دوشنبه آبان ۵, ۱۳۹۹

تجلی شاعرانه اساطر و روایات تاریخی در قصاید ناصر خسرو

تجلی شاعرانه اساطر و روایات تاریخی در قصاید ناصر خسرو

بخش دوم

نویسنده: کاندید اکادمیسین داکتر اسدالله حبیب.

منبع: منبع: فصل نامه فرهنگی، ادبی و پژوهشی حجت،  سال اول،صفحه ۶۵-۷۸شماره دوم، سرطان- سنبله ۱۶

در اکثر بیت‌های قصاید ناصر خسرو یاد کرد مردان تاریخ و پهلوانان اساطیری مشاهده می‌شود نه تجلی شاعرانه اسطوره یا روایت تاریخی و تلمیحی به فلان افسانه و روایت.

چنان‌که پیش از این نیز اشاره نمودم، شماری نام‌های ابر مردان اساطری و مردان تاریخ برای باز نمایی گزرا بودن زنده‌گی و نا پایداری جهان برده می‌شود و دلیل ذکر آن پهلوان و نه پهلوانی دیگر بیشتر وابسته به توافق هجاهای نامش با وزن قصیده یا تطابق  آواییش  با دیگر واژه‌گان قافیه می‌باشد، مثل هماهنگی نام شاپور با دیگر واژه‌گان قافیه  در این قصیده:

ای یار سرود و آب انگور

نه یار منی به حق و الطور

که هم‌چنان،  آمدن نام‌های اسکندر وارد شیر نیز جز تطابق با وزن قصیده دلیل دیگری نمی‌تواند داشته باشد. آن‌گونه که پیداست:

در سور جهان شدم و لیکن

بس لاغر باز گشتم  از سور

زین سور بس ز من بتر رفت

اسکندر وارد شیر و شا پور

در قصیده دیگری‌که در بحرمضارع مثمن احزب مکفوف مقصور یعنی در وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلان سروده شده است می‌گوید:

بنگر بدین رباط و بدین صحب کاروان

تا چون که سال و ماه دوانند هر دوران

من مر ترا نمودم اگر چه ندیده بود

با کاروان رباط کسی هر دوان دوان

از رفتن رباط نه نیز از شتاب خویش

اگاه نیست بیشتر از خلق کاروان

در قصیده یاد شده بنابر اقتضای قافیه و بیان فنا پذیری دنیا نام اردوان  برده می‌شود و در کنار آن نام‌های اسفندیار و بهمن و شاپور نیز می‌آید، بدین گونه:

بررس کزین مکان به چه خواری برون شدند

اسفندیار و بهمن و شاپور و اردوان

در مصرع دومین بیت نقل شده یاد کرد مرگ فاجعه ناک اسفندیار در تراژیدی رستم و اسفند یارشاهنامه است و یاد بهمن پسرش. بهمن را اسفندیار  به گاهی که می‌میرد به رستم سپرد تا رسم شاهی و رزم بزمش بیاموزد بنا به گفته فردوسی. پس از چند گاهی  گشتاسب نبیره خویش رستم را باز خواست و به پاد شاهی برنشاند واردشیرش نامید و تواریخ به اردشیر دراز دست شهرت دارد. بهمن به کین خواهی پدر  از دودمان رستم برخاست و در سیستان زال  را که به پوزش خواهی آمده بود به بند افگند. فرامرز با سپاهی گران را بست در رسید. در پیکار سختی که میان بهمن و فرامرز شد سپاه فرامرز پراگنده شدند و خود زخم‌ها خورد و به دست بهمن اسیر شد. بهمن تیربارانش نمود و مرده‍‌اش را به دار آویخت. شپوتن، پسر گشتاسب و وزیربهمن وی را مجبور ساخت که برزال ببخشاید خاندان رستم را به جای خود باز گرداند و بهمن چنان کرد. و در بستر مرگ دخترش همای را به پادشاهی برگزید(۱۵).

مگر در گاهنامه‌ها به چند شاپور بر می‌خوریم:

شاپور بن اردشیر، شاپور بن اشک، شاپور ذوالاکتاف، شاپور بن شاپور و شاپور بن هرمز، از بعضی بیت‌هایی که دردیگر قصیده‌های دیوان ناصرخسرو آمده است. می‌توان فهمید که درین بیت نیز منظور شاعر همانا شاپوربن اردشیر می‌باشد، مثل این بیت:

من از پاک فرزند آزادگانم

نگفتم که شاپور بن ازدشیرم

در بیت دیگری می گوید که :

شهر گرگان نماند با گرگین

نه نشاپور ماند با شاپور

شگفت آن است که شهرگرگان را فریدون بنا کرده است (گردیزی ص ۵) و شاپور بن اردشیر به قول  زین الاخبار، که مانی به روزگار وی بیرون آمد و از ترسش از ایران به چین گریخت و شاپور بر قسطنطنیه آتش گاهی ساخت، شهر جندی شاپور را در میسان بنا کرده است، ( ص ۲۲و ۲۳) نه نیشاپور را. شاید هماوایی حروف گرگان و گرگین و نیشاپور و شاپور انگیزه شده باشد که نام آن دو شهر با آن دو مرد بیاید.

گذشته از آن اردوان بن بلاش آخرین شاه اشکانی بدست اردوان شیر بن بابک از احفاد اسفند یار کشته شد و سلطنت به دودمان ساسانی گذشت (۱۶).

و این‌هم خود قرینه ایست که شاپور، همان شاپور بن اردشیر باشد. و آخرین نکته در مورد این بیت‌ها بعد موسیقایی آنهاست، که برای نمایش بهتر آن همه را باز یک‌جا می نویسم:

بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان

تا چون سال و ماه دوانند هر دوان

من مرترا نمودم اگر چه ندیده بود

با کاروان رباط کسی هر دوان دوان

از رفتن رباط نه نیز از شتاب خویش

آگاه نیست بیشتر از خلق کاروان

خفته و نشسته  جمله روانند با شتاب

هرگز شنوده کس به جهان خفته روان

در راه عمر خفته نیاساید ای پسر

گر بایدت بپرس زدانای هندوان

جای درنگ نیست مرنجان درین رباط

برجستن درنگ به بیهوده‌گی روان

بررس کزین مکان به چه خواری برون شدند

اسفندیار بهمن و شاپور و اردوان

بعدها موسیقایی بیت‌های این قصیده، به ویژه این بیت‌ها با تکرارها و هماوایی قسمی واژه گان تکامل می‌یابد. تکرار یکی از ویژه‌گی‌های سبک سرایش ناصر خسرو است.

مثلا تکرار واژه گان رباط و کاروان و هردوان و خفته و درنگ و روان را در بیت های نقل شده بنگرید و توجه نمایید به هماوایی قسمی اردوان  و هردوان و روانند و روان  و دوانند و دوان و هندوان  و دوان که انواع گوناگونی جناس را باز می‌نماید.

ناصر خسروبه بعد موسیقایی شعرش که هر چند « شعر زهد» است به قول خودش و هر چند چون شعرهای مولانا شعر سماع نیست سخت توجه دارد. ناصرخسرو با موسیقی آشنا بود و خود نیز گفته است که:

به هر نوعی که بشنیدم زدانش

نشستم بر در او من مجاور

بخواندم پاک توقیعات کسری

بخواندم عهد کیکاوس و نوذر

که داند از مناطیقی که تا چیست

سماک وفرق‌دان و قطب و محور

که اندر علم و اشکال مجطی

که چون رانم برو پر کار و مسطر

گهی اقسام موسیقی که هر کس

پدید آورد بر الحان پیکر

گهی الوان  احوال عقاقیر

که چه گر مست از ان چه خشک و چه تر

همان اشکال اقلیدس که بنهاد

سطاطالیس استاد سکندر

نماند از هیچ گون دانش که من ز ان

نکردم استفادت بیش و کمتر(۱۷)

انوشروان:

کواد، پادشاه پر قدرت ساسانی در سال ۵۳۱ ه بیمار شد و پیش از مرگ پسرش خسرو را جانیش خویش تعین نموده بود. خسرو از روی وصیت نامه پدر ورای انجمن بزرگان، تخت و تاج پدر را علیه بردارش کاوس مزدکی به دست آورد که در تاریخ به نام خسرو اول یا کسرای اول  یاکسری مشهور است.

لقب انوشروان که به وی داده شده است در اصل « انوشک روان » است که جاویدان روان معنی می‌دهد.

«مورخان شرقی نه فقد خسرو را یکی از عادل ترین پادشاهان دانسته اند، بلکه او را نمونه جوانمردی و رحمت شمرده اند.»(۱۸)

در شاهنامه فردوسی و افسانه‌ها نیز نوشروان به مثابه دادگرترین فرمانده توصیف می‌شود و از آن‌جا در ادبیات فارسی، همه‌جا، انوشروان رمز عدالت قرار می‌گیرد، آن چنان‌که حاتم طایی رمز سخاست و لقمان حکیم رمز خردمندی و مانندی‌های آن.

ناصرخسرو دریکی از قصایدش که در بحر مضارع مسدس احزاب یعنی وزن مفعول فاعلات مفاعلین سروده است چنین اندرز می‌دهد:

عدلست اصل خیر که نوشروان

اندر جهان به عدل مسمی شد

بنگر کزعتدال چو سر بر زد

با خور چه چند چیز هویدا شد

بنگر که این غژیدن پوشیده

یاقوت سرخ و عنبر سارا شد

علمست و عدل و نیکی ور سته گشت

آن گو بدین دو معنی گویا شد

ناصرخسرو قصیده دیگری دارد که دربحرهزج مثمن مسبغ یعنی وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلان سروده شده است و مطلع آن چنین می‌باشد:

چه گویی ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگان

بدست سالیان شسته زمان از موی تو قطران

در قصیده یاد شده می‌گوید:

چو با دانا سخن گویی، سخن نیکو شود زیرا

که جز درمد پیغمبر نشد نیکو سخن حسان

زیار زشت نامت زشت شد اما سزاواری

چنان کزی بخت فرعون لعین بدبخت شد هامان

ز فعل نیک باید نام نیکو مرد را زیرا

بداد خویشتن شد نزد پدر معروف نوشروان

هم‌چنان در قصیده دیگر ناصرخسرو می‌خوانیم :

ای هنر پیشه بدین اندر همیشه پیشه کن

نیکوی تا نیکوی یا بی جزای نیکوی

شاد گردی چون حدیث از داد نوشروان کنند

داد گر باش و حقیقت کن که نوشروان تویی

 

 

اسکندر:

اسکندر پسر فلیپ در بیست ساله‌گی جوانی بود دلیر وماجرا  جو و دل بسته  ورزش جهان‌گردی  و جهان گشاییی در کودکی زیر پرورش ارسطو قرار گرفت.

وی پس از مرگ پدر کمر به تسخیر ایران می‌بندد که لشکرکشی وی بر ایران و غلبه اش بر داریوش سوم(دارا) خاستگاه افسانه‌های زیادی شده است. با شیوع افسانه‌ها سیمای تاریخی و اسکندر در هاله‌یی  از پندارهای دگر گونه پنهان گردیده است. بر مبنای افسانه‌ها، او فرستاده خداوند و پیکارگر راه حق و یکتاپرستی است. اسکندر گو یا همان ذوالقرنین مذکور در آثار آیات ۸۲تا۹۶ سوره کهف قرآن مجید است. و حتی ذوالقرنین را لقبی برای اسکندر دانسته اند. بر زمینه مجموع آن افسانه‌ها پخش سکندرنامه شاهنامه فردوسی سروده شده است و سکندر نامه نظامی گنجه‌وی و در شعر دری رخدادهای گوناگون کار نامه اسکندر کار مایه  صور خیال قرار گرقته است.

اسکندر که شیفته جهان گردی بود، در بزمی‌شنید که در قطب شمال ، در میان غاری تاریک چشمه زالال  آب زنده‌گی جاریست. آهنگ رسیدن بدان کرد و خضر را راهنمای خویش برگزید. خضر پیشاپیش رفت و از آب  حیات نوشید و خبر یافته شدن چشمه را به اسکندر برد، مگر اسکندر در یافتن کامیاب نشد و در ظلمت بماند.

در قصاید مختلف حکیم ناصرخسرو برآن آب حیوان و خضر که بدان دست یافت و به اسکندر که ناکام بماند اشاره شده است، مانند قصیده:

برکن ز خواب غفلت پو راسر

و ندر جهان به چشم خرد بنگر

که در بحرمضارع مسدس احزب  مکفوف و وزن مفعول فاعلات مفاعیلن سروده شده است.

ناصر خسرو در آن قصیده شبی را وصف می کند و تاریکی آن را به ظلمت مغاک جایگاه چشمه آب زنده‌گی تشبه می نماید:

تیره شب و ستاره دروگویی

در ظلمتست لشکر اسکندر

و در جای دیگر ظلمات اسکندر  را با ظلمات شرو بد دینی برابر می‌نهد و شکوکنان می‌گوید:

گویند که پیش از این گهر کوفت

در ظلمت زیر پی سکندر

امروز به زیر پای دین است

اندر ظلمات غفلت و شر

در قصیده دیگری که بر وزن مفعول مفاعلن فعولن با این مطلع سروده است:

ای ذات تو نا شده مصور

اثبات تو عقل کرده باور

از روحیه غالب بر افسانه‌ها سر می‌تابد و اسکندر را با دیو مقایسه می‌نماید، آن‌چنان‌که خضر را درکنار

فرشته می‌نهد. در این بیت‌ها توجه نمایند:

کاری که نه کارتست مسکال

راهی که نه راه تست مسپر

بیهوده مجوی آب حیوان

در ظلمت خویش چون سکندر

کان چشمه که خضر یافت آن‌جا

با دیو فرشته نیست همبر

و آن برابر گذاری  که از سویی  مفاهیم فرشته دیو را در ذهن  خواننده در تقابل قرارمی دهد

چنان تناسب معنای میان اسکندر و خضر نیز بر قرار می کند.

اسکندر سپس راه شمال پیش می‌گیرد، از سر زمین نقره میگذرد و به مرد می داد خواه رو به رو می‌شود که

از مردمی بیدادگر گیاه خوار درنده خدا نشناس،یعنی قوم یا جوج شکوه می نمایند. اسکندر فرمان می دهد که

از آهن و مس سدی میان دو کوه بنا کنند تا  یا جوجیان را هر گز به سوی آدمیان راه نباشد. این  سد در

استحکام میان مردم مثل  شده است و شاعران نیز از آن در غنای تصاویرخیالی شعرها بهره برده اند، چنان

که ناصر خسرو  راست:

هنگام خیر سست چو نال خزاینند

هنگام شر سخت چو سد سکندرند

و در قصیده دیگری می گوید:

زیا جوج و ماجوج  مان باک نیست

که ما بر سر سد اسکندریم

آن حکیم مبارز، در این قصیده  که در بحر متقارب مقصور یعنی وزن فعولن فعولن فعولن فعولن فعول

سروده است روی سخن به معاندان و مخالفان دارد و آنان را به استهزا می‌گیرد که گویا رهروان راه حق را

یا جوج می‌پندارد و خود را بر فراز منبر، گویا بر بلندی سد سکندر تصور می‌نمایند، که نه چنان است.

آن حکیم فرزانه در دیگر آثار منظوم خویش نیز از اساطیر و پهلوانان اساطیری یاد آورده است و به رجال

تاریخی اشاره‌ها دارد که می‌توان دامنه این بحث را فراخ‌تر ساخت، مگر اکنون بدید فشرده  اکتفا شد.

پا نویس‌ها:

۱- قاموس قرآن، علی اکبر قرشی، تهران، ۱۳۵۳، جلد۱۳، ص۷۸، و جلد۱۷، ص ۱۰۶٫

۲- قاموس دانش واژه گان ادبی، تدوین و نشر تیموفیوف، مسکو۱۹۷۴، ص ۲۲۰٫

۳- حماسه سرایی در ایران،دکتور ذبیع الله صفا، تهران۱۳۲۴، ص ۳۹۸٫

۴- آیین ها و افسانه های ایران باستان، جی سی کویاجی، ترجمه جلیل دوست خواه، تهران ۱۳۵۳٫

۵- اساطیریونان روم، سعید فاطمی، جلد۱، ص ۱۸٫

۶- حماسه سرایی در ایران، ص ۳۹۶٫

۷- حماسه سرایی در ایران، ص۳۸۴٫

۸- حماسه سرایی در ایران، ص

۹- زین الاخبار گردیزی، ص ۹٫

۱۰-  ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستن سن، مهر ماه۱۳۱۷، ص ۳۵۹٫

۱۱- ایران در زمان ساسانیان، ص ۳۵۸٫

۱۲-  ایران باستان، حسن پیرنیا، جلد اول، ص ۷و ۳۰٫

۱۳- آیین ها و افسانه هاب ایران  و چین باستان، ص ۳٫

۱۴- ویژه گی‌های داستانی شاهنامه، کاندید اکادمیسین دکتور اسدالله حبیب کابل ۱۳۶۷، ص۲۹٫

۱۵- حماسه سرایی در ایران، ص ۵۰۰٫

۱۶- زین الاخبار، ص ۲۰ تا ۲۱٫

۱۷- دیوان، به تصحیح تقوی، ص ۱۸۵٫

۱۸- ایران در زمان ساسانیان، ص ۲۶۵٫

 

 

 

 

نشر شده در: اشعار, حکیم شناسی, فصلنامه حجت, مقالات, کليات شعر و ادب

بدون نظر.

نظر دهيد


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.