چهارشنبه مرداد ۲۲, ۱۳۹۹

شهر بی بهار و شهر بی پرستو!

گویند روزی و روزگاری دو پرستوی عاشق از سرزمین های دوری رو به سوی شهری پرواز کردند تا پیام بهاران را به مردمان آن شهر برسانند!

پرستوها به شهر رسیدند، روزهای درازی روی شهر پرواز می کردند تا باشد جایگاهی یابند، امن و آشیانی بیارایند، تخم بگذارند و جوجه گان پرورش دهند.  درهیچ جای شهر دل شان قرار نمی گرفت و در همه جا خود وآشیان خود را در خطر می دیدند.

اندک اندک نا امید می شدند که به چگونه سرزمینی راه یافته اند تا این که روزی ساختمانی دیدند با شکوه  و فرو رفته در آرامش. یکی از پرستو ها از دیگرش پرشید ، این چگونه جایی‌است که این گونه آرام به نظر می آید، مگر این همان جایی نیسست که ما در جستجوی آنیم!  آن دیگری گفت بلی جایگاه آرام و با شکوهی است و به گمانم این جایگاه، قاضی خانۀ شهر است که تا مرمان را حق پایمال شود، به این جا آیند  به دادخواهی تا به نزد قاضی تا به حق خود برسند.

آن پرستو دیگر گفت ، پس چرا این جا آشیانه نیارایم، در زیر دالان قاضی خانۀ شهر که بیدادگری را در آن راهی نیست. بیا که این جا  آشیان بیاراییم و تخم گذاریم و چون جوجه گان از تخم بر آمدند و بال و پر بر آوردند،  دوباره پرواز کنیم و برویم به سوی سرزمین های گرم.

چنین بود که پرستو ها شادمانه بر آن شدند تا این جا بمانند و آشیان بیارایند و چنین کردند. آن دو پرستوی عاشق روز ها پر می زدند روی شهر وشبانه ها بر می گشتند به آشیانه و در کنار هم می خفتند و گرمای اندام شان تمام آشیانه را از بوی عشق لبریز می کرد.. چند روزی گذشته بود که پرستوی ماده یک جوره تخم گذاشت و بعد روز ها روی تخم های می خوابید و چشم به راه جوجه گان بود! روز ان چندی گذشته بود که جوجه گان از تخم ها سر به در آورند و آشیانۀ پرستو ها از ترانه و سرود عشق رنگ دیگری یافت.

 پرستو ها هر روز  پر می ززدند به شادمانی  ومی رفتند به دور ها به چمنها ، باغ ها و دامنۀ دشت های  تا برای جوجه گان  خود خوراکی بیاورند، یکی از روز های که آسمان  را ابر های تاریک پوشانده بود پرستو ها با خوراک هایی در منقار و دل های لبالب از عشق جوجه گان ، به اشیان بر گشتند، تا به قاضی خانه رسیدند دیدند که مارسیاهی به دور آشیانۀ آن ها حلقه زده است. بال های شان از نیرو افتاد با این حال پرپر زنان خود را به آشیانه نزدیک کردند؛ اما دیدند که از جوجه گان اثری نیست و مار سیاه قاضی خانه جوجه گان آن ها را فرو بلعیده است.

پر ستو ها روی آشیانۀ تاراج شدۀ خویش پرپر زدند وپرپر زدند، گریستند و گریستند تا این که یکی از پرستو ها گفت تا چه زمانی این جا پرپر بزنیم، قاضی این شهر زبان پرستو ها را نمی داند تا به داد خواهی به نزد برویم و بگوییم که چگونه قاضی خانه را اشیانل ماران ساخته ای تا جوجه گان ما را تاراج کنند و ریشه از هستی ما بر کشند! دیگری گفت پس چه گار کنیم! گفت برویم به دامن همان دشت های دور.ای یار بیا که بر گردیم به همان های دورهای که آمدیم، این را بدان  در سرزمیی و شهری که حتا پرستو ها هم نمی توانند در قاضی خانه اش در امن زنده گی کنند و جوجه گان به دنیا آورند، سرزمین و شهرنفرین شده ای خداست و جایگاه زیستن نیسست. شهری که قاضی خانه اش جایگاه ماران است و پرستو ها را در آن امنی نیست، به زیستن نمی ارزد!

پر ستوها با داغ سوزان جوجه گان، آن شهر را ترک کردند و رفتند و هر قدر که از شهر دور می شدند  در این ادیشه فرو می رفتند که خدایا سرزمین که در قاضی اش این گونه بیداد گری می شود مردمانش به چی امیدی زنده گی می کنند! آری پرستو ها از آن شهر رفتند و دیگر هیچگاهی پرستویی به آن شهر بر نگشت!!! از آن روز تا امروز آن شهر، شهری‌است بی بهار ، شهر بی پرستو!!!

پرتو نادری

ثور ۱۳۹۲

نشر شده در: اخبار و گزارشات

بدون نظر.

نظر دهيد


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.