دوشنبه آبان ۵, ۱۳۹۹

مولانا جلال الدین بلخی شاعر و عارف عالی مقام

مولانا جلال الدین بلخی شاعر و عارف عالی مقام

شاعر و عارف عالی مقام

سید حسین نصر

جلال الدین مولوی، آن تنظیم کنندۀ بی همتای موسیقی افلاک و بیان کنندۀ اسرار الهی به زبان فرشتگان، در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. شاگردانش از جمله احمد افلاکی او را سرالله الاعظم می خواندند و در دنیای فارسی زبان معمولأ از او با نام مولانا یاد می کنند در غرب، که شهرت او از قرن نوزدهم به سرعت فزونی معمولا او را رومی می نامند و مقصود از روم آسیای صغیر است که مولوی بخش بیشتری زنده گی اش را در آنجا سپری کرد.

جلال الدین در بلخ که یکی از مراکز عمدۀ فرهنگ ایرانی( افغانستان امروز) بود زاده شده . او ثمرۀ آن فرهنگ ایرانی اسلامی یی است که در قرن هفتم هجری در سر تا سر شرق سرزمین های اسلامی غالب بود امروزه ایرانیان و نیز ترک ها و افغان ها و مسلمانان   آسیای مرکزی و مسلمانان شبه قارۀ هند و پاکستان وارثان آن هستند . و درست در این   سرزمین هاست که خورشید میراث معنوی او طی هفت سده گذشته درخشش داشته است.

پدر جلال الدین،محمد ابن حسین خطیبی معروف به بهاوالدین ولد و مقلب سلطان العلمأ یک صوفی و عارف برجسته در بلخ بود نسُب معنوی اش به نجم الدین کبری می رسد . او نویسندۀ معارف است، شاهکاری در تصوف که تاثیری انکار ناپذیر بر مثنوی داشته است .زمانی که جلال الدین ، ۱۲ ، ۱۳ ساله بود بهآولد به همراه خانواده اش بلخ را ترک کرد و رهسپار غرب شد . به قطع و یقین معلوم که بهآولد چرا بلخ را ترک کرد . در این باره دو دلیل بر شمرده اند : حمله مغل ها و علل سیاسی داخلی . برخی از مورخان این نظر را مطرع کرده اند که محمد خوارزم شاه حاکم وقت قدرت مند بلخ و سایر نواحی خراسان ، با طریقت کبرویه که بهآولد به آن تعلق داشت مخالف بود و متکلم  معروف ، فخر رازی که می دانیم در مخالفت با پیروان طریقت کبرویه سخن می گفت ،  او را در مخالفتش با صوفیان ترغیب میکرد. مورخینی هم دلیل مهاجرت بهآ ولد را حمله قریب الوقوع مغول ها دانسته اند. گرچه از الحاظ تاریخی تعیین قطعی صحت و سقم هر یک از این دلایل دشوار است به عقیده ما ، با نظر به  اینکه بهآ ولد در زمان عزیمتش ، در بلخ بسیار مورد احترام بود و حتی با وجود فشار های داخلی که با آنها روبرو بود احتمالا می توانست در آن شهر بماند ، دلیل مهاجرت او به احتمال بسیار ، حمله قریب الوقوع مغول ها بوده است .

هر چه بود، مشیت الهی بر آن قرار گرفته بود که جلال الدین از ویرانی سهمگینی که کمی بعد گریبانگیر بلخ و سایر شهر های خراسان شد نجات پیدا کند. بهآ ولد همراه همۀ خانوادۀ خود و گروهی از شاگردانش احتمالا حوالی سال ۶۱۷ هجری عازم غرب شد .گفته اند که در نیشابوربا شاعر عارف و حکیم نامدار ایرانی ، شیخ فریدالدین عطار نیشابورملاقات کرد . به نوشته دولت شاه ، عطار خود به دیدار مولانا بهآالدین آمدند. در آن زمان مولانا جلال الدین کم سن و سال بود . شیخ عطار نسخه ای از کتاب اسرار نامه اش را به مولانا جلال الدین هدیه کرد و گفت : {زود باشد که پسر تو آتش در سوختگان عالم زند .}

هیچ دلیل وجود ندارد که درباره وقوع چنین دیداری شک کنیم. یقینآ یک پیوند معنوی مستقیم بین عطارد و مولانا وجود داشته است به ویژه آنکه مولوی اسرارنامه را همواره عزیز میداشت و پاره های آن را در مثنوی مورد استفاده قرار داد.

بهآ ولد با همراهانش از نیشابور رهسپار بغداد شد و در آنجا مورد استقبال گرم بسیاری از محققان و صوفیان آن شهر قرار گرفتند. از آنجا به حجاز رفتند و سپس در مکه حج به جا آوردند . پس از این سفر بود که بهآالدین به احتمال قریب به یقین در پی دعوت علاالدین کیقباد حاکم آناتولی به آسیا صغیر آمد و عاقبت در قونیه اقامت گزید، شهری که تا به امروز با نام خانواده و خاندان او قرین است .

خانواده بهآ ولد در قونیه با برخورد گرم روبرو شدند، و بهآ ولد در آرامش و امنیت این شهر ، به عنوان یک صوفی و عالم دینی به سرعت شهرت پیدا کرد و زمانی که جلال الدین ۲۴ سال داشت با از دنیا رفت . عجیب است که جلال الدین با وجود نزدیکی به پدرش عمدتا در علوم ظاهر بود که از او تعلیم دید . جلال الدین پس از در گذشت پدرش عملا در جایگاه مذهبی او قرار گرفت  و در مسایل مربوط به شریعت حکم میکرد . او تا یک سال بدین کار مشغول بود تا آنکه برهان الدین محقق ترمزی را که یک استاد صوفی والامقام و خود از شاگردان بهآالدین ولد بود ملاقات کرد.

به واسطه برهان الدین بود که مولانا میراث معنوی پدرش را به ارث برد و با رموز و تعالیم تصوف آشنا شد . او تا نه سال به رهنمایی برهان الدین به سلوک معنوی مشغول بود تا آنکه برهان الدین در سال ۶۳۸ هجری در گذشت.  مولوی طی این دوره همچنان به مطالعه علوم دینی رسمی در مدرسه حلاویه در حلب ادامه داد تا آنکه در علومی مانند تفسیر قران کریم علوم حدیث، فقه، کلام، و حتی فلسفه استادی کامل شد. مولوی در زمره  آن استاددان صوفی است که هم در علوم ظاهر و هم در علوم  باطنی صاحب نظرند. او در همه علوم سنتی تسلط  پیدا کرد و پس از نیل به آن معرفت متعالی یی که به معنای وصال هم بود و آثار نشانه های همۀ معارفی را که از جدایی میان فاعل شناسا {subject}  و امر آفاقی یا عین {object} سرچشمه می گیرد از میان بر می داشت، از آنها فراتر رفت .

در این دوره مولوی به دمشق هم سفر کرد و گفته امد که چند سالی در این شهر که آن را خوب می شناخت زنده گی کرد پس از آنکه در علوم شریعت و تصوف به مقام استادی رسید از سال ۶۳۸ تا ۶۴۲ هجری قمری به تعلیم علوم دینی پرداخت. مولانا معلمی محبوب بود و بالغ بر چهار صد شاگرد در مجلس درس رسمی او شرکت می کردند. به احتمال زیاد، او در این زمان علوم باطنی را هم به گروهی کوچک از شاگردانش تعلیم می داد. در سال ۶۴۲ زنده گی مولوی در دیدار با شخصیت راز آمیز و نیرومند شمس تبریزی متحول شد. شمس مانند شب های ناگهانی در آسمان زنده گی مولوی ظاهر شد و به همان سرعتی که زنده گی او را روشن کرد ناپدید شد. تردیدی نیست که شمس برای مولانا فقط یک مرشد یا استاد صوفی نبود، چون مولانا سال ها پیش از ملاقات با سلوک عملی در تصوف داشت بلکه چنین در نظر می رسید که شمس فرستاده الهی یا نفوذ معنوی بود که به یک معنی حالات درونی مولانا را در قالب شعر {جنبه بیرونی بخشید} و دریای وجود او را به تلاطم در آورد که نتیجه آن، موج های عظیمی بود که تاریخ ادبیات فارسی را دگرگون کرد. دوستی معنوی میان این دو شخصیت بر جسته، در تاریخ تصوف کم نظیر است و در شرق حکم مثل پیدا کرده است. اما مصاحبت آنها دیری نپایید: شمس که از حسادت برخی از شاگردان مولوی به ستوه آمده بود قونیه را در سال ۶۴۳ ترک کرد. مولانا چنان بیقرار شد که برایش نامه ها و پیغام های بسیار فرستاد که حاوی نخستین اشعارش به فارسی و عربی بود و عاقبت وقتی مطلع شد که شمس در دمشق است پسرش سلطان ولد را پی او فرستاد. شمس بالاخره قبول کرد به قونیه باز گردد و در سال ۶۴۴ چنین کرد. اما پس از مدت کوتاهی دوباره ناپدید شد ولی این بار دیگر هرگز باز نگشت. جلال الدین دو سال در جستجوی او بود و خود به دمشق آمد اما حاصلی نداشت. شمس ناپدید شده بود و مولانا را با شمس، آفتاب عرفان که در عمق قلب مولانا می درخشید تنها گذاشت.

باقی عمر مولانا از سال ۶۴۷ تا ۶۷۲ دوره تعلیم نشر تصوف، و علوم باطنی نهفته در آن بود. او شاگردان بسیار تربیت کرد که برخی از آنها مثل صلاح الدین زرکوب، و حسام الدین چلبی خود شان از راهنمایان معنوی بودند. صلاح الدین زرکوب، زرگری ساده بود اما مقام معنوی والایی داشت که در سال ۶۵۷ در گذشت و بنابر وصیت اش جنازه او را با همراهی موسیقی صوفیانه به خاک سپردند، حسام الدین چلبی هم اهل ارومیه، و پدرش استاد یکی از طریقت های فتوت بود. حسام الدین چلبی همان نقش را نزد مولانا در سرودن مثنوی داشت که شمس در سروده شدن دیوان داشت. به همان نحو که شمس بر انگیزانندۀ مولوی در سرودن دیوان شمس بود، حسام الدین نیز انگیزۀ سرایش گنجینۀ عظیم شعر عرفانی مثنوی شد.

در ماه جمادی الاخر سال ۶۷۳ هجری جلال الدین بیمار شد. او می دانست که لحظه دیدار با معبود نزدیک است، لحظه که برای او فرخنده ترین لحظه زنده گی بود. او مرگش را پیش بینی می کرد و به همین مناسبت غزل معروف را سرود که مطلع اش چنین بود:

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم

رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم

مولانا در پنجم جمادی الاخر سال ۶۷۲ در حالت بهجت و شادمانی، در حالی که فرزندان معنوی و اعضای خانواده اش گرد او بودند از دنیا رفت. صدرالدین قونوی دیگر استاد بزرگ تصوف در قونیه در آن ایام، بر جنازه او نماز خواند و پس از آن، جسم خاکی بزرگترین شاعر صوفی زبان فارسی در قونیه به خاک سپرده شد. مزار او تا به امروز یکی از مهمترین زیارتگاه های جهان اسلام باقی مانده است.

آثار: آثار مولوی در تاریخ ادبیات فارسی هم از جهت کیفیت و هم به سبب غنای عظیمی که دارد یگانه و منحصر به فرد هستند. مولوی نقطه اوجی است که هیچ کس از آن فراتر نرفت، دریایی است که رود های بسیار به آن میریزند و خود منشاه آثار و الهامات بی شمار شده است. آثار او تقریبآ همه آثار پیشین استادان و محققان مسلمان – از مفسران قران گرفته تا رسالات صوفیانه سنایی و عطار و ابن عربی – را باز می تاباند. و آثار او خود رسالات منشآ الهامات بسیار در آثار بی شماری است که طی هفت قرنی که از مرگ او می گذرد از بنگال تا ترکیه امروز به رشتۀ تحریر در آمده است.

پر حجم ترین اثر مولوی دیوان شمس است که بیشتر ابیات آن در حالت شور و جذبه سروده شده اند و چنان کیفیت موسیقیایی و آهنگینی دارند که در ادبیات فارسی بی نظیر است. دیوان شمس به همراه دیوان حافظ شاید در زمره کار های است که از جهت نظم و آهنگ درونی کلمات و هماهنگی و توازن آوا ها و حس و حالی که خواندن و شنیدن آنها در روح یک فارسی زبان بر می انگیزد کمتر تن به ترجمه پذیری می دهد.

مهمترین اثر مولوی بدون تردید مثنوی است که جامی آن را (قرانی به زبان فارسی) خوانده است. مثنوی در واقع یک تفسیر باطنی و عرفانی جامع از قران است و به خواهش حسام الدین چلبی که از استاد خواسته بود کتابی در باره اسرار عرفانی و سبک و سیاق حدیقۀ سنایی یا منطق الطیر عطار بنویسد سروده شد. این اثر بی نظیر در تصوف و عرفان اسلامی، بیش از دیوان جنبۀ تعلیمی و آموزشی دارد. مولانا در مثنوی، در تقریبآ ۲۶ هزار بیت، از اقیانوس عظیم عالم روح، و سیر و سلوک روح آدمی به آن عالم، سخن گفته است. مولانا با استناد به مقدس، حکایت و تمثیل های ساده، متون صوفیانه پیش از خود، مباحث تحقیقی پیشینیان، زنده گی عرفا، و بسیار منابع دیگر، تقریبآ در تمام جنبه های متافزیک، کیهان شناسی، و روان شناسی سنتی غور می کند و جنبه های نظری و عملی آنها را مورد بحث قرار می دهد. کمتر اثر عرفانی در جهان است که با چنین استاد، متافیزیک ناب را با بصیرتی ژرف نسبت به روح آدمی و شناخت دام های که پیش روی سالک راه حق است ترکیب کند.

سومین اثر منظوم مولانا رباعیات است که پاره از ابیات آن به پای اشعار قدرتمند دیوان شمس و مثنوی می رسند اما رباعیات در مجموع هرگز شهرت دوشاهکار شعری دیگر مولانا را پیدا نکرد. در میان آثار منثور مولوی، مهمترین آنها بدون تردید فیه ما فیه است که اثری بی همتاست، شامل مباعث مولوی درباره وجوه متعدد حیات و سلوک معنوی که پسر مولوی و سایر شاگردانش در مجالس درس او یادداشت و جمع آوری کرده اند. این اثر با صفا و صمیمیتی خاص و به شکل مستقیم، بسیاری از نقاط ظریف و دقیق تصوف و عرفان اسلامی را شرح و بیان می کند. فیه ما فیه یک رهنمای عملی ارزشمند برای سیر و سلوک معنوی است و برخی از وجوه شخصیت مولوی را که چندان به صورت مستقیم در دیگر آثار او مجال بروز پیدا نمی کنند آشکار می کند. مکتوبات (نامه های مولانا) و مجالس سبعه دو اثر دیگر مولوی به نثر هستند.

این آثار، میراث مکتوب (ملای روم) هستند. جلال الدین در آثار و طریقت اش تا روزگار ما زنده مانده است و روح او همچنان کسانی را که قادر به سیر سلوک معنوی اند بر می انگیزد و در سطحی عمومی تر شور و اشتیاق دینی مسلمانان مومن را شدت می بخشد. همچنین گفته می شود که مولوی از نوادر مشایخ و بزرگان صوفیه است که حتی می تواند پس از مرگش، به شکل راز آمیز افراد خاصی را از لحاظ معنوی (هدایت) کند.

در هر حال آثار و روح مولانا امروز هم درست مثل هفت صد سال قبل که زندان این جهان را ترک گفت زنده و تاثیر گذار است. و پیام او که از عالم روح سر چشمه می گیرد امروزه همانقدر ارزشمند و صاحب اعتبار است که وقتی اولین بار بیان شد. زیرا سخنان او از جهانی می آید که نه زوال می پذیرد و نه پژمرده می شود. جهانی که در بر گیرندۀ انسان در سفرش به ابدیت است.

نگاهی به تعالیم: دشوار بتوان اندیشه های مولوی را در چهار چوب یک نظام بسته گنجاند و شرعی نظاممند و جامع از تعالیم متافزیکی و راز و رانه آن که مانند دریایی بیکرانه کم و بیش همه چیز راشامل می شود ارائه کرد. (گر بریزی بحر را در کوزه ای/ چند گنجد قسمت یک روزه ای ؟) می توان گفت در کمتر موضوع مهمی با ماهیت نظری و عملی هست که مولوی در آثار خود به نحوی به آن نپرداخته باشد. اما در آثار او و حتی در مثنوی، بعث درباره این موضوعات، در قالب منظم و ترتیب یافته ای نیست و از این حیث، ساختاری برخلاف متون عملی تصوف نظیر رساله قشیریۀ امام قشیری، و کتاب المع ابو نصر سراج و رسالات نظیریی مانند فصوص الحکم ابن عربی و انسان الکامل عبدالکریم جیلی دارد. با این همه، مثنوی طبیعت این هر دو قسم کار را واجد است. بعلاوه اگر چه در مثنوی نمی توان آن نظم ترتیب ظاهر و آشکاری که در این آثار وجود دارد که اجزآ مختلف اثر را به یکدیگر می پیوندد.

آثار مولوی، خاصه دو شاهکار شعری او مثنوی و دیوان در نسبت با سنت صوفیان، از نظر شکل و محتوا یا چهار نوع متن در تصوف و عرفان اسلامی مرتبط اند:- ۱- نخستین رساله های عملی در تصوف، ۲- تذکره ها و زنده گی نامه های اولیآ و بزرگان تصوف، ۳- آثار متآخر تر و ۴- شعر صوفیانه فارسی. آثار مولوی شامل بخش های مفصلی است در شرح احوال ئ مقامات معنوی و نیز توصیه های عملی راجع به زنده گی و سیر و سلوک روحانی. می توان گفت آثار او از این حیث، در همان مسیر کار مشایخ اولیه تصوف نظیر قشیری مکی سراج و هوجویری قرار دارد.

دیگر بخش های آثار مولوی به ویژه مثنوی، متاثر از نخستین تذکرۀ های اولیآ و مشایخ تصوف از حلیه الاولیا ابو نعیم تا تذکرۀ اولیآ عطارد، و نیز شرح احوال انبیآ و به طور کلی مومنان است. قران هم، یکی از منابع اصلی الهام او در بیان سر گذشت و احوال پیامبران است. اگر مولوی از زنده گی انبیا و اولیا و دوره های تاریخی مقدس سخن می گوید این نه برای شرح و توصیف گذشته بلکه برای طرح و توضیح مجاهد معنوی است که همواره در درون روح آدمیان جریان دارد. روح انسان میدان پیکاری است که در آن پیامبران و اولیآ (در مقابل شیطان) هر یک مطابق با عامل و قوه ای در وجود آدمی است حماسۀ تذکیه و رهایی و رستگاری او را رقم می زنند.

مولوی در مقام فردی مقدس و هنرمندی با عظمت و جامیعت غیر متعارف، نسبت به تآثیر معنوی زیبای، آن (شکوۀ حقیقت) که برای او همواره دری به درون اسرار الهی می گشاید حساس بود. او زیبای را جلوۀ مستقیم پروردگار در این عالم کون و فساد (پیدایی و تباهی) می شمرد و آن را بی واسطه ترین وسیله در بر انگیختن آگاهی و بیداری نسبت به جهان معنوی می دانست. مولانا زیبای را حجت مستقیم وجود خدا و دلیل رحمت و قدرت نا متناهی او می دید. می توان گفت که در نزد مولوی، برهان وجود خدا را در این عبارت می توان خلاصه کرد: (زیبای وجود دارد بنابرین این خدا هست). افزون بر این، مولوی زیبای را در همه جا از جمله در طبیعت بکر و در وجود انسان و در هنر می دید. اما بیشتر از همه، در شعر و موسیقی و رقص مقدس (سماع) بود که مولوی از زیبای صور برای رسیدن به وجود یگانه خداوند که فراتر از صور و مظاهر وجود است مدد می جست.

در مثنوی و دیوان می توان برخی از عمیق ترین مباعث مربوط به اهمیت معنوی موسیقی را یافت. در نظر مولوی انسان خود، سازی در دستان خداست و وجود او نوای موسیقی یی است که از این ساز بر می خیزد. به تعبیر مولانا: ( ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی). کل پیام مولوی را با استفاده از کلیدی که خود در تمایز نهادن میان صورت و معنا به دست می دهد می توان تشریع و تفسیر کرد. در نظر او، هر چیزی در عالم تجلی صورت و معنای دارد. و این را دیگری برای توصیف و تفسیر دو وجه ظاهر و باطن است که از ویژه گی های بارز تعالیم باطنی اسلام چه در تصوف و چه در تشیع محسوب می شود. واقیعت در ظواهر خلاصه نمی شود. ظاهر، جلوه از چیزی ست، جلوۀ از ذاتی که معنای آن ظاهر است. اگر از مرتبه صورت نگذریم و به معنای نرسیم نمی توانیم هیچ چیزی را به طور کامل درک کنیم. برای شناختن طبیعت، انسان و وحی باید به درون معنای اشیآ نفوذ کرد همانند مولانا، که می توانست با توسل به تقریبآ همه چیز- از ساده ترین اعمال آدمی یا حتی حیوانات گرفته تا رفیع ترین عبارات قران- حقیقت را شرح و بیان کند

مولوی با تمایز نهادن میان صورت و معنا است که می تواند شرح و تفسیری تآویلی از کل واقیعت،هم( قران تکوینی) و هم( قران تشریعی) به دست دهد و از وحدت متعالی وجود و ادیان پرده بر گیرد. جلال الدین در کنار ابن عربی شاید پیشروترین شارع وحدت متعالی ادیان در تاریخ تصوف، و همچنین یکی از مفسران بزرگ آموزۀ مهم و اساسی وحدت وجود است. مولوی همچنین به مدت تفکیک و تمایز میان صورت و معنا و با استفاده از صورت به عنوان رمزی که به معنا منتهی می شود، به شرح و تبیین عمیق ترین آموزه ها و تعالیم کیهان شناسی، روان شناسی، و انسان شناسی و نیز فلسفه هنر می پردازد. در نزد مولوی، مثل همه اندیشمندان و عرفا، هیچ چیز جز ذات الهی، وجود قائم به خویش ندارد و به خود دلالت نمی کند. هر چیزی، غیر ذات الهی، نماد و رمزی از مراتب بالاتر از خود در سلسله از مراتب وجود است. در نظر مولانا همۀ موجودات نشانه ها و رمز های هستند که به عوالم روحانی و رای خود اشارت دهند. او نیز مانند همه عارفان بر این عقیده است که همه صور و مظاهر عالم وجود رمز های هستند که شفافیت می یابند و حجاب از چهره(معنای) ماورای خود بر می گیرند.

بدون ترتیب مولوی از قلۀ های رفیع تصوف و عرفان اسلامی است. او حکیم و متافزیک دان بی همتای است که قادر است ابعاد مختلف مسائل نظری و متافزیکی را به روشن ترین و زیبا ترین زبان بیان کند و عالی ترین حقایق را در قالب عینی ترین تعابیر و تصویر ها در دسترس ما قرار دهد. او حقیقت را با زیبایی و معنا به کامل ترین شکل ممکن تلفیق کرد و بدین ترتیب توانست آثاری بیافریند که به روح و جان ادبیات فارسی بدل شده اند.

پیام مولوی و حضور او موهبتی آسمانی و نشانه ای از رحمت الهی است که امروزه هم، انسان می تواند هر وقت و هر جا که مایل باشد وجودش را در برابر پرتو های زنده گی بخش آن قرار دهد و خود را با معیار های تغییر ناپذیر آن منطبق سازد.

 

 

 

نشر شده در: دانشمندان و متفکرین, دانشمندان کلاسيک, مقالات

بدون نظر.

نظر دهيد


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.