چهارشنبه مرداد ۳۰, ۱۳۹۸

تجلی شاعرانه اساطیر در روایات تاریخی در قصاید ناصر خسرو

                            

به جان خرد مند خویشست فخرم

شناسند مردم صغیر و کبیرم

نظام سخن را خداوند دو جهان

دل عنصری دارد و طبع جریرم

“ناصر خسرو”

تجلی شاعرانه اساطیر در روایات تاریخی

در قصاید ناصر خسرو

نویسنده: داکتر اسدالله حبیب

منبع: فصلنامه ی فرهنگی، ادبی و پژوهشی حجت، سال اول، شماره اول، حمل-جوزا ۱۳۶۹

اسطوره ها و آثار ادبی اساطیری:

واژه اسطوره یا اسطاره را ماخوذ از (سطر) به معنی صفی ازنوشته درخت یا انسان دانسته اند، که سپس بر مجموعه و منظومه یی از اخبار کاذبه اطلاق شده است. اسطوره به صیغه جمع؛ یعنی اساطر نُه بار در قرآن مجید به کار رفته است و هر بار با (الاولین) پیوست ذکر شده است، مانند:…..ان هذا الا ساطیر الاولین؛ یعنی “نیست این جز همان خرافات پیشینیان…”. (۱)

در اصطلاح ادبیات شناسی افسانه هایی را می گویند که زاده پندار و تخیل انسان های اولی بوده، تفسیر ها و توضیحات هنری- تصوری در باره پیدایی پدیده های گوناگون جهان، ارزش های فرهنگی مراسم، آیین ها و کیش ها را در بر دارد.

معادل اروپایی واژه اسطوری (میت) است که از واژه یونانی میتوس به معنای سخن، کلمه یا مکاتیب آمده است.

آثار ادبی اساطیری، چنان آثاریست که بر کنش و واکنش ارباب الاانواع، قهرمانان و پایه گذاران آین ها بنا یافته اند و آن خود انعکاس دهنده تخیل و تصور مردمان بدوی در باره آفرینش جهان و زنده گی بر روی زمین می باشد که نوع از ادب شفاهی مردم در نخستین پلگان بالنده گی ذهنی آنان به شمار می رود.

ادبیات میتولوژیک یا ادبیات اساطیری چنان آثار ادبیست که:

  • بر زمینه اسطوره ها بنا یافته باشند. تغیر در سیماهای ادبی اسطوره یی در ادبیات باستانی با تغییر در واقعیت آن سیما ها تحقق می یابد؛ یعنی تغیر از باور مطلق به واقعیت سیما ها تا در آمدن به صورت سیستم تفکر هنری که در حماسه های پیشین زمانه ها انعکاس یافته اند. مانند “ایلیاد” هومر (سده ۹ تا ۸ پیش از میلاد) و شاهنامه فردوسی (سده دهم میلادی) و ظهور و ظهور شک و تردید در باره واقعیت آنها.
  • تنها از سیما های اساطیری به مثابه کار مایه صور خیال و استعاره ها و رمز ها بهره جسته اند. در این گونه استفاده، سیما های اساطیری در دوام روزگاران پنداشتهای هنری هر عصری را پذیرا شده و کم کم از خاستگاه اصلی خویش و ویژه گیهای اصلی خویش دور میروند. (۲)

اسطوره ها بنا بر مهاجرتها، در آویزی ها و درهم آمیزی های مردمان در آغازین مراتب رشد ذهنی شان از مردمی به مردمی انتقال یافته اند. مانند اسطوره جمشید که پیش از مهاجرت اقوام آریایی از شمال به جنوب و تشعب آنان به دو شاخه هندی و ایرانی (به معنای تاریخی این کلمه) وجود داشته است. آقای دکتور ذبیح الله صفا می نگارد که در آثار سانسکریت نام جمشید “یم” و نام پدرش “ویوا سوانت” است. در منظومه “مهابهارات”، “یم” همانندی بیشتری به “ییم” اوستا دارد، که مرگ در عهد او همانگونه که در اوستا نیز آمده نا پیداست. در مهابهارات، “یم” با شکوه و جلال و بیشتری نشان داده می شود و پهلوانی جاودان و فنا ناپذیر است. و آدمیان را از راه مرگ به دیگر مفهوم به مسکن نیاکان شان رهنمایی مینماید و در حقیقت مرگ راه “یم” است. در خطه مرگ اجداد آدمیان با یمه به شادی و شاد کامی به سر می بردند. (۳)

همانگونه همسانی اساطیر شاهنامه فردوسی و کتاب “فنگ شنگ ینی” حماسه کهن چینیان و همگونی بعضی اسطوره های آریایی و چینی سزاوار غور است؛ مانند همگونی کرکتر فریدون و چنگ لون، تشابه زاده شدن زال با مو های سپید ولاووتزه، رخدادها، پرنده گان، گیاه ها و درختان در بهرام یشت و دیگر اساطیر چینی. تشابه سیمرغ و پرنده یی به نام سی ان هو و پرنده دیگری به نام رخ و همسانی سر و کاشمرو باور چینیان قدیم به درختان سرو و اساطیر پیوسته به آنان که به خامه جی سی کویاجی به گونه عالمانه و دلکش تحلیل و مقایسه شده است. (۴)

تفاوت اسطوره از افسانه نه در این است که اساطیر عقیده و باور عوام بوده، مگر افسانه ها پرداخته تخیل آنان است. گاهی اسطوره یی رفته رفته ارزش عقیدتی خود را از دست می دهد و به افسانه بدل می شود. و اسطوره ها را از دیدگاه موضوع به غنایی و حماسی تقسیم می نمایند.

من در این نبشته ناگزیرم تا آن همه نماد اسطوره یی را که در دوران تاریخی زنده نیاکان ما به وجود آمده و نمای اسطوره به خود گرفته است، نیز مشمول مرز اسطوره بسازم.

روایات تاریخی:

روایات تاریخی بازگوی آن رخداد های تاریخی است که واقعیت در تدوام نقل شفاهی از نسلی به نسلی در غشای ضخیم بافته خیالها و تصرفها رو نهفته است، و آن روایات متعلق به دورانی میباشد که خود تاریخ، جز آن روایات نبود. بعضی رخداد های دوره های تاریخی نیز چنان تغییر سرشت داده اند که از اسناد تاریخی زیادی دوری جسته اند و کرکتر های تاریخی به آدمهای ارمانی و افسانوی بدل شده اند.

به کار گیری کرکتر های اساطیری و روایات تاریخی و حوادث اسطوره یی به مثابه کار مایه صور و خیال، شعر فارسی را گسترده گی و رنگارنگی شگرف تخیلی داده است و بیشترینه سخنوران، از این دستگاه مواد خام، برای ساختن انواع شبیه، استفاده کنایه و مجاز سود جسته اند.

بهره گیری ابومعین حمید الدین ناصر بن خسرو قبادیانی از دستگاه وسیع و غنی اساطیر و روایات تاریخی خالی از دل چسپی پژوهشی نمی باشد و برای فهم وجوه جمال شناختی شعرا و ژرفای معنوی آن به کار آمده است. چه ناصر خسرو در روزگاری می زیست که اساطیر و روایات تاریخی آریانی با نسخه های شاه نامه فردوسی شکل و تبلور شاعرانه آن به خامه آن حماسه سرای کم بدیل جهان بر کرسی بالاتر اشتهار و دلپذیری قرار داشتند. و هنوز قهرمانان اسطوره ها چون روزگار یورش مغولان به جنگ شاعران بیمناک، خوار و خفیف، در پای فرماندهان جنگجو نیفتاده بودند. هر داد گری با کنش جمشید، فریدون و انوشیروان سنجیده می شد و هر بیداد با کارنامه اژید هاک (ضحاک) و هر عصیانی با قیام کاوه و هر نماد کامیابی و فتح با درفش کاوه یا نی و…

جمشید:

به روایت فردوسی در شاهنامه جمشید، که پس از پدرش تهمورث بر اریکه شاهی بنشست، نخستین پنجاه سال دوره سیصد ساله فرمان رواییش را به گداختن کهن و ساختن جنگ افزار ها چون خود و زره و برگستوان سپری نمود. پنجاه سال دیگر بافتن و دوختن جامه ها به آدمیان آموخت و مردم را به چهار گروه جدا نمود: کاتوزیان (= آتور پان یا آذربان) که نیایشگران بودند، نیساریان (= رتشتاران یا رزم جویان) که پهلوانان و پیکارگران بودند، نسودیان (=پسودیان یا کشاورزان) که به کشاورزی اشتغال داشتند. اهنوخوشی (= هوتوخوشی، دست ورزی) که با انواع پیشه ها بسر میبردند.

سپس پنجاه سال دیگر دیوان خانه ها ساختند و گوهران از سنگ برآوردند و زر و سیم از خاک برکشیدند و بویهای خوش ساختند و کشتی بر آب راندند و همه این کار ها را به فرمان جمشید آدمیان را آموختند.

جمشید تختی ساخت که دیوان آنرا بر دوش می کشیدند و در هر مزد روز بران تخت چون خورشید بر نشست و مردم به سلامش رفتند و هدایایی پیشکش نمودند و آن روز را نوروز خواندند.

در عهد جمشید مرگ و بیماری نبود و دیوان فرمان بردارش بودند. در پایان سیصد سال پادشاهی مغرور شد و خویشتن را آفریدگار جهان پنداشت، همان بود که فره ازدی از وی بگسست و مردم بر وی بشوریدند و گروهی انبوه رفتند به دشت تازیان و دهاک را به پادشاهی ایران برداشتند. جمشید عرصه را تنگ یافته را فرار پیش گرفت. وی صد سال آواره بود تا که بر کنار دریای چین دهاک بر وی دست یافت و با اره دو نیمش کرد و دو خواهرش ارنواز و شهرناز را به زنی گرفت. (۶)

تداعی خیالی جمشید در قصاید ناصر خسرو چندگانه است که پهلو های گونا گون یک رمز هنری به شمار می آیند. نخست جمشید رمز جلال و شوکت بی مانند است که در چنگ روزگار قهار به گرداب تباهی فرو افگنده شده است، چنانکه در بیتی می گوید:

اگر پسند نیاید ترا بدان کین عدل                        هزار بار نکوتر ز تخت و ملک جسمت

دیگر جمشید در جنب عظیمی تباه شده نماد کیفر دهی زمانه است، بدان شرح که تا وی به حق گردن نهاده بود پاداش نیکی را نیکی یافت که دیوان همه منقاد و مطاعش بودند و آنگاه که خود از بنده ایزد استطاله نمود فره ایزدی را از کف بداد و به خواری اندر شد.

ناصر خسرو در یکی از قصایدش که در بحر “هزج مسدس مقصود” یعنی بر وزن مفاعیلن مفاعیل سروده شده است، از این تداعی خیالی سیمای جمشید چنین استفاده نموده است:

بسندست ار نباشد نیز پندی                              پدر پند تو و تو پند فرزند

منه دل بر جهان کز بیخ برکند                          جهان جم را که او آگند بیکند

نگر چیراگنی زان خود بایدت                           که جم خوردست ازانکو خود پراگند

اشاره به بنا گذاری شهر بیکند بدان معنی است که جمشید گویا پنداشت تا برای خویش درین جهان جایگاه رهایش و آسایش بسازد، مگر جهان چسان او را با آن همه آمالش نابود ساخت. و اشاره بدانکه جم از آنچه خود کاشت خود بخورد، دو برهه زنده گی جمشید را به خاطر آورد؛ یعنی نخست به راه ایزدی رفتن و سپس گوش به فرمان اهریمن نهادن، در این بیت نیز ایمای به همان فصل اول زنده گی جمشید است:

به فعل نکو جمله عاجز شدند                            فرومایه دیوان ز هر مایه جسم

همان گونه مرگ غریبانه و خفت بار جمشید نماد دیگریست که هرکو به جهان آمد، چه توانا و چه ناتوان آماج تیر فنا خواهد بود:

درویش رفت و مفلس جمشید از جهان                 درویش رفت خواهی اگر نامور جمی

در این بیت تضاد معنوی، درویش و جمشید نامور، مفلس و جمشید تناسب درونساختی بیت را ضمانت می نماید. بدانگونه که تکرار درویش رفت در دو مصرع بعد موسیقایی آنرا کمال می بخشد.

هوشنگ:

هوشنگ پردات که در فارسی دری پیش داد شده است، پسر سیامک پسر کیومرث است که چهل سال پادشاهی کرد و در زمان فرمانروای اش آهن و آتش به دست آورد. نهر های آب جاری ساخت، کشاورزی پی افگند، از پوست برای مردمان پوشاک ساخت و جشن سده را بنا نهاد. در اوستا از هوشنگ چون مردی پارسا و روحانی یاد شده است. واژه پردات را آقای دکتور صفا به معنای نخستین قانونگذار و نخستین آفریده می پندارد.

هوشنگ در روایات پهلوی و اسلامی سر سلسله شاهان “پیشدادی” است که تا کیقباد ادامه یافته است.(۷) ناصر خسرو در دیوان قصایدش تنها در یک جای تصویر خیالی از هوشنگ هوشیوار و هژیر  کشیده است و آن بیتیست در قصیده یی که در بحر “خفیف مخبون مقصور” بر وزن فاعلاتن مفاعلن فعلان سروده است و بدین مطلع است:

ای فگنده امل دراز آهنگ                                بست منشین که نیست جای درنگ

در آن قصیده با نکوهش دنیا گرایی و شیفته گی به خور و خواب و تن آسایی، خواننده را به دانش ورزی و خرد فرا می خوانند و می گوید:

گرت هوش است و هنگ دار حذر                     ای خردمند از این عظیم نهنگ

هوش و هنگت برد به گردون سر                      که بدین یافت سروری هوشنگ

“هنگ” در فرهنگ ها به معنای هوش و عقل و دانش نیز آمده است و در این بیت به معنای دانش به کار رفته است، زیرا که در یکی از بیت های پیشین نیز می گوید:

ای به بی دانشی شده شب و روز                        فتنه بر دهر و دهر بر تو به جنگ

همچنان در بیت های باز پسین نیز تاکید شده است که:

بر کشد هوش مرد را از چاه                             گاه بخشدش مسند و او رنگ

و گرش تخت و گه نبود رواست                        بهتر از تخت و گه بود هش و هنگ

دانش آمو ز و بخت را منگر                            از دلت بخت کی ز داید زنگ

ضحاک:

از ضحاک در اوستا به نام اژی دهاک و اژی یاد شده است، پس بهتر میدانیم که در زبان فارسی دری دهاک نوشته شده است.

چنانکه فردوسی روایت می کند: «دهاک پسر مرداس عربست که خلاف پدر خویش جوانی ناپاک رای بود و به بیداد گری و خون ریزی دلیر، لقبش به پهلوی بیوراسپ بود یعنی دارنده ده هزار اسپ گه بیور ده هزار معنی میدهد.»

اژی دهاک به اغوای اهریمن پدر خود را کشت. اهریمن سپس در سیمایی جوانی خوبرو نزد وی آمد و خوالیگری او را پذیرفت. و روزی بر دو شانه وی بوسه داد که از آن دو مار سر بر آورد و پس در لباس پزشکی آمده مشوره داد که هر روز دو جوان را بکشد و از مغز سر آنان مار ها را خورش دهد. از این فیب نیت اهریمن چنان بود که رفته رفته بدست دهاک نسل آدمی را تباه سازد. پس از روز گاری دو مرد به نام های ارمائیل و کرمائیل نزد دهاک خوراک پز شدند. آنان روزانه به جای مغز دو جوان مغز یکی را به خورد مار ها میدادند و جوان دیگری را زنده نگهداشتند. تا آنکه در اخیر هر ماه سی تن میشد و آنان را به صحرا برای شبانی رها می کردند، که از آن شبانان نژاد کرد به وجود آمده است.

دوران فرمان روایی بیداد گرانه دهاک هزار سال بود.

وی چهل سال از پاد شاهی اش مانده شبی خوابی دید که خواب گذاران از ظهور فریدونش خبر دادند. و او به سراغ فریدون بر آمد. در آن هنگام کاوه آهنگر به او بشورید و فریدون را به پادشاهی برداشت.

فریدون، دهاک را در کوه دماوند به زنجیر کشید که تا ابد دران غول و زنجیر و بند خواهد بود.(۹)

طوری که از یاد کرد های اوستا و همان گونه روایت شاهنامه بر می آید دهاک کرکتر اساطیری منفی ست و در شعر دری نیز صورت خیالی او چنان شخصیت ناخوش و نابکار انعکاس یافته است.

ناصر خسرو قصیده دارد که در بهر هزج مسدس مقصور بر وزن مفاعلین مفاعلین مفاعیل بدین مطلع:

در درج سخن بگشای در پند                             غزل را در به دست زهد در بند

وی در آن قصیده در جایی که از نامهربانی و بی وفایی دنیا سخن می گوید به داستان جم، ضحاک و فریدون اشاره می نماید.

در این بیت ها:

منه دل بر جهان کز بیخ برکند                          جهان جمع را که او آگند بی کند

نگر چیرا گنی زان خورد بایدت                        که جم خود ازانکو خود پراگند

ز بیدادی سمر گشت ست ضحاک                      که گویند او به بند ست در دماوند

ستم مپسند از من بر تن خویش                                   ستم از خویش بر من نیز مپسند

همچنان در قصیده دیگری که در بحر “منسرح مسدس مسطوری” یعنی بر وزن مفتعلن فاعلات مفتعلن سروده است گلایه یی از درهم برهمی خراسان دارد بدانگاه که زیر سم ستوران لشکر سلجوقی شده است و می گوید:

چونکه نکو ننگری جهان چون شد                     خیر و صلاح از زمانه بیرون شد

در این قصیده از شرح آشفته گی احوال خراسان بدان نتیجه می رسد که نباید دل به جهان بست و آنکه دل به جهان می بندد گویی دهاک را بر فریدون بگزیده است:

سوی تو دهاک بد هنر از طبع                           بهتر و عادل تر از فریدون شد

در اینجا دو تصویر خیالی یکی ضحاک بد هنر و دیگری فریدون عادل برابر هم گذاشته شده اند که ذهن را در تضاد قرار می دهد و خود کار برد رمز های اساطیری، خیال خواننده شعر را به ژرفای زمانه های دور می برد و حالتی ابهت دیرینه به شعر می دهد. و نیز مخاطب شاعر با مردمی رویا روی می ایستد که در برابر دهاک فریدون را برگزیدند و مگر او هواه خواه، دهاک شده است.

فریدون:

فریدون نیز از جمله بزرگترین پهلوانان اساطیر آریا نیست و از نژاد جمشید است. فریدون که زاده شد همزمان گاوی پر مایه نام نیز در آن محله چوچه یی به دنیا آورد. آبتین پدر فریدون را دهاک کشت و خورش مار هایش ساخت. فرانک مادر فریدون به بیشه یی فرار نمود و فریدون را به صاحب پرمایه سپرد. فریدون با شیر گاو پرورش می یافت. چون دهاک از موضوع خبر یافت به جستجوی فریدون بر آمد. فرانک فرزندش را گرفته از ایران بیرون رفت و دهاک گاوه پر مایه را نیز بکشت. آنگاه که فریدون به جوانی رسید کاوه بر ضحاک شورید و رو به فریدون آورد. فریدون از دجله گذشت و به دژ هوخت گنگ حمله برد و خواهران جمشید شهرناز و ارنواز را آزاد کرد. در آن روزگار دهاک به هندوستان رفته بود. زمانیکه برگشت فریدون را با شهرناز در کاخ یافت با تیغ حمله بر ایشان برد که با گرز فریدون به خاک غلتید. فریدون می خواست دهاک را بکشد مگر سروش وی را از آن کار باز داشت. فریدون دهاک را به گفته سروش به دماوند برد و در غاری به مسمار بست.

ناصر خسرو در یکی از قصایدش که در آن از پیری و سپید موی و سستی دندانهایش شکوه می کند از پهلوانان مانند سام و فریدون و بهمن و بهرام، نوزر، کاووس و رستم و از حضرت علی کرم الله وجهه یاد می کند و چنین دلیل می آورد که چون آن فرزانه گان و نیک مردان نماندند، ما نیز ماندگار نخواهیم بود، پس به نیکی باید کوشید:

مرکب نیکت را به جل وفا ها                           پیش خداوند کش به دست تفضل

پیش که بربایدت ز معدن الفنج                                   صعب و ستمگر عقاب مرگ به چنگل

سام و فریدون کجا شدند نگویی                                   بهمن و بهرام گور و حیدر و دلدل

نوذر و کاووس اگر نماند به اصطخر                  رستم ز اول نماند نیز ز اول

پاک فرو خورد شان نهنگ زمانه                       روی نهادست سوی ما به تعامل

بدینگونه برای نشاندن زورمندی چنگال عقاب مرگ از پهلوانان نامدار شاهنامه یاد می نماید، و از پهلوان اسلام که به شیر خدا شهیر است و بدین گونه خواننده را در برابر واقعیت قهاری که همه آن زورمندان را نهنگ زمانه فرو خورد به ناتوانیش باورمند می سازد. در این بیت ها جاندار نمایی مرگ و زمانه با استعاره نمودن عقاب برای مرگ نهنگ برای زمانه جالب توجه است.

در جای دیگر ناصر خسرو با استفاده از نزدک آوایی دو واژه فریدون و فریرون (شخص سیه روزگار) دو تصویر متضاد آدمی خوش بخت و بد بخت را برابر هم می گذارد:

طبع تو ای حجت خراسان در زهد                      در همی در کشد به رشته همی دون

چون دلت از بلخ به یمگان خورسند                    پس چه فریدون به سوی تو چه فریرون

پیش از این در مثال شعر ناصر خسرو دیدیم که نهنگ برای روزگار استعاره شده بود. در جای دیگر جهان جانور نمایی می شود؛ یعنی اژدها استعاره می شود برای جهان و از شماری پهلوانان و فرمان فرمایان اساطیری نام برده می شود، و در آن بیت های از قصیده ایست که با این مطلع آغاز می یابد:

ای شده مشغول به کار جهان                            غره چرایی به جهان جهان

در این قصیده که در “بحر مربع مطوری مقصوری” ؛ یعنی وزن مفتعلن مفتعلن فاعلان سروده شده است می خوانیم:

چون تو بسی خورست این اژدها                        هان به حذر باش ز دندانش هان

نامه شاهان عجم پیش خواه                              یک ره و بر خود به تامل بخوان

کوت فریدون و کجا کیقباد                               کوت خجسته علم کاویان

سام نریمان کو و رستم کجاست                         پیشرو لشکر مازندران

بابک ساسان کو و کو اردشیر                           کوست نه بهرام نه نوشیروان

این همه با خیل و حشم رفته اند                         نه رمه ماندست کنونی نه شبان

مراد از نامه شاهان عجم شاهنامه یا خوتاینامک هاست که از آن فرمانروایان و پهلوانان حکایت ها در سینه دارند.

در شرح حال پهلوانان و از شما های که در بیت های نقل شده یاد شده اند پستر روشنی خواهیم افگند، اکنون در باره فریدون باید به سخن کوت بنگریم که فریدون در شعر های ناصر خسرو نماد مردی خردمند، پادشاهی با جاه و جلال که از مرگش گریزی نبوده است و یگانه دوران خویش انعکاس یافته است؛ چون در این بیت ها:

مرا گر ملک مامون نیست شاید                        که افزونم ز مامون است مادون

به آل مصطفی در عالم نطق                             فریدونم فریدونم فریدونم

هر چه بر آمد ز خاک تیره به نوروز                  مخنقه دارد کنون ز لولو مکنون

سیب و بهی را درخت و بارش بنگر                   چفته و پر زر همچو چتر فریدون

گر شرف یابد ز دانش جانت بر گردون کشد

لیکن اندر چاه ماند دون گرو را دون کنی

خویشتن را چون به راه داد و عدل دین روی

گرچه افریدون نه ای هرگاه افریدون کنی

و تکیه به دین ورزی فریدون و شناختن او به حیث مردی روحانی بیشتر به نگاشته های اوستا مطابق است تا حکایت فردوسی در شاهنامه.

کیقباد:

“کیقباد از قوم منوچهر و سر سلسله شاهان کیانی است.” در زین الاخبار گردیزی نوشته است که: «چون کیقباد به پادشاهی بنشست آب جویها بخش کرده و بناها افگند و عمارت کردن فرمود و ده یک از غله بستد و به بلخ نشستگاه ساخت و با افراسیاب حرب کرد و او را از ایران بتاخت و فرانک بنت دوسا الرومنه زن او بود و او را از افرانک پسری زاد و او را کنیه نام و پنهان داشت و از زن دیگری آمد که او را کی رش نام کرد و دیگر فرزندی آمد کی پشین نام و اردشیر بابک از نسل کی باز پسین بود.»(۹) و پهلوانان شاهنامه که بنا بر جبر یک جا از کیقباد در شماره شاهان در دیوان ناصر خسرو صرف گذرا بودن جهان و زنده گی درگذشته یاد آوری می شود و آن طوریکه پیش از این ذکر کردم در قصیده ایست به بحر سریع مطوی مقصور بر وزن مفتعلن مفتعلن فاعلان و بدین مطلع:

ای شده مشغول به کار جهان                            غره چرا ای به جهان جهان

در آن قصیده می گوید:

کوت فریدون کجا کی قبا                                 کوت خجسته علم کاویان

این همه با خیل و حشم رفته اند                         نه رمه ماندست کنون نه شبان

رهگذرست این نه سرای قرار                          دل منه اینجا و مرنجان روان

 

درفش کاویانی:

چون هزار سال از فرمانروایی ستمگرانه دهاک گذشت، آهنگری کاوگ نام پیش دامن چرمین خویش را بر نیزه یی بلند کرد و پیشا پیش مردمی خشماگین دهاک را سرنگون ساخت، و فریدون را بر سریر شاهی نشاند. از آن زمان پیدا شد من کاوک آهنگر درفش سلاطین ایران آن روزگار شد. بنا بر قول مسعودی در جنگ قادسیه این درفش به دست عربی به نام ضرارین  الخطاب افتاد که آنرا به را به سی هزار دینار فروخت ولی قیمت واقعی آن یک ملیون و دوصد هزار دینار گفته است: «ثعالبی گوید که سد بن ابی وقاص سردار عرب این درفش را با سایر خزاین و جواهر یزد گرد که به چنگ مسلمانان افتاده بود با تاج ها و کمربند ها و طوق های گوهر نشان به خدمت امیر المومنین عمر بن الخطاب برد. حضرت عمر فرمود که درفش را پاره پاره نمایند و میان مسلمانان قسمت کنند.»(۱۰) به قول طبری درفش کاویانی از پوست پلنگ بود و هشت ارش عرض و دوازده عرش طول داشت و ثعالبی حکایت می کند که شاهان در تزیین آن یکی بار دیگر رقابت می کردند و آن قدر گوهر ها و دانه ها بران دوخته بودند و آن قدر آرایش آن کوشیده بودند که شاهکار قرون و یکی از عجایب روزگار شده بود.(۱۱)

چنانکه ذکر شد در قصاید ناصر خسرو تنها یکجا از درفش کاویانی به نام “علم کاویان” یاده شده است و آن “خجسته” نامیده شده است. چه در کتب تاریخ نیز آمده است. و از آنجمله بلعمی گوید که در هر پیکاری که این درفش پیشاپیش سپا می رفت پیروزی می آورد، به همان دلیل ناصر خسرو نیز می گوید:

کوت فریدون و کجا کیقباد                               کوت خجسته علم کاویان

سام نریما:

سام پسر نریمان پدر زال و نیای رستم است که به روایت گرشاسبنامه برادر زاده گرشاسب بوده است. سام جهان پهلوان بوده و گاهی که از نبرد ها دست کشید گرزش به زال رسید که از او به رستم انتقال یافت.

در قصاید ناصر خسرو از دو سام یاد آوری شده است: یکی سام نریمان که طور مثال در این بیت از قصیده یی که در بحر سریع مطوی موقوف؛ یعنی بر وزن مفتعلن فاعلان سروده است از رستم و دستان و دستان سام یاد می آورد:

سامعه کجا یافت ز دستان او رستم                      رستم دستان و نه دستان سام

اشاره به رستم و دستان یا زال که از سویی از لحاظ معنایی بیت را ژرفا و خیال انگیزی می بخشد از دیگر سو رعایت جناس یا بهتر از آن کالامبورو هماوایی نیز بین دستان نخستین به معنای مکر و فریب و تکرار دستان (زال) ایجاد می نماید. کانسونانس سامعه (پناه) و سام نیز انباز بعد موسیقایی بیت می شوند.

در قصیده دیگری که در بحر منسریح مثمن مجدوع، بر وزن مفتعلن فاعلات مفتعلن فاع سروده است نیز از سام نریمان و اندرز او یاد می آورد:

نام کن آوازه و گوش هوش به من دار                 تات بگویم چه گفت سام نریمان

گفت که: دیوند جمله عامه اگر دیو                     بد کشانند و با سفاهت و شومان

دیو نهند بر سرش کلاه سفاهت                                   هر که به فرمانش سر کشید ز فرمان

و آن دیگر سام پسر نوح است. حضرت نوح را سه پسر بود. سام، حام و یافث. تورات نخستین کتابیست که از نژاد های ملل شرق سخن گفته همسایه گان ملت یهودا را از نگاه نژاد شناسی تقسیم نموده است. بران زمینه تمام مللی که به نبی اسرائیل شهرت داشتند چنین معرفی شده اند: بابلی ها از اعقاب حام است به شمول کنعانیان، فنیقی ها و آسوری ها، عیلامی ها از تبار سام شناخته شده اند.

همچنان علمای نژاد شناسی؛ نیز بشر امروزی را به پنج نژاد تقسیم می نمایند:

  • سفید پوست.
  • زرد پوست.
  • سرخ پوست.
  • سیاه پوست.
  • ماله و شماری دیگر سرخ پوستان را مربوط نژاد زرد و ماله را مربوط سیاه پوست ها می دانند.

نژاد سفید پوست تقسیم می شود به:

  • هند و اروپایی آریایی.
  • سامی یا بنی سام.
  • حامی یا بن حام. (۱۲)

در قصاید ناصر خسرو از سام به مثابه نماد نیکی و از حام نماد گمراهی و بدی یاد شده است، بدین گونه:

بی باک و بد خوی که ندانی به گاه خشم           نی نوح را ز سام و نه مر سام را ز حام

بی رحمی و درشت که از دستبند تو               نی نیک سام است و نه بد حام بی رحام

داستان رستم و سهراب:

داستان کشته شدن سهراب به دست پدرش رستم در حال ناشناسایی از کهن افسانه های پهلوانی آریاییست. سهراب ثمره عشق رستم و تهمینه دختر شاه سمنگان است که در نبود پدر بزرگ می شود و با سپاه افراسیاب به قلمرو کیکاوس لشکر می کشد. رستم به مقابله با او انگیخته می شود و در نبردگاه به دست رستم کشته و پس از آنکه زخم کاری از رستم می یابد، رازی را که تا آن وقت نهفته داشته بود فاش می سازد و می گوید که او پسر رستم است و رستم نشانی می خواهد و سهراب مهره یی را که مادر به بازویش بسته بود نشان می دهد. رستم در می یابد که آن همان مهره یی است که هنگام وداع به تهمینه سپرده بود که زمانیکه پسرش بزرگ شد به بازویش ببندد.

شبیه این تراژیدی در میان ملل دیگر نیز وجود داشته است. یکی از اسطوره های همسان آن جنگ میان لی جینگ و پسرش لوتو جادر افسانه های باستانی چین است.(۱۳)

ناصر خسرو  در دیوان قصایدش صرف یک بار با مصالح این اسطوره تصور خیالی می سازد و آن در قصیده ایست که بحر هزج مسدس احزب مقبوس یعنی بروزن مفعول مفاعلین فعولن سروده است. در آن قصیده ضمن تغزلی که در وصف خزان انشاد نموده است می گوید:

آن نار نگر چو حلق سهراب و آن آب نگر چو تیغ رستم و بدین گونه با تصویر های که در تشبیه ناز به حلق سهراب و تشبیه آب به تیغ رستم ساخته است. یاد آور آن سوگ نامه می گردد و تاثیر تغزل را در روح خواننده ژرفتر می سازد.

بیژن و منیژه:

بیژن پسر گودرز یکی از روزها  برای شکارگر از باگرگین میلاد راهی شکار گاه می شود و آنجا به تحریک گرگین از گوشه باغ که منیژه دختر افراسیاب با کنیزان بزمی آراسته است به تماشاهی او می پردازد. منیژه او را دیده عاشقش می شود و در خلوت با وی دیدار می نماید و بیهوشش ساخته به شبستان می آورد.

گرسیوز برادر افراسیاب از موضوع آگاهی یافته بیژن را دست بسته به بارگاه افراسیاب می برد و به دستور او می برد که بدارش بیاویزند. پاد افسره بیژن با میانجی  گری پیران و سپه سالاران لشکر افراسیاب کاهش می یابد و افراسیاب می سپارد که در چاهی نگون سارش کنند و منیژه را نیز بر سر آن چاه با او گمارند. (۱۴) تا آنکه سرانجام رستم در جامه بازرگانی با مال  و کالای فراوان و چند پهلوان به توران می آید و بیژن را از چاه نجات می سازد.

ناصر خسرو که در راه پخش  و نشر عقایدش درازمدتی زهر ملامت و آزار اطرافیان خویش را چشیده است و در باز پسین سال های زنده گی؛ یعنی از (۱۵ تا ۲۰) سال جور تنهایی و حالت زندانی دره یمگان را تحمل نموده  خویشتن را هم سرنوشت بیژن می یابد و گاه چون زندانی تن خویشتن است، پس با بیژن به یک راه افتاده است:

این فلکی جان مرا شصت سال                     داشت در این زندان خاکی تنم

گر نشدم عاشق و بیدل چرا                         مانده به چاه اندر چون بیژنم

گاهی تداعی خیالی بیژن از نگاه او نماد فریب خورده گیست و فریب خورده گی از حیله زن که خواه منیژه باشد و خواه زرق و برق جهان و زنده گانی. آنکه خود فریب خورده است کجا تواند که چراغی سر راه دیگری گذارد؟ چنانکه می گوید:

زن جادوست جهان من نخرم زرقش               زن بود مرد را بفریبد زن

زرق آن زن را با بیژن نشنودی                    که چه آورد در آخیر به سربیژن

همچون بیژن به سیه چاه درون مانی              ای پسر گر تو به دنیا بدهی گردن

چون همی بر ره بیژن روی ای نادان             پس چو گویی که نبایست چنان کردن

ناصر خسرو در سراسر دیوان قصایدش تنها یک بار از منیژه نیز نام برده است و آن در قصیده ایست که بر وزن مفعول مفاعلن مفاعلین؛ یعنی در بحر هزج مسدس احزب سروده است. وی در آن قصیده می گوید:

چون روی منیژه شد گل سوری                    سوسن به مثل چو خنجر بیژن

این بیت پیا پی با دیگر بیت ها در وصف فروردین ماه آمده است و از دو تصویر خیالی ایستاً جولانگاه تخیل خواننده را تا سرزمین اسطوره می برد و گل سوری را انسان نمایی گرمای حیات می بخشد و سوسن را با تشبیه نه تنها به خنجر بلکه با تشبیه به خنجر بیژن از حالت سرد و سخت و مرده بیرون می کشد و بازوی توانای بیژن را به آن پیوند می دهد.

رستم و اسفندیار:

اسفندیار پسر گشتاسب از پهلوانان نامدار اساطیر آریایی است. وی قهرمان داستانهای گوناگونی از سلسله داستانهای شاهنامه فردوسی است و مانند رستم در هفتخوان نبرد می کند و بر قوای قهار طبیعی و سیمرغ اهریمنی پیروز می شود. شمشیر اسفندیار همواره برای دو آرمان کشیده می شود: یکی گسترش آیین زردشتی و دیگری دفاع از نام و ننگ. وی پهلوان رویین تن است. تیغ و تیر و هیچ جنگ افزاری بر او کاری نمی افتد.

اسفندیار به فریب پدرش گشتاسب شاه و امید دست یافتن به گاوه و کلاه فرمانروایی به جنگ رستم می رود تا او را دست بسته به خدمت گشتاسب بیاورد. رستم تن بدان خفت نمی دهد و نیز به پیکار با او حاضر نمی شود. اصرار اسفندیار رستم را سرانجام به آورد گاه  می کشاند. رستم به مشوره سیمرغ تیری دوشاخه از شاخ درخت گز می برد و با آن به چشم اسفندیار می زند و او را می کشد.

سوگنامه رستم و اسفندیار یکی از داستانهای نیک پرداخته هنری در شاهنامه فردوسی ست. در قصاید ناصر خسرو گاهی تلمیح گونه به این سوگنامه نیز اشاره شده است. طور مثال در قصیده یی که بر وزن مفعول فاعلات مفاعیل فع یعنی بحر مضارع مثمن مطموس سروده است بیتی چنین دارد:

پر نور ایزد ست دل راستگوی                     ز اسفندیار داد خبر بهمنش

بهمن پسر اسفندیار است که در سفر رزمی سیستان با وی همراه بود و خبر اسفندیار را به رستم رساند و در نبرد اسفندیار و رستم در سپاه پدر و گواه مرگ المناک وی بود.

در قصیده دیگری که در بحر تقارب مقصور و وزن فعولن فعولن فعولن فعولن سروده است در وصف بهار و باغ و سبزه و گل می پردازد و در جایی به سوگنامه رستم و اسفندیار چنین اشاره می نماید:

چو نسرین بخندد شود چشم گل                     به خون سرخ چو چشم اسفندیار

در این بیت تصویر خیالی که از تشبیه گل به چشم خون آلود اسفندیار ساخته شده است اشاره دارد به تیر گرز ها کرده رستم که بر چشم اسفندیار نشست و چشم اسفندیار تنها عضو آسیب پذیر او بود که سیمرغ رازش را به رستم فاش ساخته بود.

 

 

 

 

 

 

 

 

نشر شده در: حکیم شناسی, فصلنامه حجت, معاصرین سخنور

بدون نظر.

نظر دهيد


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.