خدای‎نامه

خدای‎نامه

نویسنده: دکتور محمد جواد مشکور

منبع: فصل نامه فرهنگی، ادبی و پژوهشی حجت،  سال اول،صفحه۳۶-۵۲ شماره دوم،  سرطان- سنبله ۱۶۳۹

غیر از کتاب‌ها و رسالات پهلوی، که شمار آن‌ها در حدود صدو چهل و رساله می‌شود و غالبا مربوط به قرن سوم  هجری است و  یا تجدید ادبیات پیشین پهلوی است ، کتاب‌ها و  رسالاتی نیز به زبان‌های پارسی میانه وجود داشته، که نام‌های آنها در تواریخ  و ادبیات قدیم عرب و اسلام آمده است.

شناختن ادبیات گم شده و اطلاع از محتویات آن‌ها به طور اجمال، منوط  به تفحص دقیق در تواریخ، و ادب قدیم تازی، پارسی (دری) است. بیشتر این کتاب‌ها، و رسایل  چنان که از فحوای تواریخ قدیم اسلامی بر می‌یاید، تا قرن چهارم هجری وجود داشته، و اکثر آن‌ها به زبان عربی ترجمه شده بود. از قرن چهارم به بعد، باد حوادث بتدریج اوراق اصل، و ترجمه آن‌ها را پریشان کرد، و از بین برد. مهم‌ترین این کتاب‌های گم شده «خداینامه»  بوده است.

خداینامه–  نام این کتاب به زبان پهلوی «خوذای نامک»  یا «خودای نامک»  یعنی خداینامه بود، که ترجمه پارسی آن شاهنامه است.

می‌دانیم که ایرانیان قدیم(خراسانیان) در دورۀ ساسانی زردشتی بودند، و از خداوندگار عالم تعبیر به هر مزد می‌کردند، و کلمه « خدای »را (که به معنی مالک و  صاحب است) مطالقا برای پادشاهان به کار می بردند، که  در پارسی دری کلماتی ما خود از آن قبیل: خداوند، و خدایگان به معنی شاه باقی است.

در دورۀ اسلام چون ایرانیان  قبول اسلام کردند، دیگر جایز ندانستند که به جای کلمه جلاله «الله» اسلام، اصطلاح «هرمزد» (اهوارا مزادی) زردشتی را که به‌نظر ایشان منسوخ شده بود بگذارند. از این جهت اصطلاح «خدای» (خوتای) را که درسابق به‌جای پادشاه به کار می‌رفت، و از نظر تصور قدرت و عظمت و مالکیت، برای «الله» که فاعل مایشا و حاکم مایداست به کار بردند و«شاه» را که نیز درپهلوی به همان معنی است، به جای آن استعمال نمودند، از این رو می‌بینیم که در دورۀ اسلام «شاهنامه» در عوض «خداینامه» مصطلح شده است. مسعودی در مروج الذهب می‌‎نویسد که:  طبقه اول پادشاهان ایران یعنی پیشدادیان را«خداهان» یعنی پروردگاران می‌نامیدند.(۱)

حمزه بن الحسن اصفهانی در کتاب سنی ملوک الارض و الانبیا می‌نویسد که: چون « ماهویه» قاتل یزدگرد سوم بود، از این جهت تا به امروز در نواحی مرو نوادگان او را «خداه کشان» (یعنی شاه کشان) می خوانند(۲)

جد سامانیان را هم که مردی زردشتی بود، به این علت «سامان خداه» می‌گفتند، که در ناحیه سامان از نواحی بلخ فرمانروایی داشته است.

بنا به مقدمه شاهنامه بایسنقری نوه تیمور. در اواخر دورۀ ساسانی پادشاهان آن سلسله بدان فکرافتادند که تاریخی رسمی برای کشور ایران بنویسند. از این جهت چند تن از موبدان و دانشوران آن عهد گردهم آمده، و تاریخ را از قدیم ترین زمان، که به اعصار داستانی و افسانه ای می‌رسید، از روزگار کیومرث،  وپیشدادیان تا زمان پادشاهی خسرو پرویز به زبان پهلوی ساسانی (پارسیک) به رشتۀ تحریر کشیدند و آن را خداینامه یا نامه شاهان نامیدند.

چون سلطنت ساسانیان تا به روزگار یزد گرد سوم بطول انجامید، موبدان زردشتی پس از حمله عرب بقیه تاریخ ایران را از ماخذ مختلف گرفته، به اتمام رسانیدند.

نلد که محقق المانی این مطلب را صحیح دانسته و می‌گوید: « جهت این که تواریخ، و داستان هایی که از ماخذ مختلف اسلامی در دست است،تا آخر سلطنت خسرو پرویز مطابق بایک دیگراست،  و پس از آن در ماخذ اسلامی در باره نقل آن اختلاف پیدا می‌شود، دلیل بر این است که خداینامه را هیات خاص در زمان پرویز فراهم آوردند، و از پرویز به بعد را افراد دیگری نوشته اندکه بین آنها در نقل روایا اختلاف بود واز این جهت در ترجمه‌های عربی آن‌ها اختلافاتی به نظر می‌رسد»(۳).

چنان که از نوشته های آگاثیاس(۴)،و تئو فیلا کتوس(۵) بر می آید: در زمان ساسانیان رسم سال نامه نگاری عصر هخامنشی معمول بوده است.

کریستنس عقیده دارد که مولفان خداینامه از مندرجات این سال‌نامه ها استفاده می‌کردند،(۶) و کتاب خداینامه بایستی بر مبنای نوشته‌های قدیمی‌تر تدوین شده باشد، که آثار موبدکر تیر و نگه‌بان کعبه زرتشت (قرن سوم میلادی ) از جمله آن‌ها است.

چنان که نوشته های موسی خورنی پیداست» در اواسط قرن چهارم میلادی، ترجمه یونانی کتاب شخصی به نام «برسم»(ابرسام ) وجود داشته، که مترجم آن«خورجند» دبیر شاهپور دوم ساسانی بوده است. این کتاب«راست سخن» نام داشت و موسی خورنی از آن استفاده کرده است(۷).

در مقدمه قدیم شاهنامه ابومنصوری«نسخه مغلوط برلین» در ضمن نام‌های نویسندگان خداینامه، نام فرخان یا فرخانی موبد زمان یزد گرد پسر شهریار آمده است، و دربعضی نسخه‌های دیگر از آن مقدمه نام رامین از درباریان آن شاهنامه نیز ثبت شده است.

استاد نلد می‌نویسد که:« خداینامه تاریخ ایران را از آغاز آفرینش تا پایان ساسانیان دربرداشته و در آن کتاب داستان‌های اساطری، و روایات تاریخی بهم آمیخته بوده است. داستان‌های استاطیری که براساس روایات اوستایی بوده، به مرور زمان شاخ و برگ یافته، و شرح و تفسیر موبدان، و روایت ایشان درباره آفرینش جهان، و هم چنین بعضی از نسب نامه‌ها بر آن افزوده شده است. به علاوه موبدان از داستان‌های غیر ایرانی مانند سر گذشت اساطیری اسکندر مقدونی، وغیره نیز استفاده کرده اند. از دوره طولانی سلوکیان و اشکانیان هیچ مطلب مهم غیر از چند نام در آن کتاب نیامده بوده است. زیرا درآن روزگار دین رزدشتی در ایران رسمیت داشت، و چون اشکانیان، و سلوکیان زردشتی نبودند، تا ریخ نگاران رسمی دورۀ ساسانی یا خداینامه نویسان برای بی اهمیت جلوه دادن خاندان بر افتاده اشکانی، نا چار شدند که دوره پانصد ساله حکومت آنان را عهد هرج ومرج ثبت کرده و چنین وانمود کنند که در آن  زمان کدخدایان،  و امیران کوچکی در نواحی مختلف ایران فرمانروایی داشته اند، و مردمان شا خص و قابل ذکری نبوده اند. از این جهت جز چند نام مخدوش از آنان به میان نیاورده اند. ولی بعضی  ا ز قهرمانی‌های  مردان ایشان را که در افواه عوام  شاخ و برگ‌های افسانه‌ای پیدا کرده بود مانند: داستان‌های گیو، گود زر، فرود، میلاد،  زنگه شاوران، حتی رستم دستان بدون هیچ دقتی در اصل و منشاء آن‌ها از زبان داستان سرایان کوچه و بازار گرفته، در کتاب خداینامه داخل کردند و زمان آن‌ها را قرن‌ها عقب برده، به روزگار کیانیان نسبت دادند.(۸)

خاندان‌های شاهی که از آنان در خداینامه یاد شده بود، ازچهار طبقه سلاطین: پیشدادی، کیانی، اشکانی و ساسانی نمی گذشت و بدون آن که بدانند کدام یک از این خاندان‌ها اساطیری و کدام تاریخی هستند، به ترتیبی که گذشت، آن‌ها را از آغاز آفرینش تا پایان دوره ساسانی به رشته تحریر کشیدند.

نویسنده گان خداینامه از پادشاهان پس از ارد شیر اول تا یزدگرد اول ساسانی (۳۹۲-۴۲۰م) اخبار ناقص و جزئی می‌دانستند از آثاری که از خداینامه در ترجمه‌های عربی مانده  معلوم می شود که نقصان این قسمت از اخباری تاریخی حقیقی را با عبارت پردازی منشیانه، خطبه‌ها و نطق‌های دیگر بر تخت نشینی پادشاهان و اندرزهای آنان پر کرده اند، ولی از یزدگرد اول تا اواخر ساسانی اخبار خوبی در دست بوده است.

خداینامه کتاب مبالغه آمیز، پرآب و تاب و منشیانه بوده، چنان‌که ترجمه‌های عربی آن که در کتاب‌های پیشینیان اسلام از قبیل: البیان و التبیین جاحظ مانده، پر از صنایع بدیعی و متکلفانه است. از این جهت است  که جاحظ در آن کتاب می‌گوید که «هر که بخواهد ادب، خردمندی، تربیت عالی، تمثیل، عبرت، عبارت پردازی لطیف  و تصورات نیکو را دریاب. باید نظری به سیرالملوک، و تاریخ سلاطین (ایران) بیندازد.»(۹)

حمزه اصفهانی در تاریخ سنی ملوک الارض والانبیا نیز نظیر این سخن را می‌گوید. این داستان‌ها مبالغه آمیز،شاه پرستانه و مقید به صحت نسب سلاطین و نفوذ طبقه نجبا و اشرا ف و موبدان در آن و پر از حماسه بوده و نویسندگان آن‌ها سعی داشته اند که با حماسه سرایی نام ایران و پادشاهان آن را بلند آوازه نمایند.

ترجمه‌های خداینامه:

خداینامک بنام‌های: سیرالملوک الفرس و تاریخ ملوک بنی ساسان و تاریخ ساسانیان به عربی ترجمه شده است.

بنابر مشهورترین قدیم‌ترین این ترجمه ‌ها، ترجمه‌ای است که ابن المقفع درنمیۀ اول قرن دوم هجری از آن کتاب به عربی کرده است، و آن را «سیرالملوک الفرس » نامیده است و به همین جهت از زمان وی، تاریخ ایران و داستان‌های آن درمیان مسلمانان متداول شد و درادبیات عرب راه یافت.

عبدالله بن المقفع (۱۰۶- ۱۴۲ ه)

که نام ایرانیش روز به پسر داذویه است، از بزرگان ادب اسلام به‌شمار می‌رود. پدرش داد به بن دادگشنسب از اهل جور یا فیروز آباد کنونی در فارس و از ماموران واصول مالیات در عصر حجاج بن یوسف بود .

و چون متهم به حیف ومیل در اموال حکومت شد، حجاج بفرمود آن ‌قدر بر انگشتان او چوپ زدند، تا دست وی ترنجیده و کوفته و ناقص شده و از آن رو وی را المفقع گفتند.

روز به فرا گرفتن زبان و ادبیات پرداخت و در آن زبان استاد شد و در دولت اموی به خدمت دیوان  درآمد، درسال ۱۲۷ه. در بصره دبیر داود بن یزید بن عمر بن هبیره، والی مروان بن محمد (حمار) آخرین خلیفه اموی در اعراق گشت. پس از مرگ داود در سال ۱۳۲ه. بدست بنی العباس به خدمت عیسی بن علی بن عبدالله بن العباس و برادر او سلیمان درآمد و بدست عیسی مسلمان گشت. و نام عبدالله گرفت. سپس دبیری برادر عیسی را که عبدالله بن علی بود قبول کرد.  چون عبدالله از منصور بیم داشت، از وی امان خواست. منصور پذیرفت، عبدالله به انشای ابن المقفع سواد امان نامه را برای او فرستاد. چون منصور امان نامه‌ای را که بایستی امضاء کند سخت موکد و استوار یافت، دانست که آن را ابن المقفع برای پسر عمش عبدالله نوشته، به سفیان بن معاویه مهلیی امیر بصره امر کرد، که او را بکشد و سفیان او را به  تهمت زندقه (مانوت) به وضع فجیعی بکشت.(۱۰)

سعد بن عبدالله ابی خلف اشعری (درگذشته در ۳۰۱ ه)  در کتاب خود المقالات والفرق، مطلبی دربارۀ کیفیت مرگ ابن المقفع نوشته، که در هیچ یک از کتب تواریخ نیامده است در آن کتاب چنین آمده که: «عبدالله بن مقفع پیش از آن‌که دستگیر شود، خود را بکشت گویند زهر خورده بمرد. و به قولی خویشتن را بدار آویخت، خفه کرد». خبر انتحار ابن المقفع تنها خبر است که قریب یک‌صدوپنجا سال پس از مرگ وی توسط سعدبن عبدالله بما رسیده است.(۱۱)

در ذکر تاریخ ساسانیان، طبری مکرر از ابن المقفع در کتاب خود نام‌برده و چنین معلوم می‌شود که وی سیرالملوک الفرس آن  دانشمند ایرانی را در دست داشته است.

برای این‌که معلوم شود که طبری مطالبی را که از ابن المقفع گرفته، از کدام کتاب اوست، باید تاریخ طبری را در آن موارد، با عیون الاخبار ابن قتیبه مقایسه کرد.

ابن قتیبه ابوعبدالله محمدبن مسلم دینوری ( در گذشته در ۲۷۰یا ۲۷۶ هجری) در کتاب عیون الاخبار خود در جای‌های بسیاری  از ابن المقفع یاد کرده است. مثلاً پس از مقایسه دو کتاب تاریخ طبری  و ابن قتیبه دینوری معلوم می‌شود که داستان جنگ فیروز پسر یزدگرد  با اخشنوار پادشاه هیاطله در هر دو کتاب باهم مطابقت دارند.(۱۲)

ظاهراً طبری در نقل عباراتی از قبیل: « قال غیر هشام من اهل اخبار»(۱۳) قصدش ابن المقفع بوده، زیرا تقریباً عین همین عبارت در عیون الاخبار هم آمده است. نیز پیداست که طبری در این عبارت.-

« ولذلک قصد لذکر هم فی کتاب سیرالملوک»(۱۴) منظورش خداینامه بوده، چه ضمیر«قصد» راجع به ابن المقفع است.

ابن قتیبه دینوری در کتاب دیگر خود«المعارف» باز از ترجمه خداینامه ابن مقفع استفاده کرده و در قول خود «و وجدت فی  کتاب سیر العجم» و «قرأت فی کتاب سیر الملوک العجم» به آن تصریح می‌کند.(۱۵)

در کتاب نهایته الارب فی اخبارالفرس و العرب، که هنوز به طبع نرسیده و مرحوم ادوارد براون  از روی نسخه منحصر کامل آن در موزه بریتانیا از آن تلخیص و انتخابی کرده  (۱۶). درمجله آسیایی لندن در سال ۱۹۰۰ منتشر نموده است، مطالبی از کتاب سیرالملوک الفرس ابن مقفع اخذ شده است، نهایته الارب تحت عنوان تجارب الاهم فی اخبارالعرب والعجم برای اتابک نصره الدین احمد، به فارسی متکلفی ترجمه شده، که نسخه آن موریخ به ۸۱۱ هجری است.

نقل قول‌هایی از کتاب سیر الملوک  ابن مقفع در کتاب دیگری بنام: غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم که به غلط به ابومنصور عبدالملک بن اسمعیل ثعالبی (متوفی ۴۹۱ ه.) نسبت داده شده، در حقیقت مولف آن ابومنصورحسین محمد المرغنی الثعالبی بوده نیز آمده است.

ثعالبی (مرغنی) در کتاب خود در ضمن استفاده از تاریخ طبری اشاره ‌ای نیز به این مطلب کرده است، در ضمن باید بدانیم که ثعالبی مرغنی، اخبار ایران و ملوک فرس را با تفصیل بیشتری از طبری نوشته و بایستی بیش از طبری کتاب سیرالملوک ابن المقفع استفاده کرده باشد.

درضمن ثعالبی ازکتاب «التاریخ» ابن خرداذبه که اکنون دردست نیست ونیز از تاریخ سنی ملوک الارض والانبیا حمزه اصفهانی، کتاب البدوالتاریخ مقدسی و شاهنامه مسعودی مروزی سود برگرفته است.(۱۷)

ترجمه‌های دیگر خداینامه:

کتاب سیرالملوک الفرس تالیف ابن مقفع بسرعت درمیان مسلمانان متداول شد و درادبیات و اشعار عرب راه یافت و در اندک زمانی تهذیب‌ها و اصلاح‌های مختلف از آن و هم‌چنین ترجمه های دیگر از روی آن به تحریر آمد، که بدبختانه همه آن‌ها از میان رفته است،  و آن‌ها ماخذ شاهنامه‌های ادوار بعد بوده است.

حمزه اصفهانی منابعی که از سیرالملوک در دست داشته برسه نوع تقسیم می‌شده است:

اول- مترجمانی چون ابن المقفع، محمدبن الجهم برمکی و زادویته بن شاهویه اصفهانی که متن خداینامه را تا اندازه‌ای صحیح و مطابق با اصل نقل کرده بودند.

دوم- مترجمانی‌که مولف و خوشه چین بودند، مانند: محمد بن مطیار، و هشام بن قاسم اصفهانی، که وقایع تاریخی  و قصص را از کتب دیگر پهلوی نیز اقتباس کرده، به خداینامه آمیخته بودند.

سوم- مولفانی مانند موسی بن‌ عیسی الکسروی و بهرام بن مردانشاه موبد، که ترجمه‌های مختلف خداینامه را با بعضی از کتب پهلوی مقایسه کرده ، تا کتاب جامعی فراهم آورند.

کتابی را که مسعودی درسال ۳۰۳هجری در راستخر پارس در خانه یکی از ویسپوهران ایران دیده و مصور به تصاویرملکوک فرس بوده،  گرچه می‌گوید که نظیرآن را درخداینامه و آئین نامه و گاهنامه ندیدم،  ولی بلاشک آن نسخه قسمتی ازخداینامه بوده است.(۸)

نلد که می‌نویسد: «ظاهراً،  خداینامه براثرغفلت نسخه نویسان وتصحیحات دلبخواه ایشان بسیارمغلوط و ناقص بوده است. بدی و دشواری خط پهلوی نیز به اغلاق و ابهام آن کمک می‌کرد و از این جهت است که بقول حمزه اصفهانی، بهرام موبد برای تدوین و تصحیح آن کتاب ناگزیرشد، که ازبیست نسخه متفاوت استفاده کند.(۱۹)

حمزه اصفهانی و ابوریحان بیرونی و محمد بن اسحاق الندیم و ابوعلی بلعمی و مولف مقدمه شاهنامه ابومنصوری و مولف مجمل التواریخ و القصص، این کتاب‌ها را پشت سرهم با اندکی کم و زیاد نام می‌برد.

ازاین‌رومعلوم می‌شود که این ترتیب تاریخی است. نام‌های این کتب که یا ترجمه مستقیم و یا تهذیب وتحریرو تدوین خداینامه است از این قرارمی‌باشد.

۱- سیرالملوک الفرس ترجمه محمد بن الجهم، منجم و شاعرعهد مامون وی از طرف مامون حاکم همدان و نهاوند و دینور شد و در زمان معتصم خلیفه، مغضوب گشت و به زندان افتاد. چون مدتی درک خدمت برامکه را کرده بود، ازاین‌رو او را برمکی گفته اند.

۲- تاریخ ملوک الفرس که در خزانه مامون وجود داشت.

۳- سیرملوک الفرس ترجمه زادویته بن شاهویه اصفهانی زادویه به غیراز ترجمه خداینامه، کتاب دیگری در ذکر جشن‌های ایرانی به زبان عربی داشته، که ابوریحان در آثارالباقیه از آن یادمی‌کند.(۲۰)

زادویه و بن مقفع و محمدبن الجهم هر سه ظاهراً مستقیماً از خداینامه پهلوی ترجمه کرده اند،  ولی دیگرمولفان آن‌ها را تهذیب نموده‌اند.

۴- سیرالملوک الفرس ترجمه یا جمع محمدبن بهرام بن مطیاراصفهانی، که در آثارالباقیه ابوریحان نام او بهرام بن مهران اصفهانی آمده است. ظاهراً وی نوه مطیارنامی ازبزرگان اصفهان بوده، که در سال ۳۱هجری بر عرب‌ها سر به طغیان برداشته است، و گویا در اواسط قرن دوم هجری می‌زیسته است.

۵- تاریخ ملوک بنی ساسان ترجمه یا گردآوری هشام بن قاسم اصفهانی.

۶- تاریخ ملوک بنی ساسان اصلاح بهرام بن مردانشاه موبد ولایت شاهپورازایالت فارس به قول حمزه اصفهانی، این بهرام بیست واند نسخه از خداینامه را جمع آوری کرده و پس از تطبیق اختلافات، تاریخ پادشاهان ایران را اصلاح کرد.(۲۱)

حمزه و مولف مجمل التواریخ از کتاب او بسیار نقل کرده اند. این کتاب ظاهراً تهذیب سیرالملوک بوده، نه ترجمه خداینامه، زیرا که حمزه اصفهانی آن را در کتاب خود «اصلاح» نام نهاده است.

۷- تاریخ ساسانیان تالیف موسی بن عیسی الکسروی، که نام او در مقدمه تاریخ طبری فارسی و کتاب المحاسن والاضداد جاحظ و در کتاب الفهرست و مجمل التواریخ آمده وگویا در اواسط قرن سوم می‌زیسته است. شاید او کتاب خود را در بارۀ تاریخ پادشاهان ساسانی درسال (۲۵۳) نوشته باشد.

بارون ویکتور روزن در مقاله مفصل خود در باره خداینامه وعیون الاخبار(۲۲) درمجله روسی وستوانی یازامتکی (۲۳) نوشته، از روی اقتباس‌هایی که از کتاب کسروی در مجمل التواریخ و کتب  جاحظ و حمزه اصفهانی مانده، وجودکتاب سیرالملوک وی و محتویات آن‌را تا اندازه‌ای روشن نموده و ثابت کرده که آن کتاب در دست حمزه و مولف مجمل التواریخ بوده، و مطالب بسیاری از روایات هندی در آن وجود داشته و ترجمه مستقیم خداینامه نبوده، بلکه تالیفی مبنی بر آن اساس بوده است. تالیف کتاب موسی بن عیسی الکسروی ظاهراً در حدود سال ۲۵۳ هجری بوده است.

۸- سیرالملوک بهرام هروی زردشتی – در آثارالباقیه ابوریحان، کتاب دیگری به همین نام یاد شده. که ماخذ شاهنامه ابوعلی بلخی شاعربوده است.(۲۴)

۹-۱۰-۱۱- ابوالفضل بلعمی نیز در مقدمه ترجمه تاریخ طبری سه کتاب دیگر را می افزاید و نام آن‌ها را بدین قرار می‌برد: تاریخ پادشاهان فارس، کتاب ساسانیان، تاریخ یزدگرد تالیف موبدان موبدارد وادمورغان.

۱۲- تاریخ فرخان موبدبن یزدگرد- در مقدمه قدیم شاهنامه فردوسی، که نسخه مغلوط آن در کتاب‌خانه برلین محفوظ است، کتاب تاریخی به فرخام موبد بن یزدگرد بن شهریار، نسبت داده شده است.

۱۳- اختیارنامه – محمد بن اسحاق الندیم مولف کتاب الفهرست، کتاب دیگری به نام : کتاب سیره الفرس المعروف با اختیارنامه (خداینامه) ذکرمی‌کند، که  ترجمه اسحاق بن یزید نامی بوده است.

۱۴- کتاب گمنام آذرخور- درمنابع قدیم اسلامی، ازمصنفی بنام ابوجعفر زردشت بن آذرخور موبد معروف به متوکلی یاد شده است، که در معجم البلدان یاقوت، نامش «محمد متوکلی» و در آثارالباقیه ابوریحان بیرونی «موبد متوکلی» و در کتاب البلدان «ابن الفقیه المتوکلی» و در نسخه خطی اشپرنگر(۲۵) موجود در کتاب‌خانه دولتی برلن نامش: « ابوجعفر زردشت بن احرارالموید» که در زمان خلافت المعتصم عباسی می‌زیست آمده است، که بنابه حدس یوستی در نام‌های ایرانی، احرهمان آذر خوراست.

از این قرار، ابوجعفر زردشت بن آذر خور، موبدی بوده در فارس که متوکل خلیفه عباسی (۲۳۲-۲۴۷)  وی را از فارس به بغداد طلبید، و شاید به همین جهت معروف به متوکلی بوده است.(۲۶)

استفاده مورخان نخستین اسلام از ترجمه‌ها و تعذیبهای خداینامه

هشام بن محمد بن سائب کلبی که ابومنذر کنیه داشت، و در بین سال‌های ۲۰۴و۲۰۶ هجری درگذشت و از پیشروان علم انساب و اخبار و تاریخ عرب قبل از اسلام است و مورخ معروف محمد جریر طبری مقداری از اخبار خود را از او گرفته، از کسانی است که از ترجمه‌های خداینامه استفاده کرده است. بخصوص ابن الکلبی در کتاب اخذالکسری رهن العرب.(۲۷)

دیگر ابن به طریق او یتکیوس الا سکندری سعید بن بطریق  نصرانی از دانشمندان قرن نهم هجری است، که در کتاب نظم الجوهریا « التاریخ الجموع علی التحقیق و التصدیق فی معرفته التواریخ من عهد آدم الی سنی الجهره و دیگر ابن قتیبه ابوعبدالله محمد بن مسلم دینوری ( درگذشته در حدود ۲۷۰ ه.) صاحب کتاب عیون الاخبار، و دیگر اصمعی عبدالملک بن قریب (درگذشته در بین سال‌های ۲۱۴و ۲۱۷) و دیگر ابوعبیده معمربن المثنی (درگذشته در بین سال‌های ۲۰۸٫۲۱۳) و دیگر ابو البختری (درگذشته در سال ۲۰۰ هجری) از کسانی هستند که از کتاب سیرالملوک و یا تهذیب‌های آن استفاده کرده اند.»(۲۸)

شاهنامه ابوالموید:

از ترجمه‌های بسیار مهم خداینامه، که ظاهراً  از ترجمه سیرالملوک ابن المقفع به زبان فارسی معروف است، شاهنامه ابوالموید بلخی است، که از نخستین شاعران دورۀ سامانی به‌شمار می‌رود. بنابر نقل  قول‌هایی که در کتاب‌های قدیمی فارسی، و عربی از آن کتاب شده، شاهنامه ابوالموید معروف به شاهنامه بزرگ کتاب مفصلی بوده است در تاریخ و داستان‌های ایرلن قدیم، که ترجمه یا اقتباس از خداینامه، یعنی سیرالملوک ابن المقفع بوده است. این شاهنامه در اواخر قرن چهارم هجری به نثر، پارسی نوشته شده است.

شاهنامه ابوعلی بلخی:

شاهنامه دیگری که باز ظاهراً ترجمه و اقتباس از خداینامه بوده، شاهنامه ابوعلی محمدبن احمد بلخی شاعر فارسی است، که تنها یک‌‌بار از او در آثار النباقیه یاد شده است. ظاهراً ابوعلی بلخی در دهه آخر قرن چهارم می‌زیسته است. بعضی از دانشمندان پنداشته اند که ممکن است شاهنامه ابوعلی بلخی همان شاهنامه ابومنصور محمدبن عبدالرزاق باشد. بقول ابوریحان، ابوعلی در شاهنامه خود نوشته بود که وی اخبار کتاب خود را از روی سیرالملوک عبدالله بن المقفع و محمدبن جهم البرمکی و هشام بن القاسم بن مردان شاه موبد شهر شاهپور، و بهرام بن مهران (مطیار) اصفهانی تصحیح کرده و آن‌چه را که در آن باب بهرام الهروی المجوسی آورده مقایسه کرده است.(۲۹)

شاهنامه ابومنصورمحمدبن عبدالرزاق:

معروف‌ترین شاهنامه به نثر فارسی، شاهنامه ابومنصوری است، که به‌فرمان ابومنصورالمعمری، توسط چهار تن از زردشتیان هرات و سیستان و شاهپور و طوس برای ابومنصوربن عبدالرزاق فرمانروای طوس به نثرنوشته شده ، از این جهت آن را شاهنامه ابومنصوری خوانده اند.

ابومنصورمحمد بن عبدالزراق طوسی، که در اواسط قرن چهارم فرمانروای طوس بود و به ملیت ایرانی شهرت داشت. بانی و ترجمه و یا اقتباس این شاهنامه، از خداینامه پهلوی گردیده و همین شاهنامه است، که اساس کار دقیقی در ترجمه شاهنامه منظوم او قرار گرفت. دقیقی توانست هزار بیت دربارۀ سلطنت گشتاسب و ظهور زردشت از روی آن شاهنامه به رشتۀ نظم در آورد، ولی اجل مهلتش نداد و به‍دست غلامی ترک کشته شد و نتوانست شاهنامه خود رابه انجام برساند و چندسال بعد حکیم ابوالقاسم فردوسی همت به تکمیل آن گماشت و حماسه ملی خود را از روی شاهنامه‌های، پیشین در شصت هزار بیت بنظم آورد.

دانشمندانی‌که به امر ابومنصور مامور نگارش این شاهنامه شدند، بنا به مقدمه آن شاهنامه، که خوش‌بختانه از گزند روزگار بدور مانده و بدست ما رسیده است چنین آمده:

« ابومنصورمحمدبن عبدالرزاق، دستور خویش ابومنصورالمعمری رابفرمود تا خداوندان کتب را از دهقانان و فرزانگان از شهرها بیاورند و چاکر ابومنصورالمعمری هشیاران از آن‌جا بی‌آورد، چون شاج (شاهد ماخ) پسر خراسانی ازهری، و چون یزدان داد پسر شاهپور از سیستان و چون ماهوی خورشید پسر بهرام از نیشاپور و چون شاه ذان پسر برزین از طوس بنشاند به‌فراز آوردن این نامه‌های شاهان و کارنامه‌های شان، اندر ماه محرم وسال بر (۳۴۶) از هجرت محمدمصطفی، و این را نام شاهنامه نهادند. پس این نامه شاهان گرد آوردند و گزارش کردند واین نامه‌ را هر چند گزارش کنیم از گفتار دهقانان باید آورد، که این پادشاهی بدست ایشان بود.»(۳۰)

بنابر دلایلی که در دست است، ماخذ اصلی و اساسی فردوسی در نظم شاهنامه، همین شاهنامه ابومنصوری بوده است. از شاهنامه ابومنصوری به احتمال قریب به یقین در نگارش کتاب غرراخبار ملوک الفرس که در پیش ذکر آن گذشت استفاده شده است. از آثار الباقیه ابوریحان بر می‌آید که در شاهنامه ابومنصوری فهرستی از پادشاهان اشکانی وجود داشته،  که فهرست فردوسی در مورد آن پادشاهان با آن مختصر مطابقتی دارد، با تحقیق در موارد متعدد، اتحاد میان غرراخبار الملوک الفرس و شاهنامه فردوسی به این نتیجه می‌رسیم که ماخذ این دو کتاب در آن موارد یکی بوده است، و به احتمال قریب به یقین چنان‌که گفتیم ماخذ هر دوی آن‌ها همین شاهنامه ابومنصوری است.

پانویس‌ها:

۱- مروج الذهب، طبع بغداد، ج۱ ص ۲۴۰٫

۲- تاریخ حمزه، طبع برلن ص ۴۳٫

۳- ادوارد برون: تاریخ ادبی ایران، ج۱ ص۱۸۷٫

۴- کتاب۲، بند۲۷، و کتاب ۴، بند۲۷-۳۰٫

۵- کتاب ۳، بند۱۸٫

۶- ایران در زمان ساسانیان، ص ۷۷-۸۷٫

۷- لوکونین، تمدن ایران ساسانی، ترجمه دکترعنایت الله رضا، ص ۹- ۱۳٫

۸- نلد که،مقدمه ترجمه طبری، ص ۱۴٫

۹- البیان والتبیین، جاحظ با هتمام حسن السندوبی، طبع قاهره،۱۹۳۲ ،ج۳، ص۱۰٫

۱۰- دائره المعارف اسلام، ج۱، ماده ابن المقفع.

۱۱- رک: کتاب المقالات و الفرق با هتمام دکتر مشکور ، طبع تهران۱۹۶۳م، ص ۶۷٫

۱۲-  عیون الاخبار، ج۱، ص۱۱۷، طبری طبع اروپا، ج۲، ص۸۳٫

۱۳- طبری: تاریخ الرسول والملوک طبع اروپا، ج۲، ص۸۳٫

۱۴- طبری، ج۲، ص۱۲٫

۱۵- المعارف، طبع مصر۱۹۳۴، ص ۲۶،۲۸۵٫

۱۶- نسخه کامل این کتاب در موزه بریتانیاست، و قسمتی ناقص از آن کتاب نیز در کتاب‌خانه شهر گوتا(Gotha) در آلمان است.

۱۷- تاریخ سنی ملوک الارض، طبع برلن، ص۹-۱۰٫

۱۸- التنبیه والاشرا ف،طبع مصر،ص۹۲٫

۱۹- حماسه ملی ایران، ترجمه بزرگ علوی، ص۲۶٫

۲۰- آثار الباقیه؛ ص ۲۲۱٫

۲۱- تاریخ سنی ملوک الارض والانبیا طبع برلن، ص۱۰٫

۲۲-Baron Rosen: Kitab Ujinal Akhbar (Melange Asiatiques8, 1880, 799, 744,755,- Bulletin del, Academic Implerialedes Sciences  St. Petersburg, 27, 1881, 55-78).

۲۳- Visteon   ya Zametki.

۲۴- آثار الباقیه، طبع زاخانو،  ص۹۹٫

۲۵- کتابی است به زبان عربی که نسخه خطی آن در کتاب‌خانه دولتی برلین است مشتمل بر تاریخ ملل مختلف، و از آن جمله تاریخ ایران که در سال ۵۳۲ هجری تالیف شده، چون نه اسم کتاب، و نه نام مولف آن معلوم است، این کتاب رابنام آقای اشپرنگر که آن را بدست آورده، و در تحت رقم۳۰ از مجموعه ادبی می‌باشد، می‌نامند.

۲۶- مرحوم تقی زاده: مقاله شاهنامه و فردوسی در هزاره فردوسی، ص ۴۲٫

۲۷- الفهرست، محمدبن اسحق الندیم، ص ۱۴۱ و۷۵٫

۲۸- ر، ک – دکترمشکوره، مقدمه ترجمه تاریخ طبری طبع تهران۱۳۳۷ص ۳۹٫

۲۹- آثار الباقیه، طبع زاخائو، ص۹۹٫

۳۰- بیست مقاله قزوینی،ج۱، ص ۳۴-۳۷(نقل باختصار).

 

 

 

 

نشر شده در: دریچۀ به سوی کتاب, فصلنامه حجت, مقالات

بدون نظر.

نظر دهيد


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.