پنج شنبه دی ۲۷, ۱۳۹۷

شبه زمان

شبه زمان
نویسنده: حلامیس
منبع: فصلنامه ی فرهنگی، ادبی و پژوهشی حجت، سال اول، شماره اول، صفحۀ ۸۷-۹۵، حمل-جوزا ۱۳۶۹
ریش انبوه و ژولیده، صورت پهنش را گرفته بود. ابروهای برپشتش بر چشمهای کوچک و پرده دارش سایه می انداخت. در این میان تنها منخرین سربه بالایش، ازمیان انبوه موهای سر و روی زمان خورده اش، راحت و آرام، هوا را فرو می برند. و این صورت هیچگاهی با لبخندی باز نمی شد . وقتی داخل سماوار شدم مثل چند شب دیگربا چشمایش مرا پایید. و من بازهم به خود نگرفتم و بسوی تخت رفتم وچای خواستم. اگر راست بگویم، چای نوشیدن روکش کارم بود، شاید او هم این را میدانست، مگر هیچ کدام به رخ نمی آوردیم. آن هایی که شب را همیشه در همان جا می خوابیدند، وقتی داخل می شدم درمیان شان برایم جای خالی میکردند، این کار باورم می داد که من در آن محیط قابل قبول شده ام. و برای من بزرگتر از این مسرتی نبود که مستقیم بروم و میان آنها بنشینم…
اما امشب او چرا آغاز نمی کرد. پیاله دوم چای را ریختم، چند بارسرش را بلند کرد و جانب من دید، احساس کردم می خواهد چیزی بگوید. تعجبم گرفته بود، چرا امشب، تنها مرا با نگاهایش مخاطب می سازد .
کسی چیزی نمی گفت او با همین سکوت سنگین و مداومش همه را مطیع کرده بود. هیچ کس نمی دانست چرا به او احترام میگذارد، حتی خودم مقابل نگاهایش مقاومت نمی توانستم. این قدرت مرموز همه را بسته بود. چند بارخواستم بپرسم: «حرفی بامن داشتید؟» اما توان حرف زدن را در خود ندیدم. گویی او فهمید سرش را بلند کرد و جانبم دید. من لرزیشی را در. وجودم احساس میکردم باور نمی شد انسان این قدر عظمت داشته باشد؛ گفت: «جوان!»
و من از جوانی همین قدر می فهمیدم که خود را در قالب او می دیدم. جانبش دیدم او گفت: «زندگی برای من، ایستادن در مکان واحد نیست. رفتن زنده گی من است. به همین خاطرمی روم و ازگذشته، انسان ها را به حافظه دارم، و این رابطه من با انسان در زمان حال است…. من شبه زمان، در تسلسل حرکت بسوی آینده ام …….آنگاه نیز ملاقاتم با انسان خواهد بود…»
سکوت کرد. جانب دیگران دیدم، معلوم بود ازحرفهای اوچیزی حالی شان نشده بود. و من هرگز منتظر نبودم او این طور حرف بزند. نسبت به او کششی بیشتری درخود احساس کردم. سکوت او برایم قابل تحمل نبود. و او ادامه داد:
«تعجب نکن چرا تنها برای تو حرف میزنم. من که زمان را بسوی انسان کش می دهم، یک چیز برایم قابل قبول شده است که از هزاران آدم یکی برمی خیزد. این یکی عملش به خودش، منحصرنمی ماند. از جمعیت میگیرد و به جمعیت باید پس بدهد. و اگر این یک خاین باشد، به جمعیت پس نمی دهد. این انحصار، جمعیت را نابود می کند. چرا که ایمان رابطه ها را متزلزل می سازد. وقتی روابط از میان برخاست، اعتماد می میرد. وقتی اعتماد اعتماد مرد، رابطه فرد ها جمعیت نمی سازند که جنهم می سازد…. رابطه فرد و جمع، رابطه زنده گی با خوشبختی است….. ایمان به انسانیت از وجود فرد برمی خیزد و توسط جمع پذیرفته می شود. زیرا این فرد در میان هزاران فرد دیگر نمونه قرارمی گیرد.
به همین دلیل عملش منحصر به سرنوشت خودش نسیت، اگر انحراف کرد، ایمان به انسانیت را در وجود جمعیت از بین می برد. ایمان و عمل او، برای جمعیت، ایمان جمعیت به انسان است.»
همه را از زیر نگاهش گذشتاند، و این بار همه را مخاطب کرد و گفت: «امشب قصۀ آخر خود را برای تان می گویم. این قصه مردمی، خیلی ها دورتر از ماست. که ایمان شان را به فرد از دست داده بودند. و فرد هیچگاهی با جمعیت که در آن زنده گی می کرد، روح همکاری همگامی نداشت. هر کس فکر می کرد به تنهایی سرنوشت همه را تغیر دهد. و این خناس تنهایی، در وجود همه افراد خانه کرده بود، و باعث شده بود که مردم قدرتی را که در اجتماع خویش دارند، نفهمند. عجب اینکه این حالت در موقعی وجود داشت که خطر آنها را تهدید می کرد. و خطر، موجودیت اژدهای بود که مردم جوانان خویش را برای خوراک او می بردند، ورنه اژدها همه را نابود می کرد. ومردم قناعت کرده بودند که برای حفظ همه، صرف جوان تحویل اژدها دهند. میدانید که این کار به ساده گی صورت نمی گرفت، هر روز جوانی را که باید برای اژدها می بردند، تا انتهای محل همرای می کردند و گاهی هم می گریستند. برای آنها این کار به معنی بردن جوان به گورستان بود، منتهی با این تفاوت که مرده بپای خودش بسوی دفن می رفت. درعوض مردم کاری میکردند، باید جوان را قبل از رفتن به کام اژدها، آنقدر برای مرگ آماده می کردند که به یقین فکرمی کرد، مرگ او حیات دیگران است. این کار تعجب ندارد، زیرا مشکل مردم برای این گونه تربیت همان نسل اول بود که درگیر با اژدها شدند. نسل های بعدی باچشم گشودن وگوش باز کردن، درپهلوی اشیای جهان، به کام رفتن اژدها، همچون سنت برای شان محسوس بود. و برای طمعه شدند اژدها هیچگونه ترسی نداشتند. چرا که تقدیر و تحسین مردم از جوانی، صرف برای رفتن به کام اژدها بود و تمام. قصه های داشتند که فلان جوان چگونه هنگام رفتن بسوی اژدها می خندید و دیگری معشوقه اش را وعده دوباره برگشتن را با لبخند می داد، و قصه های دیگر. اما در پهلوی اینگونه رفتن ها گاهی چند نسل بعد جوانی، برای جنگ اژدها می رفت. اما هیچ کدام پیروز برنگشته بودند. البته که این شکست ها مردم را زیاد تر به قدرت اژدها، باورمند کرده بود …….»
نفسش را با فشار بیرون کشید. و یکبار دیگر جانب همه دید. نور خفه ارکین، جوانبش را بهتر از فضای سماوار نور می بخشید. او هم چشمش را به ارکین دوخت. بعد ازلحظه مکث ادامه داد: «…البته که این رفتن برای جنگ با اژدها، تهدید کردن اژدها به مرگ بود. و اژدها از آن پس برای چندی گرسنگی اش بیشتر می شد. و برای رفع گرسنگی برعلاوه جوانان، از پیران نیز، چند تنی را طلب میکرد. معلوم است درمحل هیچ کسی، جنگ با اژدها را نمی پسندید. بخصوص سالخورده گان. و این کار جز با خشونت یا تمسخر و بد زبانی بدرقه نمی شد. با وجود این همه اگر کسی قصد می کرد به جنگ اژدها برود جلوش را گرفته نمی توانستند. گرچه انتخاب آن را در خلال چند نسل به عقب می انداخت.»
بار دیگرسکوت کرد. مگر این بارسرش پاین بود. همه جانب او می دیدیم و او چشمش را به سوراخ گلم کهنه ور نگرفته، دوخته بود. باد پرده چرک و مندرس دهن در را به شدت می شورانید. سرش را بلند کرد و تنها جانب من دید و گفت:
«بدبختی زمانیست که بدی زمان زده شود. چون هیچ کسی به بدی نمی اندیشد. و با آن عادت می کنند. یعنی بدی همیشه گی می شود، فاجعه همین است. هرکسی که زمان را با خود داشت همان می ماند. نمایش غم انگیزتر از این کجاست که بدی زمان را باخود داشته باشد. و ماندگارشود.»
چشمش را از صورتم برداشت و جانب همه دید و ادامه داد: «مردم همانطور زنده گی می کردند، و مصیبت همان طور ادامه داشت. و همه فکر می کردند، که درد شان درمان ندارد، زنده گی راکد بود. بیرون از محل خود دنیا را نمی دیدند. اخلاقی از قبیل غیرت، شهامت، حرمت به بزرگان، گذشته پرستی و افتخار به گذشته گان قهرمان رایج بود وتوصیف می شد. اگر کسی چیزی نوی می گفت و تغیری عوض شدنی را پیشنهاد می کرد می رفتی و می دیدی که برای بستن دهن او، هر کس نظریه نو و طریقه نوی داشت! با وجود این همه حال، جوانی پیدا شد و تصمیم گرفت به جنگ اژدها برود. این خبر زود تر از پلک زدن، درمحل پخش شد. هرکس کسب و کارش را رها کرد چون چیزی تازه شنیده بود و تعجب کره بودند: «جنگ با اژدها!» برایش قابل قبول نبود. پس باید می رفت ومی دید این چگونه جوانیست که قبل از وقت، به استقبال مرگ میرود. آن هم جوان، که مرگش به خودی خود حتمی است و او باید دم را غنمیت بشمارد. خانه جوان، هدف سرا زیر شدن مردم شده بود. لحظۀ نگذشت که مقابل خانه جوان همه ایستاده بودند. جوان وقتی حال را بدید شمشیرش را برداشت و بیرون شد. سر و صدا ها خموش شدند. تنه نیرومند جوان از زیر لباس سفید و کرباسی هویدا بود. جوان فریاد زد:
«چرا اینجا جمع شدید؟» کسی جرئت جواب گفتن را نداشت. تا مردی مسنی گفت:
«می خواهیم بدانیم تو واقعاً به جنگ اژدها میروی؟»
جوان جواب داد: «بلی راست است!»
پیرمرد پرسید: «چرا؟»
جوان گفت: «چون جواب خصم به زبان تیغ داده می شود نه به سپر سلامت جویی!»
پیر مرد دیگری صدا زد: «آیاعاقبش را سنجیده ای؟»
جوان گفت: «عاقبت؟ تقدیرم تعین است، حاجت تدبیر ندارم. پایم را تنها برای رفتن به شکم اژدها به چوپ نبسته اند. فکر کنید اگر پیروز شدم ……»
همان پیرمرد گفت: «قبل از توهم همین حرفها را می زدند!»
جوان جواب داد: «من مسولیت حرف های آنها را ندارم. اگر چنین حرف ها را زده اند، حق گفته اند!»
همهمه میان مردم برپا شد. هرکس چیزی میگفت وحرفهای شان به هم می آمیخت. تا یکی بلندتراز دیگران فریاد کشید: «مگر آسوده گی شاخ به شکمت می زند؛!»
جوان خندید وپرسید: انتظارمرگ، آسوده گی است؛!
همه سکوت کردند. پیرمرد اولی گفت: «پسرم، رفتن به جنگ اژدها، موی نیستن که ازماست بکشی……»
پیرمردی دیگری فریاد زد: :« درمیان دریا گردپالیدن است. بیا بگذر، وعده می دهیم ترا برای اژدها نفرستیم. ما را آرام بگذار!»
جوان فریاد زد: «من نان را به اشتهای شما نمی خورم. میدانم با پایم راه بروم کفشم پاره میشود واگر باسر راه بروم کلا هم!»
از میان جمعیت یکی فریاد زد: «موش چیست تا کله وپاچه اش باشد!»
همه خندیدند و جوان گفت: «راست می گویی، اما موش زنده بهتراز پیشک مرده است !»
دیگری فریاد زد: « بگذارید برود، تخم دو زرده نمی کند !» دیگری گفت: « با شیطان تخم کاشته !»
دیگری صدا کرد: « بر چشم کور سرمه کشیدن فایده ندارد!»
جوان داد زد: « راست می گویید ! »
شمشیرش را ازغلاف بیرون کشید و گفت: « اگر کسی جلوم را بگیرد قبل از اژدها سینه اش را سوراخ می کنم!»
وبه سوی جمعیت رفت. کسی جرائت نمی کرد مقابل اش ایستاده بماند. همه برایش راه بازمی کردند. و جوان ازمیان جمعیت راه بسوی اژدها می برد. گرد وخاک برفراز جمعیت بلند بود. بعد از لحظه جوان به پیش افتاد و جمعیت اورا تعقیب می کرد. وقتی به آن خط ترس، رسیدند- که جمعیت هیچ گاهی از آن خط جلو تر نرفته بود. جمعیت متوقف شد. جوان شمشیر به دست، از جمعیت فاصله می گرفت. ایستاد ولحظه جمعیت را دید. اشک به چشم هایش حلقه زد، با گلوی پرعقده فریاد زد: « فراموش نکنید …..به یاد داشته باشید…….ناله آب از همواری زمین است!»
رویش را گشتاند و به سوی جنگل اژدها روان شد.»
احساس کردم گلوی خود او نیزبند افتیده است. خطاب به همه کرد و پرسید: « چه فکرمی کنید، او پیروز خواهد شد؛»
هیچ کسی از ما جواب نداد. او هم سوال اش را تکرار نکرد وبعد از لحظه درنگ، ادامه داد:
«جوان به اژدها رسید حمله کرد، دلیرانه می جنگید، خون از تمام بدنش جاری بود. هر قسمت وجودش زخم برداشته بود. ولی ایمانش رابه پیروزی از دست نمی داد. تا پیروز شد وشمشیرش را به قلب اژدها فروبرد. اژدها غریو کشید وبه زمین لولید. بر روی زمین می تپید و جوان، باز هم شمشیرش رادر وجود او فرو میبرد. نعره وغریو های اژدها به گوش جمعیت نیز میرسید. مردم خوشحال شدند وبسوی جنگل، خط ترس را، زیر پا گذاشتند اما نا گهان خنده های بلند اژدها همه را به عقب کشانید. اژدها می خندید، با هر چه توان که داشت. جوان دست از زخم زدن برداشته بود و ناظر خنده های اژدها شده بود. اژدها گفت: « این پیروزی را برایت تبریک می گویم. مگرتو مغرور نباش که اولین کسی هستی که اژدها را کشته ای. من هم مثل تو جوان بودم از محل ما که اژدها را کشتم. قبل ازمن وتو، هرجوانی که به جنگ آمده بود، اژدها را کشته بود، اما………»
جوان که از خشم می لرزید چیغ کشید: « دورغ می گویی بد جنس!» و شمشیرش را بار دیگربه تن اژدها فروبرد. اژدها از فرط درد نالید و گفت: « بزن تا توان داری! تو پیروز شده ای….اما جانب راستت را نگاه کن….پیروزی…تو….بیرون….آمدن…….ازآن غار…است. نه…کشتن….من!»
اژدها مختصر ناله کرد ومرد. جوان به جانب غار رفت. وقتی داخل غار می شد محتاطانه حرکت میکرد. اما یکبار نور خیره کننده ای چشمهایش رابست. جوان احساس کرد تنش از جان اش تهی شد. چشم هایش را گشود، هر چه میدید طلا وجواهر و زمرد و یا قوت…می درخشیدند. خواست غار راترک گوید اما نتوانست. بدلش گشت برود بیبیندتا کجا این ثروت ادامه دارد. تا به مردم نشان دهد. رفت تا پایانش را بیابد. اما راه اش را در میان غارگم کرد. تا توان داشت در میان غار چرخید اما هرطرف جواهر بودو بس.
«جمعیت بار دیگر این طرف خط ترس آمده بود، منتطربودند چه پیش خواهد آمد. که یک بار نعره های دل خراشتر از قبل فضا را گرفت. جمعیت پراگنده وهمه فرار کردند. نعره ها همه جا را می لرزند. واین غریو مردن اژدها نبود، که غریو جا نگاهی، تبدیل شدن انسان به اژدها بود.»
این را بگفت وبرخاست. کفش هایش را به پا کرد و گفت: « این جا به حد کافی پاییدم، خداحافظ!»
ازعقبش بیرون شدم. حینی که می دیدم باد، درسیاهی شب با موهای او در افتاده بود، این سوال در ذهنم گذشت: تا چه زمانی انسان بازیچه زر خواهد بود؛

نشر شده در: داستان, فصلنامه حجت

بدون نظر.

نظر دهيد


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.