چهارشنبه مرداد ۳۰, ۱۳۹۸

پروفیسور استاد شجاع الدین خراسانی

پرتو نادری چهرۀ شاخص شعر منثور

پرتو نادری یکی از شعرای رسالت بردوش افغانستان است. وی از جملۀ روشنفکرانیست  که طی سه دهه جنگ و مبارزه در افغانستان هرگز سنگر مقاومت و وجدان بیدار جامعه را رها ننموده است. پرتو در شعر آزاد به ویژه شعر آزاد شاملویی در حوزۀ افغانستان نام بلند و شناخته شده است. وی در اوزان عروضی , عروضی نیمایی , و شعر آزاد و ریتمیک تجارب ماندگاری را به جا گذاشته است. آثاری چون :

  • قفلی بر درگاه خاکستر ,
  • سوگنامه یی برای تاک,
  •  آن‌سوی موجهای بنفش,
  • تصویر بزرگ و آیینۀ کوچک,
  • شعر نا سرودۀ من،
  • عبوری از دریا وشبنم،
  • از واژه های اشک تا قطره های شعر,
  •  پنجره های رو به رو,
  • یک آیینه و چند تصویر,
  • در افق تبعید،
  • پیش در آمدی بر طنز نویسی فارسی دری در افغانستان,
  • لحظه های سربی تیرباران,
  • رودکی سمرقندی (پدر شعر فارسی دری)،
  •  مولانا جلال الدین محمد بلخی از بلخ تا قونیه،
  • … و گریۀ صد قرن در گلو دارم
  • گاهای نخستین،
  • چگونه‌گی رسانه ها در افغانستان
  • دهکدۀ بی بامداد
  • آخرین پرواز

به خامۀ این شاعر و نویسندۀ ارزشمند رقم یافته اند که موضوع مورد بحث این نبشته اشعار مجموعه (لحظه های سربی تیر باران) است.

پیام آوران مرگ

در سمت غربی خیابان خاک آلود

چنان کفچه ماری

بر انبوه جمجمه های نیاکان من چنبر زده اند

و خون تفکر تاریخ را

آن قدر مکیده اند

که حماسۀ روزگار

به بیهوده گی هذیان دیوانگان

بدل شده است. (۹۸, ۲۱_۲۳۱)

پرتو نادری شاعریست که زنده گی شاعرانه اش شعر مجسم زمانۀ ماست-شاعری که ساختار شخصیت مردانه اش ره فخیم ترین قصیدۀ دری می ماند- قصیده یی که با همۀ حضور قدرتمند ارکان, همیشه از حسن طلب بیزار است. سیمای شاخصی که استاده گی را در برابر استیلای شب اندیشان بر گزید و آنگاه که روشنگران در بلای زنجیر های تانک اشغالگران خورد و خمیر می شدند, درفش مقاومت را بر بلندای شعرش به اهتزاز در آورد. (۶۹, ۵۱) زنده گی پرتو نادری با توجه به فراز و فرود آن به مثنوی افسار نخورده یی می ماند که هر بیت آن تفاوت شخصیت شاعر را با سایر انسانهای متعارف مشخص می سازد. شاعری که به قول خودش مقدمه ها همیشه برایش در حکم مؤخره بوده اند. (۹۴, ب)

« این سخن که فقط یک نوع شعر حماسی وجود دارد و آن شعریست که از پهلوان ها و قهرمان ها و حوادث پهلوانی  در آن سخن می گویند, سخن بی معنی به نظر می آید; چرا که بعضی از شاعران هرگز سخن از پهلوان و قهرمان نمی رانند؛ ولی شعر شان حماسی است….. شعر حماسی یعنی حلول انبساطی و پر نیرو در موجودیت اشیأ طوری که همه چیز چهرۀ بالنده و ّر نشاط یابد.» (۱۱, ۱۷۵ ) و شعر پرتو در میان شاعران شعر آزاد از این هر دو نظر شعریست حماسی؛ به بیان دیگر حماسه ییست که آزادی را حتی در شوره زار اجتماعی ما سبز می کند.

آری, از دیدگاه ما پرتو, دقیقأ یک شاعر اجتماعیست. او هرگز موافق نیست که در بام اشتهار بنشیند و شاهد برباد رفتن تمام هستی سر زمینش باشد. وقتی سپاهیان ظلمت, هموطنان بی گناه شاعر را جوخه جوخه در قتلگاهی به نام افغانستان, به کام مرگ می سپارند و از برابر شاعر با شاژر لبالب از گلوله های نفرت و نفرین رژه می روند, این شاعر با آن زبان فصیح و طبع منیعی که دارد دیگر نمی تواند که از مسند سخن دوری گزیند.

آنچه را که سالها می خواستم بگویم و حالا هم می خواهم, این است که آنچه بر جامعۀ ما گذشت و حالا هم می گذرد, شاید هیچ شاعری آنگونه که بایسته است با تمام قوت احساس, تخیل و تصویر نتواند که بر زبان آرد؛ آنچه بر جامعۀ ما می گذرد واقعیت تلخ زمانۀ ماست؛ یعنی توفان تند لبریزی مردابیست که در رودخانۀ زبان فارسی نمی گنجد. بناً اگر گهگاه زبان پرتو, خشن می شود, ناشی از خشونت روزگار است؛ چگونه ممکن است در خانواده یی که مصیبت ساریست, تغزل هم جاری باشد؟ لذا نادری به اندازۀ تراکم آرزوها, عقیده ها و دردهایش بر حق است.

 هیچگاه ما این قدر خاموش, مظلوم و تماشایی نبوده ایم؛ هرگاه سرنوشت مان محتوم به نابودی باشد, رویارویی و نبرد گرم با دشمن هزار بار بهتر می نماید تا این که با   پنبه خاموش مان کنند؛ چرا که خاموشی در این حد ننگین, خواهر مرگ است. بناً وارثان جامعۀ مدنی و مشارکت نباید اینقدر ذلیل شوند که ارزش سالاری را از گلوگاه تانک فریاد زنند, اگر چنین شد زمین و زمان خطابۀ بزرگ آزادی را بانگ خواهد داد؛ اگر چنین شد پرتو حق دارد بگوید:

ورق پاره های که در باد پریشان می شوند

انفجار هستی یک خشم است

شاید خطابۀ بربادی آزادیست

که پیشوایان دموکراسی خونین

در سرزمین من

            در عراق

                        در فلسطین

از گلوگاه تانک فریاد میزنند

ورقپاره هایی که در باد پریشان می شوند

استقامت زنده گی در برابر مرگ است

التماس در یوزه گر پیریست

که ره به گوش رهگذاری نمی برد

 

شاید آیینه ییست

که تاریخ, حقیقت خود را در آن تماشا می کند

شاید رویای دختر فلسطین است

در لحظه های سر بی تیر باران! (۹۸, ۱۰-۱۱)

پرتو , هیچگاه و هرگز نمی تواند با آنانی همسو باشد که به قول خودش آزادی را با افسار یاوۀ خنگی در اسطبل پیوند می دهند. کنایه های سیاسی که در حلیۀ هنر شاعرانۀ پرتو جلوه می آرایند, حلاوت دیگر دارند, در همین کنایه هاست که انتقام را از تمام ساده لوحان سیاسی و از زورگویان بیگانه پرست روزگار می گیرم:

پیام آوران مرگ

در سمت غربی خیابان خاک آلود

تبسم لئیمانه یی بر لب دارند

و کودکان دهکدۀ هیاهو

پای بر زمین می کوبند و دست بر آسمان می افشانند

شاید

            شاید

ابتذال تازه یی به دنیا آمده است! (۹۸, ۲۳)

باری, فرزانه یی دربارۀ نیما گفته بود: « به راستی در برابر فرهنگ شش صد سال در حال نزع (شعر بیمار بعد از حافظ) سوای راهی که نیما برگزید چه راهی قابل گزینش و اعتبار بود؟» (۷۹, ۲۲۲) حالا این مفهوم لا اقل از جهت موضوعی در مورد پرتو صدق می کند; یعنی در چنین روزگاری, پرتو نادری سوای راهی که در لحظه های سربی تیرباران  در پیش گرفته است چه راهی را می پیمود که قابل گزینش و اعتبار می بود؟

پرتو نادری یک شاعر انحصار شکن است; زبونی و خود کمتر بینی در نصاب هستی او معنی ندارد. او هر ارزشی را با فرهنگ و مفردات آگاهی آن مطالبه می کند؛ حتی دموکراسی را. پرتو از آن جماعتی نیست که اگر نتیجۀ دموکراسی او را بزرگی بخشید برایش گوارا باشد و اگر چنان نشد, مثل قلدران روزگار, پشت پایش بزند; پرتو حق دارد بگوید که:

من برای آن کسی می گریم

که تفکر بزرگ سیاسیش ار

چنان سیگار نیم سوخته یی

از کسی به عاریت گرفته است

که دموکراسی را

در انحنای اندام برهنۀ زنی جستجو می کند

در این شوره زار تلخ

…وقتی دموکراسی اشتباه می کند

ما باید گورستان های تازه یی داشته باشیم. (۹۸, ۲۷)

بدین ترتیب متوجه می شویم که آن سخن معروف شاملو که می گفت «شعر برداشتهای از زندگی نیست بلکه یک سره خود زنده گیست.» (۵۷, ۳۷) در مورد شعر پرتو مصداق عالی را می یابد. پرتو نادری, واصف آزادی است; ریشه هایش در آن سوی تاریخ در سر زمین آبایی در مرغزاران حماسه از زلال اسطوره سیراب می شود. پرتو سرزمین کوهستانی خود را دوست دارد; سپاهیان گرسنه و برهنه پای زیستبومش را با دلقکان تبختر سالار فاخر پوشی که سرود تسلیمی روزگار را با زبان بیگانه تکرار میکنند, هرگز برابر نمی بیند:

کوهستان های سر زمین من

فاتخان همیشه گی تاریخ اند

کوهستان های سر زمین من

سپاهیان آمادۀ آزادی اند

من سر زمین کوهستانی خود را

با انبوه گرسنه گان آن دوست دارم

سرزمین کوهستانی من

شرزه شیر زخم خورده ییست

که زخم های خونینش

دهان خون آلود آزادیست

که هستی بزرگ خود را فریاد می زند (۹۸, ۳۲-۳۳)

ویژه گی دیگری پرتو نادری, راستی و صمیمیت است.« مراد از صمیمیت این است که باید شاعر اندیشه هایش را بدانگونۀ که باورمند است, بیان کند و واقعیت را بدان نحوی که درک کرده است انعکاس دهد. هر شعر شاعر باید پاسخی باشد به پرسش های روزگارش.» (۱۰, ۱۹) شعرپرتو پاسخ راستین به پرسش های روزگار است; این شعر گژاندیشی و تبارز احساس کاذب را بر نمی تابد. هستند شاعرانی که هنوز می گویند « با حضور صلح, شعر اجتماعی, ما را بازتاب نمی دهد» که این حد اعلای ساده گی در مسایل  اجتماعی و ساده گری در قلمرو قلم و فهم و شعور شاعرانه است؛ اما پرتو دقیقآ متوجه است که پیراهن شرمساری چه کسانی بر ریسمان تاریخ تاب  می خورد:

می دانم

می دانم

این پیراهن شرمساری کیست

این سان چرکین و پاره پاره

روی ریسمان خمیدۀ تاریخ

تاب می خورد

در روزگار که ماه

عمامۀ سپیدش را

بر فراق سیاه شب میگذارد

و شب

در وزن روشنایی

منظومه می سراید

دیگر حتی نمی توان به آفتاب اعتماد کرد(۹۸, ۴۸)

دید این شاعر نستب به قضایا و رویداد های اجتماعی بسیار دقیق و روشنگرانه است. به عنوان یک معلم, یک شاعر و یک روشنفکر هیچگاه از آنانی که « هزار سنگ فلاخن در دهان دارند» یا از آنهایی که « با ریسمان پوسیدۀ کلمه های چرکین, اقلیم پیروزی را اندازه می گیرند» و یا از آن جماعتی که در تداوم تاریخ «خنگ روزگاران را از دم قیضه می زنند« نه هراسیده, با هر دلیل مقدس و نا مقدسی از بیان اولویت ها طفره نرفته است و به همین جهت است که در هر فصل, درخت زنده گی این شاعر از شگوفۀ شرف و میوۀ هنر لبریز است; وقتی که می گوید:

سرم گیچ رود

و این که دست روی پیشانی من گذاشته است

دهانش بوی خون تازه می دهد

شاید از کشتار گاهی بر گشته است

که روزی هزار بار

قطره قطره خون من

در حافظه خشک زمین

تاریخ روسیاهی او را روشن می کند. (۹۸, ۷۴)

مگر این نجابت زادۀ رسالت بر دوش با این لحن, درد کبیر جماعت آزادی را که محکوم سلسلۀ تاریخ اند, بیان نمی کند؟ در زمانۀ که ما به سر می بریم روزی چندین بار یک چنین مفاهیم از پرویزن خیال مان می گذرد و یا در ذهن و ضمیر مان سبز میشود; اما بدینگونه که پرتو نادری می گوید برای هر کس ممکن نیست و همین جاست که یکی از عمده ترین علت های محبوبیت بی حد و حصر شاعرن برتر, تجلی می یابد; یعنی در نتیجۀ ترجمانی آرزوها و امیال مجموعه های بزرگ انسانیست که شاعران در بسا موارد به عنوان وجدان مشترک و حتی در مواقع خاص به مثابۀ انسانهای برتر  و قهرمانان ملی تبارز می نمایند. با این حال پرتو نادری از دودۀ تآمل است ؛ گهگاه اسپش را از دریاچۀ ندامت آب می دهد و تازه در پنجاه سالگی هم یاد گرفته است که پا, روی دم هیچ قلدر و قاهری نگذارد و دست در کاسۀ هیچ جوانمرد قصاب دراز نکند؛ اما با این وصف سفر اهانتبار هر روز را شکیب نمی آرد؛ زیرا می بیند که اهل آزادی و معنی در زندانی به بزرگی وطن مآنوس و مآلوفش, چگونه تحقیر می شوند؛ در چنین احوالیست که عرق جبین رهوارش را با مخمل سپید وجدان خشک می کند، چرا که درختان خاستگاه او از سنگینی میوه های توهین سر بر زمین نهاده اند.

باری, سالها قبل آنگاه که استاد پرتو نادری شعر منشور معروف آنسوی موجهای بنفش را در تالار اتحادیۀ ژورنالیستان افغانستان اجرا کرد, استاد واصف باختری فرمود: « حال باورم شد که پرتو نادری به سر زمین آبایی خویش بر می گردد»;  اما اکنون که از آن سالها می گذرد, تازه دریافته ام که این شاعر بزرگ, به ذات و نفس هنر بسیار نزدیک شده است;  یعنی به سرزمین آبایی و فطری خویش بر گشته است که برایش همایون بماناد!

همایون! که می گوید:

آرزو دارم مردگان قرنهای دور

در گورستان های کهنۀ سر زمین آبایی من

برای چندمین بار از شرم نلرزند

آرزو دارم که دیگر هرگز «ضرب مومن» نیم قارۀ شمالی

بر پیشانی شکستۀ دیوارهای کابل با خط

درشت ننویسد:

            کامیابی  مبارک هو! (۹۸, ۵۵)

تا بد بختی کفشهای نادری را نپوشد و راه نرود

تا بدبختی با نادری شطرنج نچیند و برایش کش نگوید

تا دیگر پرنده گان خراسانی پنجابی نخوانند.

پایان

نشر شده در: اخبار و گزارشات, داستان

بدون نظر.

نظر دهيد


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.