ و جفرافیه به جرجان‌های متعدد بر می‌خوریم که انتصاب ابوالهیثم را به گرگان طبرستان مشکوک می‌کند به ویژه که یک جرجان هم در ولایت  تخار از اعمال رستاق وجود داشته که تا کنون به همین اسم و رسم موجود است.(۱۵) عبدالحکیم رستاقی می‌گوید: ابوجعفر محمد بن عبدالرحیم بن احمد بدخشی از جرجان  بدخشان بوده که در سال ۴۵۰ ه در گذشته است.(۱۶) منظور از تخارستان در متون قدیم بدخشان سفلی است. ابونصر عتبی می‌نویسد: سبکتگین به امر امیر نوح سامانی، که از حمله ایلک خان آگاه شده بود، ‌از خراسان و غزنین و زابل لشکر فراهم کرد، و میان کش و نسف فرود آمد تا لشکر جرجان و ختل و صغانیان  ودیگر اطراف بدو پیوست.(۱۷) در این متن چون جرجان در کنار ختل و صغانیان ذکر شده احتمال باید داد که مراد از آن، اگر تصحیف جوزجان نباشد، جرجان تخارستان باشد، به ویژه که در متن عربی اثر عتبی«جوزجان والختل والصغانیان» ظبط شده است.این‌جا احتمال قوی‌تر می‌گردد. که گرگان ساحل خزر در میان نباشد، زیرا که گرگان از واژه گرگ (حیوان درنده) می‌آید و در آن «واو» گنجاییش ندارد.(۱۸) این حقیقت و وجود ظبط‌های جورجان و جوزجان پدیده‌یی است که خاطر محقق نکته سنجی چون مرحوم مجتبی مینوی را باید جلب می‌کرد که نکرد از سوی دیگر در این هنگام امرای گرگان ساحل  خزر مخالف سبکتگین بودند و او نمی‌توانست چشم به راه کمکی از آن ولایت دور افتاده باشد.

اختلات و اشتباه کلمات دارای تجنیس ناقص منحصر به همین مورد نمی‌ماند. در طول تاریخ دوره اسلامی، در آثار منظوم و منثور، این پدیده وجود داشته و مقابله ومقایسه نسخ، هنگام چاپ وانتشار آثار همین‌جا مورد نیاز گشته است در مجالس النفایس علی شیرنوایی (به ترکی) مولانا جانی را سه گونه منسوب داشته اند:  جور جانلیق، جوزجانلیق، خوز جانانلیق. (۱۹) در تاریخ شاهی (مشهور به تاریخ افاغنه ) تالیف احمد یادگار، مولف طبقات ناصری منهاج الدین جرجانی خوانده شده.(۲۰) همین گونه است در فواید الفواد امیرحسن سجزی: جرجانی.

پس مسقط الراس یا وطن ابوالهثیم شاعر قصیده «چون و چرا» باید دقیق و تحقیق شود که وی به کدام شهر و دیارتعلق داشته است: به گرگان جنوب شرقی بحیره خزر یا به کدام گرگان دیگر یا گوزگان مشهور مغرب ولایت بلخ که مرکز آن شهر شبرغان (شبورقان کهن) است یا نه به گوزگان بدخشان که امروز فیض آباد خوانده می‌شود.

فیض آباد تا پیش از تاسیس حکومت محلی مستقل متاخر امرای بدخشان به دست یاری بیگ که آخرین  فرزندش به واسطه امیر عبدالرحمن سقوط داده شد، «جوزون» یا ‌«جوزگون» نامیده می‌شد، و من نخستین مرتبه این مساله را طرح نموده، در باره آن در مقاله «تیر آرش کجا به زمین افتاد» به تفصیل سخن رانده ام. (۲۱) به عقیده من خواجه ابوالهیثم، شاعر قصیده چون و چرا از این جوزجان – که این ضبط در دو سه نسخه  تکرار شده است – بر خاسته و طبیعی است که دراین صورت من او را از اهالی جوزجان مغرب ولایت بلخ نیز نمی‌دانم، اینک دلایل مزید:

۱-  خواجه ابوالهیثم، شاعر اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم مبلغ فعال شیعه اسمعیلی بوده، و اگر چه پیروان این مذهب در سایر اکناف خراسان هم بودو باش داشته، و اگر چه نه علنی در خفا و به اصطلاح فعالیت‌های زیر زمینی می‌کرده‌اند، لیکن صرف برخی نقاط،‌ به ویژه خطه بدخشان بوده که از رهگذر امکانات مادی و استحکامات اراضی و بر خورداری از موقعیت خاصی که آن را در چهارراه گونه قرار داده بود، برای باطنیه به حیث  دژ استوار و قلعه تسخیر ناپذیر گشته بود، و به همین دلیل بوده که ناصر خسرو در آن پناه گزین شد و امیر اسمعیلی داشت که توانست در برابر لشکر مسعود غزنوی و سنجر سلجوقی پای مقاومت بفشارد و سال‌ها به هستی خود ادامه بخشد. در حالی که در گرگان و جوزجان مغرب بلخ این امکانات میسر نه بوده است. پس این یک قرینه قوی می‌شود که ما باید از بین واریانت‌های گوناگون کلمه، ضبط «جوزجان» را لااقل در نظر داشته باشیم تا دیده شود که قراین دیگر به کجا دلالت می‌کند.

۲- قولی است معتبر و جملگی برآنند که ابوالهیثم شاعری بوده ناشناخته، و به گفته ابوالحسن بیهقی: ازو جز قصیده‌یی که محمد صرخ نیشاپوری (کذا) شرح کرده چیزی نیافته‌اند، و غیر از آن اثری از اوظاهر نشد که بدان استدلال به رتبت او در علوم توان کرد.(۲۲) دیگران‌هم به رابطه غربت این شخصیت همان قدر تاکید دارند که در باره امیراسمعیلی بدخشان، عین الدوله ابوالمعالی علی بن اسد، که این هویت او صرف از خامه پر برکت ناصرخسرو به ما معلوم گشته است، والا همین قدرهم او را نمی‌شناختم  به نظر من این حالت فقط یک دلیل دارد، و آن این که بدخشان و مذهب اسمعیلی، این مردم و منطقه را از همه بریده و بنابران از انظار دور ساخته  شده در صورتی‌که اگر او به جوزجان یا گرگان تعلق می‌داشت بعید بلکه غیر قابل تصور است  که تا بدین جای‌گاه مجهول باقی می‌ماند.  به یاد  باید آورد که ابوالمعالی غزنوی که کتاب بیان الادیان  را به سال ۴۸۵ه . یعنی درست چهار سال پس از وفات ناصر(متوفا ۴۸۱)در شهر غزنه تحت زنخ بدخشان تالیف نموده جمله  شگفتی انگیزی دارد بدین گونه: الناصریه یعنی اصحاب ناصرخسرو و او ..صاحب تصانیف است و کتاب وجه دین و کتاب دلیل المتحیرین او تصنیف کرده است در کفر و الحاد و بسیار کس از اهل طبرستان از را او برفته‌اند و آن مذهب بگرفته (۲۳)

در حالی‌که ناصر، چنان‌که از سفرنامه او، که لااقل در نشان دادن و تعیین خط سیر سفرش سندی است متقن‌، بر می‌آید، اصلا وابدا، نه در سفر رفت و نه در عودت، به طبرستان نرفته، در باور من واژه تبرستان تصحیف تخرستان(تخارستان علیا یعنی بدخشان ) است.(۲۴)  و ناصر نه فقط به تبرستان نرفته بلکه مذهب ناصریه در تبرستان هیچ شنیده نشده است، و این مذهب خود را ناصر در تبرستان علیا(بدخشان) گسترش فراوان بخشید و پانزده سال اخیر عمرش را در پای طبیعت زیبای آن نثار نمود. پس می‌بینید  که چهار سال از مرگ ناصرگذشته و دانش‌مندان غزنه هنوز از این حادثه آگاه نشده‌اند و آشکار است که پدیده‌های بدخشان و مذهب اسمعیلی آن خیلی ناشناخته و نیاموخته مانده است. این‌هم قرینه دیگری که دلالت دارد ابوالهیثم بدخشانی بوده باشد.

۳- فراموش نباید کرد که امیر بدخشان، به این دلیل که اسمعیلی است طبیعتا به شاعر اسمعیلی که اوهم بدخشی است علاقه صمیمانه می‌یابد. به او چنان دلبستگی می‌یابد که قصیده‌اش را حفظ می‌کند، و همین که می‌بیند ناصر را در اختیار دارد ازو به تضرع می‌خواهد این قصیده را که قبلا هم شرح شده بهتر و مفصل شرح و تفسیر نماید، واز کجا که شرح نخستین ناصر را ملخص و ناکافی یافته از او خواستاری تفصیل و شرح ثانوی نشده باشد یعنی هر دو شرح به در خواست امیر بدخشان. این نیروی انجذابی ‌که این قصیده در دل ودماغ امیر داشته احتمال می افزاید که شاعر بدخشی بوده باشد.

اما محمد نشوی معروف به صرخ که برخی او را سهوا«محمد بن صرخ» نوشته اند، چنان‌که محمد معین در تعلیقات چهار مقاله (۲۵) فرزندی داشته مکنی به ابوجعفر، که احتمال استاد عروضی سمرقندی بوده است. در باره اسم نسبه او هم تردیدی وجود داشته که نشوی است یا نیشاپوری. باید گفت نشوی یا چنان‌که بعضا نسوی ضبط شده این کلمه به نسا رابطه ندارد زیرا که اسم نسبه آن نسائی می‌شود نه نسوی. پس  پرسیده خواهد شد که نسوی‌ها کجایی‌‍اند؟ به عقیده من نسوی‌ها (در صورتی‌که نسوی را از روی اهمال و اشتباه مترادف و به معنای نسائی به کار نبرده باشند) منسوب‌اند به نخشب (معربش نسف)که در دوره مغول قرشی خوانده شد و واقع است در سفلای کشکه دریا، دومین شهر پس از بخارا از لحاظ اهمیت همین واژه نخشب تحول یافته وبه صورت «نخشو، نیشو»در آمده و نیشوی نشوی، نسوی از آن به میان آمده است. در کتاب «استاد سمرقند» بدین رابطه چنین می خوانیم:«… تمامی زمینی‌که مشهور است به «تدینه» از ولایت نسف محدود است به  حدود اربعه معینه،‌ و حد شرقی آن پیوسته است بعضی به«نشاورخان» و بعضی به نهربولماس و قرشی براق.»(۲۶)

نشاورخان یعنی خان (منزل) نشاور، و همین کلمه اخیر است که از آن «نیشاپور» درست کرده‌اند. نفس کلمه «نشاور» دارای ریشه «نشا»به علاوه پسوند«ور» است. این پسوند در بسا کلمات دیده می‌شود، مثلا در پشاور دینور و احتملا در کلمه نیشاپور من در این باره مقالت جداگانه وعده می‌دهم. بنابر آن اسم نسبه محمد صرخ، نشوی، نسوی یا نیشاپوری همه در حقیقت یک کلمه و تفاوت املایی شان ناشی از تصحیف نام واحد است. و این نام‌ها همه به نخشب بر می‌گردند نه به نسا و نیشاپور،  خلیی جالب این است که واژه نخشب با کلمه  نخجوان هم‌ریشه و هم‌زاد است و در متون کهن محلی به املای« نشاور» در آذربایجان نشان داده می‌شود که مراد از آن نخجوان است.(۲۷)حقیقت این‌ست که نخجوان را باید کلمه جمع در نظر گرفت که مفردش عبارت از: نخجو، صورت دیگری از نیشو و منسوب بدان نیشوی یعنی نخجوان. این حقیقت  در مسالک و ممالک باز تاب یافته است .(۲۸)  ابن فقیه  نیز گفته است  که شهر نشوی را انوشیروان بنانهاده.(۲۹) ابوالحارث نیشوی یاد شده  در حکایتی زیر عنوان «فی ذکرالبخلا» در تحفه الملوک از همان نیشوی آذربایجان بوده است.(۳۰) در این متون مراد از نیشو شهر نخجوان است که در شمال رودارس واقع است و در آثار جغرافیه  نویسان عرب به نشوی معروف بوده .(۳۱)

بنابران  نخشب و نخجوان هر دو هم‌ریشه‌اند و بر می‌گردند به نیشو، نشا. حاصل سطور فوق این‌که  محمد سرخ نخشبی بوده و مراد از نشوی یا نیشاپوری جز همین نخشب جای دیگر نیست.

واژه صرخ معرب سرخ در زبان دری است. این واژه در تاریخ زبان دری به کرات اسم صفتی اشخاص قرار گرفته است. واژه سرخه، فرزند افراسیاب در شاهنامه فردوسی به کار رفته نام سهراب در واقع صفتی است  مرکب از«سرخ آب» یعنی گلگون به قول فردوسی:

چو خندان شد و چهره شاداب کرد                  و را نام تهمینه سهراب کرد

در باره رنگ و چهره رستم در برخی از نسخ  شاهنامه این ابیات خوانده می‌شود:

همه موی سر سرخ و رویش چو خون              چو خورشید رخشنده آمد برون

دو دستش پر از خون ز مادر بزاد                 ندارد کسی این چنین بچه یاد(۳۲)

قاضی منهاج الدین (منظورمنهاج  سراج جوزجانی مولف طبقات ناصری است)شیخ بدرالدین غزنوی را «شیر سرخ» می خواند.(۳۳)

نام همسر سمک عیار «سرخ ورد» بوده و گذشته از کسانی چندی‌که سرخ نام داشته‌اند یکی به نام «سرخ کافر» یاد شده است.(۳۴)

انسان اصولا موجودی است استدلالی و چون و چرایی و این همه ترقیاتی‌که برای او دست داده بی‌گمان از برکت همین خلصت او بوده است. قصیده  چون و چرای  خواجه ابوالهیثم جوزجانی باید پذیرفته که اگر بر ادبای آینده اثری نداشته باشد، در ادبیات دری آثار دیگری‌هم از این مقوله پدید آمده است. امیر معزی یک چنین قصیده دارد، در اندرز و حکمت و توحید  که در حدود نوزده بیت آن از همین مقوله است و چنین آغاز می‌یابد:

چه گویی اندرین چـــرخ مدور                     کزو تابد همـــی مهر منور(۳۵)

طبیعی است که ناصر، که بسیار چون و چرا گر است، باید چنین گوهرهای سفته باشد مثلا گوید:

تو گرد چون و چرا همی نیاری گشت      چرا و چون ترا ما به جان خریداریم(۳۶)

در قصیده‌یی به مطلع ذیل:

خرد پیمانه انصاف  اگر یک بار بر دارد

بی‌پیماید مر آن چیزی که دهقان زیر سر دارد

چنین گفته است:

چرا خورشید نورانی که عالم زو شود روشن

گهی مسکن کند خاور گهی در باختر دارد

قصیده است در بیت بیست و پنجم در موضوعات فلسفی، طبیعی، نجومی، دینی، اجتماعی و بلا پاسخ (۳۷) به قول دانش پژوه ابوالعباس لوکری قصیده «اسرار الحکمه و شر ح‌ها» دارد که قصیده نونیه و هم وزن را زی به پیروی از آن است.(۳۸)

فخرازی قصیده‌یی دارد به مطلع:

آیا گذشته به سر حد جسم و عالم جان

و یا رسیده به انواع  عالم عـــــــرفان

حاوی سوالات فلسفی، الهیات و طبیعیات.

سر چشمه‌‎ها:

۱-  هانری کوربن، تاریخ فلسفه اسلامی، ترجمه اسدالله مبشری، تهران، امیر کبیر، ۱۳۵۲، ص ۱۰۳٫

۲- رجوع کن، سرور همایون، ناصرخسرو کجایی بود، ژوندون. سال اول، (۱۳۶۱)ش.

۳- مجتبی مینوی، تعلیقات مینوی، دیوان ناصرخسرو، تقوی.

۴- شرح محمد سرخ بر قصیده ابوالهیثم، ‌گنجینه سخن ، جلد اول.

۵- تتمه صوان الحکمه،‌ لاهور، ۱۳۵۱ق، ۱۳۲، رک چهار مقاله عروضی، دوکتور معین، تهران، زوار، چاپ دوم، ۱۳۳۳، ص ۴۴۱،  در بعضی نسخ تتمه نام الهیثم سهوا ابوعلی بن هیثن نوشته شده و او را با ابن هیثم ریاضی دان فرق نگذاشته‌اند.

۶- محمد شفیع،‌لاهور، ۱۹۳۹، ص ۹۱

۷- چهار مقاله عروضی، ایضا، ص ۱۲۵، ۴۴۰

۸- دوکتور صفا، ‌تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ابن سینا، ۱۳۳۸، جلد اول، ص ۵۲۲

۹- مجله یادگار، سال دوم (۱۳۲۴ ص)، ش۸، ص ۱۵-۹

۱۰- ولی معلوم می‌شود که ابوالهیثم آثار دیگری هم داشته زیرا که ناصر در جامع الحکمتین در حق او چنین  اظهار نموده است:….سخن ما بدین جای از این کتاب، جواب حد و رسم است، مرین مرد را که ما به شرح جواب سوالات او مشغولیم، و نیز جایی دیده از این مرد- اعنی ابوالهیثم سخنانی بر بعضی  از این معانی…. (ص ۸۶) از این سطور روشن است که ابوالهیثم غیر از قصیده چون و چرا آثار دیگری هم داشته است (همایون).

۱۱- مجله یادگار، سال دوم، ص۱۰، ص ۷۵

۱۲-  هانر کوربن، مقدمه و متن جامع الحکمتین، تهران۱۳۳۲، ص ۸۶

۱۳- بوزجان شهر کی بوده بین نیشاپور و هرات(لمعانی،الانساب ۲ر ۳۵۵)،  احسن التقاسیم؛ مقدسی، ص ۲۹۴

۱۴- جامع الحکمتین، مقدمه، ص۱۷

۱۵- همایون، یاد داشت های سفر علمی در بدخشان، ۱۳۵۱ س

۱۶- چراغ انجمن، دهلی، ص ۲۶-۲۷

۱۷- تاریخ یمینیه جرفادقانی، به کوشش جعفر شعار، ص ۱۳۳

۱۸- تاریخ یمینی، ایضا، ص۹۷-۹۸ و این نکته یی است که به خاطر محقق مفروف نکته سنجی چون مرحوم مجتبی مینوی باید خطور می‌نمود که نکرد.

۱۹- چاپ تاشکند، ۱۹۶۱، ص۱۰۴

۲۰ تصحیح محمد هدایت حسین، ایشیاتیک سوسیایتی بنگال، ۱۳۵۸، ص۱

۲۱- مجله  ژوندون، کابل، سال دوم، شماره اول(۱۳۶۲)، ص ۴۱

۲۲- ترجمه صوان الحکمه،‌ایضا، ص ۹۱

۲۳- بیان الادیان، به کوشش هاشم رضی، موسسه فراهانی، تهران، ۱۳۴۲، ص۴۰

۲۴- رجوع مقاله سرور همایون، ناصر خسرو کجایی بود؟ ژوندون، سال اول، (۱۳۶۱)، ش۱، ص۱۰۴

۲۵- اندره برتلس، ارزش ادبی میراث ناصر خسرو، مجله جاوید عروضی سمرقندی، به کوشش داکتر معین، ایضا،‌ص۴۴۱

۲۶- سمرکندسکی داکومنتی‌( مربوط به اوقاف خواجه احرار)،فکسیمیلی، مسکو، چخوویچ نووام ۱۹۷۴، ص ۱۲۱

۲۷-  ابوالفضایل محمد بن علی الحموی، تاریخ منصوری، مسکو نووک، ۱۹۶، ص ۲۷۸

۲۸- اصطخری، مسالک و ممالک، ایرج افشار، بنگاه ترجمه، ۱۳۴۰، ص ۱۵۶،۱۵۹

۲۹- ترجمه مختصر البلدان، تهران، بنیاد فرهنگ، ترجمه مسعود، ص ۱۳۰، ۱۳۱

۳۰- فرهنگ ایران زمین، جلد ۱۸، ص ۱۳۳

۳۱- رحیم هویدا، نظری به تاریخ آذربایجان، مجله وحید، سال ۹، ش۶، ص۹۸۳

۳۲- فردوسی، شاهنامه، مسکو، جلد۳، ص ۷۵، مجله راهنمای کتاب،‌سال۲۰، ش۳-۴، ص ۲۱۸

۳۳-  فواید الفواد، ص ۱۹۱

۳۴- فرامرز بن خداداد، سمک عیار، تهران: بنیاد فرهنگ، چاپ سوم، ۱۳۴۷ش، ص ص ۵۱۸، ۵۶۹،۵۳۵

۳۵- دیوان امیری معزی، تهران، اقبال، ص ۳۳۶

۳۶- دیوان ناصر خسرو، چاپ تقوی، ص ۲۶۷

۳۷- دیوان ناصر خسرو، ایضا، ص ۱۳۳

۳۸- راهنمای کتاب، تهران، سال ۱۶، ش ۱۲-۱۰،  ص ۶۴۹

 

نویسنده: پوهاند دوکتور سرورهمایون

منبع: فصل نامه فرهنگی، ادبی و پژوهشی حجت، شماره دوم، از سال دوم، شماره مسلسل ششم، صفحه ۳۶-۴۸، سرطان –  سنبله ۱۳۷۰٫

به دانش‌مندان ادبیات کلاسیک دری پوشیده نیست که خواجه ابوالهیثم ( احمد بن حسن) از فضلا و شعرای اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم و از دانایان اسمعیلی مذهب بوده که دانش ما در باره او خیلی اندک و منحصر است به یگانه قصیده و بازتابی از این قصیده که در نوشته‌های برخی از نویسنده‌گان روزگار بعد از و باقی مانده است. آن‌چه انگیزه نگارش این مقاله بوده نه شرح حال این مرد بزرگوار است ونه بحثی در باره قصیده‌اش، بلکه در باره اسم و نسب او نظری دارند، خلاف رای دانش‌مندانی‌که تا امروز درباره او قلم فرسایی کرده‌اند قصیده ابوالهیثم درهشتاد ودو بیت و حاوی مباحث منطقی، طبیعی، دینی تاویلی، فلسفی ونجومی است و این مطالب را به صورت سوالاتی مطرح ساخته که می‌خواسته خودش یا خواننده‌یی بدان پاسخ نویسد. البته معنای دقیق فلسفه نزد اسماعیلیان، موافق تاویلات باطنی آن گونه است که در تحلیل و تفسیر قصیده ابوالهیثم باز تاب یافته است .(۱)  این قصیده  را عین الدوله ابوالمعالی علی بن اسد، امیر بدخشان از حافظه بر بیاض آورده و به ناصر خسرو بلخی (ونه قبادیانی) (۲) که در این هنگام در هزاره یمگان ساکین بود فرستاده و از و به تضرع التماس نموده که پرسش‌های مندرج قصیده را پاسخ  نویسد. و ناصر این امر را دو مرتبه انجام داده است. یک‌بار به صورت ملخص  (۳)  و بار دوم به تفصیل به صورت کتابی‌که « جامع الحکمیتن » یعنی جامع حکمت طبیعی و مابعد طبیعی عنوان یافته است. ناصر این اثر را در سال ۴۶۲ه  انجام داده، لیکن پیش ازو مرد دیگری هم از دانش‌مندان باطنی مذهب و شاگرد ابوالهیثم مذکور به نام محمد صرخ، که مدت نه سال نزد او شاگردی نموده این قصیده را شرح و تفسیر نموده، و این دو اثر هر دو چاپ شده است.(۴)

ناصر در شرح این بیت قصیده:

به شهر اهواز کس از تب جدا نبود                به تب اندر غمگین ندید کس دیار

ابوالهیثم را طبیب پیشه خوانده است، اما شاگردش محمد صرخ، در کتب مربوط معمولا نسوی یا – نیشاپوری دانسته شده  است، چنان‌که فرزندش ابوجعفر را به همین گونه نسوی یا نیشاپوری نسبت داده‌اند.

من در این باره‌هم حرف‌هایی دارم، ناظر بر این‌که این شخص نه نسوی (نسایی)  و نه نیشاپوری بلکه نخشبی(نسفی) بوده است.

ابوالحسن بیهقی(متوفا ۵۶۵ ه ) از ابوسعید محمد صرخ نام گرفته و او را شارح این قصیده خوانده (۵) و همین اشاره او البته  در ترجمه «تتمه »  یعنی در « دره الاخبار و لمعه الانوار» نیز انتقال یافته است (۶)  عروضی سمرقندی او را پدر استاد خود- الشیخ الامام ابو جعفر- نامیده است. (۷) و چون چار مقاله در حدود سال ۵۵۰ ه نگاشته شده پس ابوسعید محمد صرخ  در اواخر قرن پنجم می‌زیسته است.

در کتب مربوط به ویژه در تواریخ ادبی جدید، آن‌گاه که در باره  ابوالهیثم  صحبت می‌شود او را معمولا جرجانی می‌خوانند و چون اسم نسبه مذکور در متون کهن خیلی آشفته و گوناگون آمده: جرجانی، جوزجانی، بوزجانی وحتی جورانی، من درسطور فوق او را جرجانی یا طور دیگر نه خوانده‌ام. ببنیم کدام یک اسامی در حق صاحب تر جمه صادق است. باید گفت داکتر ذبیح الله  صفا او را جرجانی(گرگانی)  خوانده و طبعا او را از اهالی گرگان ساحل جنوب شرقی بحیره خضر شمرده است.(۸) پیش از ایشان، دانش‌مند موشگاف ایرانی مجتبی مینوی هم، در مقاله « قصیده چون و چرا» (۹) او را جرجانی نوشته، اما آقای اقبال آشتیانی، مدیر مجله یادگار، که این مقاله نشر کرده آن را به یاد داشت خود مصدر ساخته است و در طی آن چنین گفته: ظهیر الدین ابوالحسن بیهقی در «تتمه صوان الحکمه»  ابوالهیثم را « البوزجانی»  خوانده و گفته که «من ازو در حکمت جز قصیده فارسی که آن را محمد سرخ نیشاپوری(کذا) شرح کرده اثری ندیدم.‌(۱۰) و این ابوالهیثم در بین اعوام حکما  شهرتی دارد لیکن از او تصنیفی یا کلامی که از آن بتوان مرتبه او را در حکمت شناخت به دست من نیفتاده است.» آقای اقبال بعداً چنین می افزاید: چنان‌که ملاحظه می‌فرمایید بیهقی او را «بوزجانی» نوشته،  در صورتی‌که در جامع الحکمتین(نسخه ایا صوفیه) این نسبت « جرجانی» است. چون نسخه ایا صوفیه غلط بسیار دارد محتمل است که ناسخ نداسته« بوزجانی» را به «جرجانی» تحریف کرده باشد.(پایان یاد داشت اقبال)

مجتبی مینوی که این یاد داشت را در لندن خوانده، فورا به ردش پرداخته و در پاسخ نوشته: اولا، ما از کجا می‌دانیم که بیهقی«بوزجانی»نوشته فقط می‌توانیم بگوییم که در تتمه صوان الحکمه (چاپ لاهور)  ابوالهیثم، بوزجانی خوانده شده است،  که این بیان مربوط  به ناشر کتاب است، زیرا که در نسخه اساس(یعنی نسخه  اهلوارد، برلین ) نسبت او «الجورجانی» (کذا) بوده است، ‌و در ترجمه فارسی همین کتاب که موسوم است به «دره الاخبار» (چاپ لاهور، ص ۹۱، چاپ تهران، ‌ص ۷۸) نیز الجورجانی ضبط شده است. ثانیا نسخه جامع الحکمتین هر چند کا اغلاط فراوان دارد،  در این مورد نمی‌‍توان به آن چنین نسبتی داد، زیرا که کاتب این نسخه آن اندازه  قوه تصرف نداشته که لفظ «البوزجانی» را هر دفعه که نقل کرده است به «الجرجانی» تبدیل کند.(۱۱)

از سطور فوق چنین استنباط می‌شود که ابوالهیثم را برخی، بر اساس نسخ تتمه صوان الحکمه بوزجانی در برخی دیگر از نسخ این کتاب «جوزجانی» و بر اساس جامع الحکمتین «جرجانی» دانسته‌اند و چنان‌که نویسنده این اسطوره در جامع الحکمتین غور نموده در یکی از نسخ نسبه مذکور بدین گونه نیز ضبط شده است: جورانی.(۱۲)  اکنون بار دیگر صورت ضبط سر چشمه‌ها را فهرست می‌کنیم:

۱-  در  صوان الحکمه، چاپ لاهور البوزجانی.

۲- درترجمه  صوان الحکمه، چاپ لاهور از نسخه پنچاب: الجورجانی.

۳- در تتمه صوان الحکمه، البوزجانی،‌ و در نسخه برلین: الجورجانی.

۴- در جامع الحکمتین، چاپ در تهران: جرجانی، ولی در این کتاب از قرار یکی از نسخ که در دست هانری کوربن بوده است: جورانی.

۵-  در انتخاب منتخب صوان الحکمه ، و اتمام التتمه، چاپ لیدن، البوزجانی(۱۳).

علی رغم این همه آشفتگی مجتبی مینوی و دوکتورصفا، ابوالهیثم را جرجانی خوانده و گرگانی پنداشته‌اند. همین نظر است که در کتب تاریخ ادبیات دری نفوذ نموده و بل نتیجه همه این شاعر را گرگانی دانسته‌اند.

جرجانی خواندن ابوالهیثم مبتنی است بر یکی از نسخ جامع الحکمتین که آن‌را کدام ترک بد خط کم سواد کتابت نموده (۱۴) ، و چون چنین است و با دلایلی که ذیلا ارئه خواهد شد بر آن اعتنا و اعتماد لازم نیست، به ویژه  که در دیگری آثار ذکری از جرجانی بودن ابوالهیثم به نظر نرسیده است.

ثانیا درکتب تاریخ و جفرافیه به جرجان‌های متعدد بر می‌خوریم که انتصاب ابوالهیثم را به گرگان طبرستان مشکوک می‌کند به ویژه که یک جرجان هم در ولایت  تخار از اعمال رستاق وجود داشته که تا کنون به همین اسم و رسم موجود است.(۱۵) عبدالحکیم رستاقی می‌گوید: ابوجعفر محمد بن عبدالرحیم بن احمد بدخشی از جرجان  بدخشان بوده که در سال ۴۵۰ ه در گذشته است.(۱۶) منظور از تخارستان در متون قدیم بدخشان سفلی است. ابونصر عتبی می‌نویسد: سبکتگین به امر امیر نوح سامانی، که از حمله ایلک خان آگاه شده بود، ‌از خراسان و غزنین و زابل لشکر فراهم کرد، و میان کش و نسف فرود آمد تا لشکر جرجان و ختل و صغانیان  ودیگر اطراف بدو پیوست.(۱۷) در این متن چون جرجان در کنار ختل و صغانیان ذکر شده احتمال باید داد که مراد از آن، اگر تصحیف جوزجان نباشد، جرجان تخارستان باشد، به ویژه که در متن عربی اثر عتبی«جوزجان والختل والصغانیان» ظبط شده است.این‌جا احتمال قوی‌تر می‌گردد. که گرگان ساحل خزر در میان نباشد، زیرا که گرگان از واژه گرگ (حیوان درنده) می‌آید و در آن «واو» گنجاییش ندارد.(۱۸) این حقیقت و وجود ظبط‌های جورجان و جوزجان پدیده‌یی است که خاطر محقق نکته سنجی چون مرحوم مجتبی مینوی را باید جلب می‌کرد که نکرد از سوی دیگر در این هنگام امرای گرگان ساحل  خزر مخالف سبکتگین بودند و او نمی‌توانست چشم به راه کمکی از آن ولایت دور افتاده باشد.

اختلات و اشتباه کلمات دارای تجنیس ناقص منحصر به همین مورد نمی‌ماند. در طول تاریخ دوره اسلامی، در آثار منظوم و منثور، این پدیده وجود داشته و مقابله ومقایسه نسخ، هنگام چاپ وانتشار آثار همین‌جا مورد نیاز گشته است در مجالس النفایس علی شیرنوایی (به ترکی) مولانا جانی را سه گونه منسوب داشته اند:  جور جانلیق، جوزجانلیق، خوز جانانلیق. (۱۹) در تاریخ شاهی (مشهور به تاریخ افاغنه ) تالیف احمد یادگار، مولف طبقات ناصری منهاج الدین جرجانی خوانده شده.(۲۰) همین گونه است در فواید الفواد امیرحسن سجزی: جرجانی.

پس مسقط الراس یا وطن ابوالهثیم شاعر قصیده «چون و چرا» باید دقیق و تحقیق شود که وی به کدام شهر و دیارتعلق داشته است: به گرگان جنوب شرقی بحیره خزر یا به کدام گرگان دیگر یا گوزگان مشهور مغرب ولایت بلخ که مرکز آن شهر شبرغان (شبورقان کهن) است یا نه به گوزگان بدخشان که امروز فیض آباد خوانده می‌شود.

فیض آباد تا پیش از تاسیس حکومت محلی مستقل متاخر امرای بدخشان به دست یاری بیگ که آخرین  فرزندش به واسطه امیر عبدالرحمن سقوط داده شد، «جوزون» یا ‌«جوزگون» نامیده می‌شد، و من نخستین مرتبه این مساله را طرح نموده، در باره آن در مقاله «تیر آرش کجا به زمین افتاد» به تفصیل سخن رانده ام. (۲۱) به عقیده من خواجه ابوالهیثم، شاعر قصیده چون و چرا از این جوزجان – که این ضبط در دو سه نسخه  تکرار شده است – بر خاسته و طبیعی است که دراین صورت من او را از اهالی جوزجان مغرب ولایت بلخ نیز نمی‌دانم، اینک دلایل مزید:

۱-  خواجه ابوالهیثم، شاعر اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم مبلغ فعال شیعه اسمعیلی بوده، و اگر چه پیروان این مذهب در سایر اکناف خراسان هم بودو باش داشته، و اگر چه نه علنی در خفا و به اصطلاح فعالیت‌های زیر زمینی می‌کرده‌اند، لیکن صرف برخی نقاط،‌ به ویژه خطه بدخشان بوده که از رهگذر امکانات مادی و استحکامات اراضی و بر خورداری از موقعیت خاصی که آن را در چهارراه گونه قرار داده بود، برای باطنیه به حیث  دژ استوار و قلعه تسخیر ناپذیر گشته بود، و به همین دلیل بوده که ناصر خسرو در آن پناه گزین شد و امیر اسمعیلی داشت که توانست در برابر لشکر مسعود غزنوی و سنجر سلجوقی پای مقاومت بفشارد و سال‌ها به هستی خود ادامه بخشد. در حالی که در گرگان و جوزجان مغرب بلخ این امکانات میسر نه بوده است. پس این یک قرینه قوی می‌شود که ما باید از بین واریانت‌های گوناگون کلمه، ضبط «جوزجان» را لااقل در نظر داشته باشیم تا دیده شود که قراین دیگر به کجا دلالت می‌کند.

۲- قولی است معتبر و جملگی برآنند که ابوالهیثم شاعری بوده ناشناخته، و به گفته ابوالحسن بیهقی: ازو جز قصیده‌یی که محمد صرخ نیشاپوری (کذا) شرح کرده چیزی نیافته‌اند، و غیر از آن اثری از اوظاهر نشد که بدان استدلال به رتبت او در علوم توان کرد.(۲۲) دیگران‌هم به رابطه غربت این شخصیت همان قدر تاکید دارند که در باره امیراسمعیلی بدخشان، عین الدوله ابوالمعالی علی بن اسد، که این هویت او صرف از خامه پر برکت ناصرخسرو به ما معلوم گشته است، والا همین قدرهم او را نمی‌شناختم  به نظر من این حالت فقط یک دلیل دارد، و آن این که بدخشان و مذهب اسمعیلی، این مردم و منطقه را از همه بریده و بنابران از انظار دور ساخته  شده در صورتی‌که اگر او به جوزجان یا گرگان تعلق می‌داشت بعید بلکه غیر قابل تصور است  که تا بدین جای‌گاه مجهول باقی می‌ماند.  به یاد  باید آورد که ابوالمعالی غزنوی که کتاب بیان الادیان  را به سال ۴۸۵ه . یعنی درست چهار سال پس از وفات ناصر(متوفا ۴۸۱)در شهر غزنه تحت زنخ بدخشان تالیف نموده جمله  شگفتی انگیزی دارد بدین گونه: الناصریه یعنی اصحاب ناصرخسرو و او ..صاحب تصانیف است و کتاب وجه دین و کتاب دلیل المتحیرین او تصنیف کرده است در کفر و الحاد و بسیار کس از اهل طبرستان از را او برفته‌اند و آن مذهب بگرفته (۲۳)

در حالی‌که ناصر، چنان‌که از سفرنامه او، که لااقل در نشان دادن و تعیین خط سیر سفرش سندی است متقن‌، بر می‌آید، اصلا وابدا، نه در سفر رفت و نه در عودت، به طبرستان نرفته، در باور من واژه تبرستان تصحیف تخرستان(تخارستان علیا یعنی بدخشان ) است.(۲۴)  و ناصر نه فقط به تبرستان نرفته بلکه مذهب ناصریه در تبرستان هیچ شنیده نشده است، و این مذهب خود را ناصر در تبرستان علیا(بدخشان) گسترش فراوان بخشید و پانزده سال اخیر عمرش را در پای طبیعت زیبای آن نثار نمود. پس می‌بینید  که چهار سال از مرگ ناصرگذشته و دانش‌مندان غزنه هنوز از این حادثه آگاه نشده‌اند و آشکار است که پدیده‌های بدخشان و مذهب اسمعیلی آن خیلی ناشناخته و نیاموخته مانده است. این‌هم قرینه دیگری که دلالت دارد ابوالهیثم بدخشانی بوده باشد.

۳- فراموش نباید کرد که امیر بدخشان، به این دلیل که اسمعیلی است طبیعتا به شاعر اسمعیلی که اوهم بدخشی است علاقه صمیمانه می‌یابد. به او چنان دلبستگی می‌یابد که قصیده‌اش را حفظ می‌کند، و همین که می‌بیند ناصر را در اختیار دارد ازو به تضرع می‌خواهد این قصیده را که قبلا هم شرح شده بهتر و مفصل شرح و تفسیر نماید، واز کجا که شرح نخستین ناصر را ملخص و ناکافی یافته از او خواستاری تفصیل و شرح ثانوی نشده باشد یعنی هر دو شرح به در خواست امیر بدخشان. این نیروی انجذابی ‌که این قصیده در دل ودماغ امیر داشته احتمال می افزاید که شاعر بدخشی بوده باشد.

اما محمد نشوی معروف به صرخ که برخی او را سهوا«محمد بن صرخ» نوشته اند، چنان‌که محمد معین در تعلیقات چهار مقاله (۲۵) فرزندی داشته مکنی به ابوجعفر، که احتمال استاد عروضی سمرقندی بوده است. در باره اسم نسبه او هم تردیدی وجود داشته که نشوی است یا نیشاپوری. باید گفت نشوی یا چنان‌که بعضا نسوی ضبط شده این کلمه به نسا رابطه ندارد زیرا که اسم نسبه آن نسائی می‌شود نه نسوی. پس  پرسیده خواهد شد که نسوی‌ها کجایی‌‍اند؟ به عقیده من نسوی‌ها (در صورتی‌که نسوی را از روی اهمال و اشتباه مترادف و به معنای نسائی به کار نبرده باشند) منسوب‌اند به نخشب (معربش نسف)که در دوره مغول قرشی خوانده شد و واقع است در سفلای کشکه دریا، دومین شهر پس از بخارا از لحاظ اهمیت همین واژه نخشب تحول یافته وبه صورت «نخشو، نیشو»در آمده و نیشوی نشوی، نسوی از آن به میان آمده است. در کتاب «استاد سمرقند» بدین رابطه چنین می خوانیم:«… تمامی زمینی‌که مشهور است به «تدینه» از ولایت نسف محدود است به  حدود اربعه معینه،‌ و حد شرقی آن پیوسته است بعضی به«نشاورخان» و بعضی به نهربولماس و قرشی براق.»(۲۶)

نشاورخان یعنی خان (منزل) نشاور، و همین کلمه اخیر است که از آن «نیشاپور» درست کرده‌اند. نفس کلمه «نشاور» دارای ریشه «نشا»به علاوه پسوند«ور» است. این پسوند در بسا کلمات دیده می‌شود، مثلا در پشاور دینور و احتملا در کلمه نیشاپور من در این باره مقالت جداگانه وعده می‌دهم. بنابر آن اسم نسبه محمد صرخ، نشوی، نسوی یا نیشاپوری همه در حقیقت یک کلمه و تفاوت املایی شان ناشی از تصحیف نام واحد است. و این نام‌ها همه به نخشب بر می‌گردند نه به نسا و نیشاپور،  خلیی جالب این است که واژه نخشب با کلمه  نخجوان هم‌ریشه و هم‌زاد است و در متون کهن محلی به املای« نشاور» در آذربایجان نشان داده می‌شود که مراد از آن نخجوان است.(۲۷)حقیقت این‌ست که نخجوان را باید کلمه جمع در نظر گرفت که مفردش عبارت از: نخجو، صورت دیگری از نیشو و منسوب بدان نیشوی یعنی نخجوان. این حقیقت  در مسالک و ممالک باز تاب یافته است .(۲۸)  ابن فقیه  نیز گفته است  که شهر نشوی را انوشیروان بنانهاده.(۲۹) ابوالحارث نیشوی یاد شده  در حکایتی زیر عنوان «فی ذکرالبخلا» در تحفه الملوک از همان نیشوی آذربایجان بوده است.(۳۰) در این متون مراد از نیشو شهر نخجوان است که در شمال رودارس واقع است و در آثار جغرافیه  نویسان عرب به نشوی معروف بوده .(۳۱)

بنابران  نخشب و نخجوان هر دو هم‌ریشه‌اند و بر می‌گردند به نیشو، نشا. حاصل سطور فوق این‌که  محمد سرخ نخشبی بوده و مراد از نشوی یا نیشاپوری جز همین نخشب جای دیگر نیست.

واژه صرخ معرب سرخ در زبان دری است. این واژه در تاریخ زبان دری به کرات اسم صفتی اشخاص قرار گرفته است. واژه سرخه، فرزند افراسیاب در شاهنامه فردوسی به کار رفته نام سهراب در واقع صفتی است  مرکب از«سرخ آب» یعنی گلگون به قول فردوسی:

چو خندان شد و چهره شاداب کرد                  و را نام تهمینه سهراب کرد

در باره رنگ و چهره رستم در برخی از نسخ  شاهنامه این ابیات خوانده می‌شود:

همه موی سر سرخ و رویش چو خون              چو خورشید رخشنده آمد برون

دو دستش پر از خون ز مادر بزاد                 ندارد کسی این چنین بچه یاد(۳۲)

قاضی منهاج الدین (منظورمنهاج  سراج جوزجانی مولف طبقات ناصری است)شیخ بدرالدین غزنوی را «شیر سرخ» می خواند.(۳۳)

نام همسر سمک عیار «سرخ ورد» بوده و گذشته از کسانی چندی‌که سرخ نام داشته‌اند یکی به نام «سرخ کافر» یاد شده است.(۳۴)

انسان اصولا موجودی است استدلالی و چون و چرایی و این همه ترقیاتی‌که برای او دست داده بی‌گمان از برکت همین خلصت او بوده است. قصیده  چون و چرای  خواجه ابوالهیثم جوزجانی باید پذیرفته که اگر بر ادبای آینده اثری نداشته باشد، در ادبیات دری آثار دیگری‌هم از این مقوله پدید آمده است. امیر معزی یک چنین قصیده دارد، در اندرز و حکمت و توحید  که در حدود نوزده بیت آن از همین مقوله است و چنین آغاز می‌یابد:

چه گویی اندرین چـــرخ مدور                     کزو تابد همـــی مهر منور(۳۵)

طبیعی است که ناصر، که بسیار چون و چرا گر است، باید چنین گوهرهای سفته باشد مثلا گوید:

تو گرد چون و چرا همی نیاری گشت      چرا و چون ترا ما به جان خریداریم(۳۶)

در قصیده‌یی به مطلع ذیل:

خرد پیمانه انصاف  اگر یک بار بر دارد

بی‌پیماید مر آن چیزی که دهقان زیر سر دارد

چنین گفته است:

چرا خورشید نورانی که عالم زو شود روشن

گهی مسکن کند خاور گهی در باختر دارد

قصیده است در بیت بیست و پنجم در موضوعات فلسفی، طبیعی، نجومی، دینی، اجتماعی و بلا پاسخ (۳۷) به قول دانش پژوه ابوالعباس لوکری قصیده «اسرار الحکمه و شر ح‌ها» دارد که قصیده نونیه و هم وزن را زی به پیروی از آن است.(۳۸)

فخرازی قصیده‌یی دارد به مطلع:

آیا گذشته به سر حد جسم و عالم جان

و یا رسیده به انواع  عالم عـــــــرفان

حاوی سوالات فلسفی، الهیات و طبیعیات.

سر چشمه‌‎ها:

۱-  هانری کوربن، تاریخ فلسفه اسلامی، ترجمه اسدالله مبشری، تهران، امیر کبیر، ۱۳۵۲، ص ۱۰۳٫

۲- رجوع کن، سرور همایون، ناصرخسرو کجایی بود، ژوندون. سال اول، (۱۳۶۱)ش.

۳- مجتبی مینوی، تعلیقات مینوی، دیوان ناصرخسرو، تقوی.

۴- شرح محمد سرخ بر قصیده ابوالهیثم، ‌گنجینه سخن ، جلد اول.

۵- تتمه صوان الحکمه،‌ لاهور، ۱۳۵۱ق، ۱۳۲، رک چهار مقاله عروضی، دوکتور معین، تهران، زوار، چاپ دوم، ۱۳۳۳، ص ۴۴۱،  در بعضی نسخ تتمه نام الهیثم سهوا ابوعلی بن هیثن نوشته شده و او را با ابن هیثم ریاضی دان فرق نگذاشته‌اند.

۶- محمد شفیع،‌لاهور، ۱۹۳۹، ص ۹۱

۷- چهار مقاله عروضی، ایضا، ص ۱۲۵، ۴۴۰

۸- دوکتور صفا، ‌تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ابن سینا، ۱۳۳۸، جلد اول، ص ۵۲۲

۹- مجله یادگار، سال دوم (۱۳۲۴ ص)، ش۸، ص ۱۵-۹

۱۰- ولی معلوم می‌شود که ابوالهیثم آثار دیگری هم داشته زیرا که ناصر در جامع الحکمتین در حق او چنین  اظهار نموده است:….سخن ما بدین جای از این کتاب، جواب حد و رسم است، مرین مرد را که ما به شرح جواب سوالات او مشغولیم، و نیز جایی دیده از این مرد- اعنی ابوالهیثم سخنانی بر بعضی  از این معانی…. (ص ۸۶) از این سطور روشن است که ابوالهیثم غیر از قصیده چون و چرا آثار دیگری هم داشته است (همایون).

۱۱- مجله یادگار، سال دوم، ص۱۰، ص ۷۵

۱۲-  هانر کوربن، مقدمه و متن جامع الحکمتین، تهران۱۳۳۲، ص ۸۶

۱۳- بوزجان شهر کی بوده بین نیشاپور و هرات(لمعانی،الانساب ۲ر ۳۵۵)،  احسن التقاسیم؛ مقدسی، ص ۲۹۴

۱۴- جامع الحکمتین، مقدمه، ص۱۷

۱۵- همایون، یاد داشت های سفر علمی در بدخشان، ۱۳۵۱ س

۱۶- چراغ انجمن، دهلی، ص ۲۶-۲۷

۱۷- تاریخ یمینیه جرفادقانی، به کوشش جعفر شعار، ص ۱۳۳

۱۸- تاریخ یمینی، ایضا، ص۹۷-۹۸ و این نکته یی است که به خاطر محقق مفروف نکته سنجی چون مرحوم مجتبی مینوی باید خطور می‌نمود که نکرد.

۱۹- چاپ تاشکند، ۱۹۶۱، ص۱۰۴

۲۰ تصحیح محمد هدایت حسین، ایشیاتیک سوسیایتی بنگال، ۱۳۵۸، ص۱

۲۱- مجله  ژوندون، کابل، سال دوم، شماره اول(۱۳۶۲)، ص ۴۱

۲۲- ترجمه صوان الحکمه،‌ایضا، ص ۹۱

۲۳- بیان الادیان، به کوشش هاشم رضی، موسسه فراهانی، تهران، ۱۳۴۲، ص۴۰

۲۴- رجوع مقاله سرور همایون، ناصر خسرو کجایی بود؟ ژوندون، سال اول، (۱۳۶۱)، ش۱، ص۱۰۴

۲۵- اندره برتلس، ارزش ادبی میراث ناصر خسرو، مجله جاوید عروضی سمرقندی، به کوشش داکتر معین، ایضا،‌ص۴۴۱

۲۶- سمرکندسکی داکومنتی‌( مربوط به اوقاف خواجه احرار)،فکسیمیلی، مسکو، چخوویچ نووام ۱۹۷۴، ص ۱۲۱

۲۷-  ابوالفضایل محمد بن علی الحموی، تاریخ منصوری، مسکو نووک، ۱۹۶، ص ۲۷۸

۲۸- اصطخری، مسالک و ممالک، ایرج افشار، بنگاه ترجمه، ۱۳۴۰، ص ۱۵۶،۱۵۹

۲۹- ترجمه مختصر البلدان، تهران، بنیاد فرهنگ، ترجمه مسعود، ص ۱۳۰، ۱۳۱

۳۰- فرهنگ ایران زمین، جلد ۱۸، ص ۱۳۳

۳۱- رحیم هویدا، نظری به تاریخ آذربایجان، مجله وحید، سال ۹، ش۶، ص۹۸۳

۳۲- فردوسی، شاهنامه، مسکو، جلد۳، ص ۷۵، مجله راهنمای کتاب،‌سال۲۰، ش۳-۴، ص ۲۱۸

۳۳-  فواید الفواد، ص ۱۹۱

۳۴- فرامرز بن خداداد، سمک عیار، تهران: بنیاد فرهنگ، چاپ سوم، ۱۳۴۷ش، ص ص ۵۱۸، ۵۶۹،۵۳۵

۳۵- دیوان امیری معزی، تهران، اقبال، ص ۳۳۶

۳۶- دیوان ناصر خسرو، چاپ تقوی، ص ۲۶۷

۳۷- دیوان ناصر خسرو، ایضا، ص ۱۳۳

۳۸- راهنمای کتاب، تهران، سال ۱۶، ش ۱۲-۱۰،  ص ۶۴۹

 

نشر شده در: دانشمندان و متفکرین, دانشمندان کلاسيک, دریچۀ به سوی کتاب, فصلنامه حجت, مقالات

بدون نظر.

نظر دهيد


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.