سه شنبه مهر ۲۹, ۱۳۹۹

پیوندی معنوی جلال الدین محمد و یاران صحبتش

پیوندی معنوی جلال الدین محمد و یاران صحبتش

فرستاده کانون دوست‌داران مولانا جلال الدین محمد بلخی

نویسنده: نیلاب رحیمی

منبع: فصل نامه فرهنگی، ادبی و پژوهشی حجت،  سال اول،صفحه ۲۴-۳۶شماره چهارم، جدی- حوت ۱۳۶۹٫

گرویده‌گان عرفان به این حقیقت مسلم باورمند اند که مولانای بلخی به مثابه مهرتاب ناک در آسمان عرفان اسلامی پرتو افشانی می‌کند ودر تمادی سده‌های متوالی اثرات ژرف و نافذی بر عمل کرد رهروان راه پر پیچ و خم عرفان و تصوف داشته وبه رهسپاران این راه نقش رهنمود دهنده‌‎یی را دارا بوده است. پر تو اندیشه مولانا افکاررهنوردان راه غرفان را روشنی بخشیده وبه امیدواری شان راه نیل به هدف غایی قوت داده است.

حضرت مولانای بلخی از سال ۶۴۲ه تا سال ۶۷۲ ه که سال فنای جسمی آن ابر مرد اندیشه و عرفان است از داشتن عشقی سرا پا جذب و شور و حرارت بر خوردار بود .(۱)این عشق  سوزنده اما سازنده بر همه حرکات او در همین مدت مستولی بوده، با کلیه مظاهر زنده‌گی آن بزرگ مرد تصوف و عرفان پیوند بلا فصل داشت:

هر چه گوید مرد عاشق بوی عشق            از دهانش میجهد در کوی عشق

ور بگوید کفــــــر، دارد بوی دین            ور بشک گوید، شکش گردد یقین(۲)

عشق مولانا عشق حقیقت جو بود، او در آیینه وجود معشوق حقیقت مطلق را مشاهده می‌کرد و با آن سر خوش بود. نیرو و توان چنین عشقی بود که حضرت مولانا را از جمعیت خاکیان و حلقه افلاکیان بیرون برد و به جهان بی‌رنگی پیوند داد مولانا ارزش‌های همین عشق را چه خوب تبیین می‌نماید:

آتشی از عشـــــق در دل بر فـــــــروز

سر بسر فکــــر و عبارت را بسوز(۳)

عشق آن شعله است کو چون بر فروخت

آنچه جز معشوق باقی جمله سوخت(۴)

عاشقان را هر زمان سوزیدنی است

برده ویران  خراج و عشر نیست(۵)

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیــــــــب جمله علت‌های ما

ای دوای نخــــــــوت ونامـــــوس ما

ای تو افلاطـــــون و جالینوس ما(۶)

پوز بند وسوسه عشــــق است و بس

ورنه‌ کی وسواس را بسته است کس(۷)

جمع باید کرد اجــــــزا را به عشق

تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق(۸)

در باره زنده‌گی حضرت مولانا و مراحل سه گانه سیر عروجی آن یعنی خام بودن، پخته شدن و سوختن یا مراتب علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین که حضرت شمس آن‌ها را به حکمت گفتار و حکمت کردار وحکمت دیدار تعبیر می‌کند، سخنی نداریم و سخن ما پس از این در باره یاران صحبت آن انسان کامل ومکمل  است. مردانی‌که مولانا با ایشان نزد عشق می‌باخت و سوز و درد درونی خود را در صحبت آنان تسکین ‌می‌داد و حقیقت را درآیینه شخصیت انسانی ایشان می‌دید و هر کدام آن رادمردان این طریق به مثابه تجلی گاهی بود که آرمان مولانا در وجود شان جلوه‌گر می‌شد. حضرت مولانا این سه انسان کامل را از میان یاران صحبت بر گزیده با ایشان وحدت اصلی عشق که عبارت از فنای وجود عاشق و معشوق در یک دیگرست، پیدا کرد. آنان عبارتند از شمس الدین محمد تبریزی، صلاح الدین فریدون زرکوب قونوی و حسام الدین حسن چلبی رضوان الله علیهم اجمعین.

مولانا شمس الدین محمد تبریزی همان عارف شوریده حالی‌ست که در سال  ۶۴۲ ه در قونیه با مولانای بلخی بر خورد و حال او را واژگون کرد، چنان‌که پیر بلخ می‌گوید:

زاهد بودم ترانه گویم کردی               سر حلقه بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم                 بازیچه کــــودکان گویم کـــــردی

شمس کم وبیش سه سال با مولانا بود. پس از آن در اثر شماتت حاسدان بد اندیش، این درویش واژگون‌گر و این مست حق  و این مظهر حقیقت در سال ۶۴۵ ه چنان غیبتی کرد که مولانا علی رغم تلاش‌های گسترده به وی دسترسی پیدا نکرد و سر انجام در فراقش به سماع و غزل سرای دست یازید که ثمره آن همه دردها و سوزهای کلیات کبیرست(۹) و مولانا تا پا کشیدن از بساط هستی ظاهری عشق و محبت آن گنگ خواب دیده را که به جز مولانا دیگر هیچ موجودی اسرار او را در نیافت و توان شنیدن سخنش را پیدا نکرد،‌ از یاد نبرد. در هجرش شب‌ها و روزها نالید و نجوا کرد  و همه ارزش‌های فکری خود را بر مبنای عشق او پیریزی نمود. او خود در باره اثرات شمس بر روانش به مردم قونیه چنین گفت:« شمس جهان تازه‌یی برابرم تصویر کرد. من معنی زمان و مکان را در محضر شمس به خوبی درک کردم، من جسم و روحم را به فرمان دل در آوردم، تا هر چه دل که زیربنای عشق است دستور دهد، آن نیز بفرمانش گردن نهد.»(۱۰)  پس از ملاقات با شمس مولانا همه بندها را درید.« بنده‌گی بند خداوندی صداع» و پیوند خود را با عشق استوارتر و محکم‌تر گردانید چنان‌که در این مورد می‌فرماید:

زانکه عاشق دردم نقد است مســت               لاجرم از کفر و ایمان برتر است

کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست       کوست مغزو کفر و دین او را دو پوست

خود طـــواف آنکه اوشه بین بود                             فوق قهر ولطف و کفر و دین بود

ملت عشق ازهمه دین‌ها جداست                            عاشقان را مذهب و ملت خداست

غیر هفتاد و دو ملت کیـــــش او                             تخت شاهان تخته بندی پیش او

سخت پنهان است و پیدا حیرتش                             جان سلطانان جان در حســـرتش

مطرب عشق این زند وقت سماع                   بندگی بند وخداوندی صداع(۱۱)

و همین تازیانه عشق بود که در اثر آن توسن اندیشه مولانا گنبدی کرد  و ز گردون بر گذشت و همه مراتب و منازل را عبور کرد.

پس از شمس مولانا مرد مردانه دیگری بنام صلاح الدین فریدون زرکوب قونوی را به خلافت انتخاب کرد. در این باره بهاء الدین ولد درولد نامه چه خوش می‌فرماید:

در چنین جوش یک مرید از و                      یافت قربت سوار گشت بکو

در وصال خدا قــــــــوی کامل                      نظرش کرده سنـــگ را قابل

قطب هفت آسمان و هفت زمین                     لقبــــش بود شه صلاح الدین

نور خور از رخش خجل گشته                      هر که دیدیش ز اهل دل گشته(۱۲)

حضرت مولانا مشوق گرایش یاران به صلاح الدین شد و در راه ارادت و باورمندی مردم به وی تلاش نمود.

به گفته همه تذکر نگاران، صلاح الدین مردی از اهل بازار بود که حرفه زرگری داشت و از سواد خواندن بهره‌یی نداشت. زمانی‌که مورد توجه مولانا قرار گرفت و مسند خلافت به او تفویض شد، به حسودان کوتاه بین این حالت گران آمد، از آن‌رو در راه رقابت و بد بینی گام بر داشت. چون جولان‌گاه شان تنگ و مرکب فکری شان لنگ بود، کاری را از پیش نبردند و در اثر فشارهایی که از جانب مولانا به حالت روانی آثار وارد شد، دوباره به انابت و ندامت متوسل گردیدند. و از شماتت دست بر دار شدند. (۱۳) صلاح الدین زرکوب مدت ده سال یعنی از ۶۴۷ه-۶۵۷ ه با حضرت مولانا چون یک جان در دو بدن زنده‌گی کرد چنان‌که در ولدنامه می خوانیم:

شیخ با اوچو در دو تن یک جان                   بوده آسوده و خوش و شادان

مست از هم دگر شده ده سال                        داشته بی خمار هجرو صال

همه ز اکسیر شان شندند چو زر                          یافت هر یک به جای پای دوسر(۱۴)

حضرت مولانا در باره شخصیت و مقام والای صلاح الدین، سخنان نغز و ابیات جالبی دارد که در این‌جا به آوردن رباعی ذیل اکتفا می‌کنیم:

انوار صلاح الدین بر انگیختــــــه باد

در دیده جا عاشقان ریختــــــــه باد

هر جان که لطیف گشت و از لطف گذشت

باخاک صلاح دین در آمیختـــــــه باد

صلاح الدین زرکوب درست پس از ده سال قربت تنگاتنگ با مولانا به قول اکثر محققان در سال ۶۵۷ ه از بساط هستی پا کشید و به گفته احمد افلاکی« … به صفای تمام  ورغبت کلی وتوجه خیلانه از عالم اشباع  به لامکان ارواح سفر کرد و به مقصود جانی م معشوق نهانی وصل یافت.»(۱۵)

استاد فروزان‌فر سال فوت قدوه المحققین حضرت صلاح الحق الدین را در محرم ۶۵۷ خ قید کرده و انتخاب حسام الدین چلبی را به خلافت نیز در همین سال دانسته است.(۱۶)

پس از مرگ صلاح الدین زرکوب قونوی خلیفه الحق، به اشاره حضرت مولانا، حسام الدین چلبی مسند نشین خلافت شد و در مکتب مولانا به ارشاد و رهنمونی مریدان و شیخان پرداخت. حسام الدین حسن بن محمد بن حسن بن رضی ترک ارموی به سال ۶۲۲ ه بر بساط هستی پا نهادو پدرش پیشوای فتیان و جوان‌مردی ترکیه آن‌ روزگار بود. این گروه  رهبر خود را رضی می‌گفتند. حسام الدین پیش از آن‌که به حد بلوغ برسد پدر را از دست داد.  گروه فتیان به پاس حرمت پیشوایی پدرش، حسام الدین را به رهبری  گروه بر گزیدند.(۱۷)  اما حسام الدین حسن خود و دیگران را در مکتب مولانا شامل کرد و هم‌چنان با محبت و سوز  در این راه گام برداشت که ابوبکر وار هستی مادی را یک قلم فدای اهداف معنوی و انسانی گردانید و هر چه داشت بی‎‌دریغ در خدمت مولانا نثار کرد و خویش تن را از قیود رهانید. در نتیجه خدمات صادقانه و عاشقانه‌یی که در این راه کرد مشمول لطف و عطوفت مولانا شد و تا آن‌جا قرب یافت که به مقام خلافت  و ارشاد نایل آمد.(۱۸) شخصیت حسام چنان بر مولانا اثر گذاشت که بی حضور او ذوق و حالی حضرتش را دست نمی‌داد و سخنی بر زبانش نمی‌آمد. به روایت افلاکی معین الدین پروانه یکی از گرویده‌گان راه مولانا روزی او و یاران را در باغی  دعوت پرتکلیف  داده بود. اما حسام الدین چلبی حضور نداشت. ازمولانا هیچ حالتی به ظهور نه پیوست. همه حیرت زده بودند،‌ ناگاه این خلا را درک کردند و با عجله  در پی حسام الدین کس را فرستادند و او را به مجلس خواستند هنگامی که چلبی وارد باغ شد و نظر مولانا به وی رسید. حالش دگرگون شد نعره زده او را در بغل گرفت و به سماع پرداخت. پس از آن حال‌هایی رفت  که نظیر آن کم‌تر دیده شده بود.(۱۹) هم‌چنین رویات و حکایات  دیگری هم است که نشان محبت پایدار مولانا به  تطویل کلام می‌انجامد، از آن‌رو به همین اندازه بسنده می‌نمایم.

از کارنامه‌های بسیار مهم و ارزنده حسام الدین چلبی که نام نامی او را در دفتر روزگار مخلد گردانید. نقش او در سر نوشت بزرگ‌ترین وثیقه عرفان اسلامی یعنی مثنوی معنوی می‌باشد. افلاکی داستان درازی را پیوست با این خدمت ذکر می‌کند که فشرده آن‌را می‌آوریم.

حضرت چلبی هنگامی‌که میل یاران را به خواندن الهی نامه سنایی و منطق الطیر عطار دید در صدد آن شد که از مولانا بخواهد تا به سرودن کتابی در وزن منطق الطیر و محتوای الهی‌نامه که روشن‌گر راه عرفان باشد مبادرت نماید. وقتی‌که حال حضرت مولانا را مساعد یافت این تقاضا را به عمل آورد. در آن وقت حضرت مولانا از پیچ و دستار خویش کاغذی را بیرون کرد هژده بیت از دیباچه دفتر اول مثنوی را در بر داشت و گفت که پیش از خواهش  شما با این کار دست یازیده ام. (۲۰) نقش حسام الدین چلبی در سر نوشت این کتاب تا آن‌جا روشن است که حضرت مولانا آن را« حسامی نامه» نامیده است و در دفتر ششم محبت خود را چنین ظاهر می‌سازد:

ای حیات دل حســــام الدین بسی                             میل مـــی‌جوشد بقسم ساوســـــی

گشت از جذب چو تو علامــه‌یی                             در جهان گردان حسامی نامه یی

پیش کش پیش رضایت مــی‌کنم                    در تمامی مثنوی قســـــم ششم(۲۱)

و جای دیگر از حسامی نامه چنین یاد می‌نماید:

طالب این صنح اگر علامه ییست            نک حسام الدین که سامی نامـه‌ییست(۲۲)

پس از سرودن همان هژده بیت اول مولانا شب‌های می‌سرود و حسام الدین می‎نوشت:

صبح شدای صبح را پشت و پناه                           عذر مخدومی حسام الدین بخواه(۲۳)

و از ابیاتی‌که در زیر از مثنوی می‌آوریم نقش حسام الدین در سرودن مثنوی و از جگ‌زاری حضرت مولانا به وی نمودار می‌شود:

ای ضیاءالحق حسام الدین توی                     که گذشته از مه  بنورت مثنــــوی

همــــت عالـــــی تو ای مرتجا                     می‌کشــــد این را خدا داند کجــــــــا

گـــردن این مثنوی را بسته‌ای                      می‌کشـــــــی آن سوی که دانسته‌ای

مثنوی پویان کشنــــده نا پدید                      نا پدید از جاهلـــــی کش نیست دید

مثنــــــوی را چون تو مبداء بوده‌ای                گرفزون گردد تواش افــــــزوده‌ای

چون چنین خواهی خدا خواهد چنین               می‌دهد حق آروزی متقیــــــــن (۲۴ )

در باره شب همرای‌های حسام الدین در نبشتن {نوشتن} مثنوی و ضبط کردن این اسرار عرفانی مولانا چنین می‌گوید:

جور و احسان رنج و شادی حادثست             حادثان میرند و حق شان وارث است

صبح شد ای صبح را پشت و پناه                 عذر مخدومـــــی حسام الدین بخواه

عذر خواه عقل کل و جان تویی                   جان جان و تابش مرجان تویـــــــی

تافت نور صبح و ما از نور تو                  در صبوحی با می منصـــــور تو(۲۵)

مثنوی پس از آن‌که آغاز شد تا ختم دفتر اول مسلسل ادامه  پیدا کرد. اما فوت زوجه حسام الدین چلبی و عمد تا مصروفیت‌های معنوی و سیر و ارتقای آن فرهیخته مرد وارسته در مقامات ومراتب عرفانی، سرودن مثنوی دو سال تعویق افگند، چنان‌که مولانا در آغاز دفتر دوم می‌گوید:

مدتــی این مثنوی تاخیـــر شد                       مهلتی بایست تا خـــون شیــــر شد

تا نـــزاید بخت تو فـــــرزند نو                     خون نگردد شیر شیرین خوش شنو

چون ضیاءالحق حسام الدین عنان                  باز گـــــــردانید از اوج آسمــــــان

چون به معـــراج حقایق رفته بود                  بی بهارش غنچه‌ها نشگفتـــــه بود

چون ز دریا  سوی ساحل باز گشت                چنگ شعر مثنــــوی با ساز گشت

مثنـــــوی که صیقل ارواح بود                     باز گشتش روز استفتــــــــــاح بود

مطلع تاریخ  این ســــودا و ســـود            سال انـــــدر  ششصدوششصت و دو بود

بلبلــی زین جا برفت و باز گشت                  بهرصیدی این معانی باز گشت

ساعدش مسکن باز باد                                تا ابد خلــــق این در باز باد(۲۶)

پس از آن تا وفات جسمی مولانا یعنی سال ۶۷۲ ه. دیگر وقفه‌یی در سرودن مثنوی پدیدار نگردید، بل مادام  مولانا ابیات اسرار آمیز مثنوی معنوی را می‌سرود و حضرت چلبی با جدیت سر شار از عشق و محبت می‌نوشت. پا بندی و ثبات انسانی و مظهر ارزش‌های عرفانی بودن چلبی حسام الدین،  روحیه پر تلاطم مولانا را پوینده‌تر و گوینده‌تر می‌ساخت و این عشق  تا آن‌جا زبانه می‌کشید که در باره حسام الدین می‌گفت:

هم چنین مقصود من زین مثنوی                  ای ضیاءالحق حسام الدین تویی

مثنوی اندر فروع و در اصول                      جمله آن تست گـــر دستی قبول

مقصدم ز الفاظ او را زتو است                     مقصدم از انشایش آواز تو است

پیش من آوازت آواز خداست                     عاشق از معشوق حاشاکی جداست(۲۷)

ذکر حسام الدین چلبی در مثنوی بکرات صورت گرفته است و مولانا فقط این اثر بزرگ عرفانی را بدون هر گونه شک و ریب به نام این بزرگ مرد عرفان مسجل کرده است، چنان‌که نه تنها در آغاز پنج دفتر مثنوی بل در خلال تبیین حقایق عرفانی نیز نام  حسام الدین آمده است . در آغاز دفتر سوم در باره  او ابیات زیرا می‌خوانیم:

ای ضیاء الحق حسام الدین بیار                     این سوم دفتر که سنت شد سه بار

بر کشا گنجنـــــــــیه اسرار را                      در سوم دفتر بهل اعـــــــذار را

قوتت از قوت حق می‌زهد                           نز عروقی کز حرارت می جهد

چون‌که موصوفی با و صاف جلیل                 بر تو آتش شد گلستان چون خلیل

ای دریغا عرصه افهام خلق                          سخت تنگ آمد ندارد خلق حلق

ای ضیاء الحق بحذق رای تو                       حلق بخشد سنگ را حلوای تو(۲۸)

در آغاز دفتر  چهارم می‌خوانیم:

ای ضیاء الحق حسام الدین توی                     که گذشت از مه بنورت مثنوی

روشنی بر دفتر چارم بریز                          کافتاب از چرخ چارم کرده خیز

هین ز چارم نور ده خورشید وار                   تا بتابد بر بلاد و بر دیار(۲۹)

درآغاز دفتر پنجم آمده:

شه حسام الدین که نور انجم است                 طالب آغاز سفر پنجم است

ای ضیاء الحق حسام الدین راد                      اوستادان صفا را اوستاد

گر نبودی خلق محجوب و کثیف                             ور نبودی حلق‌ها تنگ و ضعیف

در مدیحت داد معنی دادمی                          غیر این منطق لبی بکشادمی

قدر تو بگذشت از درک عقول                      عقل در شرح  شما شد بوالفضول

من بگویم وصف تو تاره برند             پیش از آن کز فوت آن حسرت خورند

نور حقی و به حق جذاب  جان                  خلق در ظلمات و هم‌اند و گمان(۳۰)

حسام الدین چلبی نیز از گزند حسادت و بد نهادی حاسدان در امان نماند. مولانا که از دست این کج اندیشان و کور باطنان رنج‌ها کشیده بود و یاران بزرگ خود را از دست  داده بود، اعمال ایشان را به نکوهش می‌گیرد و حسام الدین  را دل جویی می‌کند که این عمل کردهای حسودانه سر انجام به ضرر حاسدان خواهد بود و رهروان راه حقیقت  دور از گزند حسودان رهسپار راه حقیقت جویی خود می‌باشند، چنان که می‌گوید:

نوح نهُ صد سال دعوت مینود                       دم بدم انگار قومش می فزود

هیچ از گفتن عنان  واپس کشید؟                             هیچ اندر غار خاموشی خزید؟

زانکه از بانک و علالای سگان                   هیچ وا گردد ز راهی کاروان؟

یا شب مهتاب از غوغای سگ؟                    سست گردد بدر را در سیروتگ

مه فشاند نور و سگ عوعو کند؟                  هر کسی بر خلقت خود می تند

هر کسی را خدمتی داده قضا                        در خور آن گوهرش در ابتلا(۳۱)‌

در ابیات بالا مولانا حسام الدین چلبی را امیدوار می سازد و خاطر نشان می‌کند که شماتت نا مردانه حسودان  مانع سیر صعودی و نیل به هدف اصلی او نخواهد شد زیرا توان و مجال این ممانعت را ندارند:

چون جمادند و فسرده تن شگرف                   می جهد انفاس شان از تل برف

چون زمین زین برف در پوشد کفن                تیغ خورشید حسام الدین بزن

هیچ برار از شرق سیف الله را                      گرم کن زان شرق این درگاه را(۳۲)

چلبی حسام الدین ده سال با مولانا همراز و هم نشین بود. در ولدنامه در این باره می‌خوانیم:

خوش بهم بوده مدت ده سال                         پاک وصافی مثال آب زلال

بعد از آن نقل کرد مولانا                            زین جهان کثیف پر ز عنا(۳۳)

پس از آن که مولانا در پنجم جمادی الاخر سال ۶۷۲ه رخت از این جهان بر بست، حسام الدین چلبی فرزند مولانا بهاءالدین ولد را به جانشینی او بر مسند شیخی طریقت مولویه دعوت کرد. اما ولد چنین جواب داد:

گفت از آن پس حسام الدین ولد                      بعد والد تویی امام و سند

جای او با تو میرسد بنشین                          که چو تو نیست عارف و رهبین

گفت نی والدم یقین زنده است                     مرده جسمش بود که چون ژنده است

روح او در جوار حق باقیست                       از می وصل خود حقش ساقیست

در زمانش بدی خلیفه مـــــا                         هیچ تغیـــــــیر نیست بیش و را

تو بدی چون امام و ما ماموم                        از شه این کرده ما معلـــــــوم

اول و آخری خلیفــــــه مـــا                         پیشوایی و شیخ درد و سرا(۳۴)

حسام الدین چلبی بعد از وفات مولانا به پشنهاد ولد مسند نشین خانقاه مولویه شد و در پیشرفت و گسترش آن طریقت تلاشی عظیم به خرچ داد. دوازه سال با جدیت هر چه تمام تر در این راه عاشقانه و عارفانه گام بر داشت و سر انجام ندای ارجعی را در سال ۶۸۳ ه لبیک گفته به اصل خود پیوست.

بعد ده سال و دو زنا گاه او                گشت رنجور و شد به حضرت هو(۳۵)

مآخذ:

۱- استاد جلال الدین همائی- مولوی نامه، طبع دوم سال ۱۳۵۴ش، ج۱، ص۲۲٫

۲- رک مثنوی معنوی، چاپ کابل، سال ۱۳۶۲ش، دفتر اول، ص ۵۸٫

۳- رک مثنوی معنوی، چاپ کابل،دفتر دوم، ص۱۰۶٫

۴- رک مثنوی معنوی، چاپ کابل، دفتر پنجم، ص۲۸۸٫

۵- رک همان کتاب، دفتر اول، ص ۲٫

۶- رک همان کتاب، ص ۳۳۳٫

۷- رک همان کتاب،ص ۲۶۸ .

۸- داکتر صاحب الزمانی- خط سوم- چاپ تهران، سال ۱۳۵۱ش، قسمت دوم، ص۱۴۰٫

۹-  عطاءالله تدین- بدنبال آفتاب، چاپ تهران، سال ۱۳۶۳ش، ص ۲۶۷-۲۷۰٫

۱۰- همان کتاب، ص ۱۲۵٫

۱۱- رک، مولوی نامه، ج۱، ص ۲۳و۲۴٫

۱۲-  بهاءالدین ولد- ولدنامه- به کوشش استاد جلال همایی طبع تهران سال ۱۳۱۵ش، ص ۶۳٫

۱۳-  همان کتاب، ص۸۵٫

۱۴-  همان کتاب، ص ۱۰۹٫

۱۵- احمد افلاکی- مناقب العارفین، به کوشش، تحسین یازیچی، چاپ انقره ۱۹۶۱ م، چ۲، ص ۷۳۰٫

۱۶-  استاد فروزانفر- شرح حال حضرت مولانا – طبع تهران سال ۱۳۱۵ش، ص ۱۰۹٫

۱۷- رک، مناقب العارفین، ج۲، ص ۷۳۸٫

۱۸-  همان کتاب، ص۷۳۸٫

۱۹-  استاد خلیلی- نی نامه- چاپ کابل، سال ۱۳۵۲ش، ص ۳۵٫

۲۰- مناقب العارفین،  ج ۲، ص ۷۴۰٫

۲۱- رک مثنوی معنوی، دفتر ششم ، ص ۳۵۲ .

۲۲- رک مثنوی معنوی، دفتر اول، ص ۲۵٫

۲۳- رک مثنوی معنوی، دفتر اول، ص ۳۷٫

۲۴- رک آغاز دفتر چهارم مثنوی معنوی، تا ۲۱۶٫

۲۵- رک مثنوی معنوی، دفتر اول، ص ۳۷٫

۲۶- مثنوی، دفتر دوم، ص ۷۹٫

۲۷- رک مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ص ۲۲۸٫

۲۸- مثنوی معنوی، آغاز دفتر سوم، ص ۱۳۸٫

۲۹- مثنوی معنوی، آغاز دفتر چهارم، ص ۲۱۶٫

۳۰- مثنوی معنوی، آغاز دفترپنچم، ص ۲۷۹٫

۳۱- مثنوی معنوی، آغاز دفتر ششم، ص ۳۵۲٫

۳۲ – همان کتاب،  ص۳۵۳٫

۳۳- رک، .ولدنامه، ص ۱۲۱٫

۳۴- رک، .ولدنامه، ص ۱۲۳٫

۳۵- رک، .ولدنامه، ص ۱۲۳٫

 

 

نشر شده در: دانشمندان و متفکرین, دانشمندان کلاسيک, فصلنامه حجت, مقالات, کليات شعر و ادب

بدون نظر.

نظر دهيد


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.