چهار شنبه آگوست 27, 2014

کافکا از تنهایی تا رهایی / جواد لگزیان

نگاهی به کتاب «شناخت کافکا» نوشته بهرام مقدادی
چهره واقعی کافکا کدام است؟ آیا او داستان‌نویسی منزوی با ذهنی سراسر تیره و بدبین بوده؟
فرانتس کافکا در محله­ای قدیمی در پراگ در سوم ژوئیه ۱۸۸۳دیده به جهان گشود.
از نخستین روزی که فرانتس گام به دبستان گذاشت یعنی ۱۶ سپتامبر ۱۸۸۹ در راه مدرسه آنگونه که بعدها در نامه‌ای به دوستش میلنا جسینکا نوشت با چشمان هوشیارش جهان بیرون از خانه را زیر نظرگرفت؛ جهانی که او بعدها آن را مورد نقدی اندیشمندانه قرار داد.
کافکا در دوران دبیرستان به مطالعة آثار سورن که یر که گور و اسپینوزا پرداخت و با وجود فضای متحجر و خشک مدارس سختگیر چکسلواکی قرن نوزدهم که زیر تسلط اتریش قرار داشت به آزاد اندیشی روی آورد و با میخکی سرخ به گوشه کت خود برخلاف تفکر رایج رویای دنیای دیگری را در سر ­پروراند.
در «شناخت کافکا» یکی از دغدغه‌های مهم مقدادی آموزش شیوه نگاه و نقد ادبی به دانشجویان و پژوهشگران جوان است تا آنها با روش های نقد علمی آشنا شده و به جای پذیرش تئوری های رایج ادبی شجاعانه گام در راه اندیشه ی جدی درباره ی نویسندگان مهم و اندیشمندان معاصر بگذارند.
در این کتاب در بخش نخست زندگی نامه ی فرانتس کافکا و مسائل خانوادگی او مانند ارتباط او با خانوادهاش به ویزه پدر کافکا که شخصیتی مستبد داشته مورد بررسی قرار گرفته است.
همچنین خصوصیات فردی او از جمله علاقه‌اش به ارتباط با مردم عادی، قرار گرفتن در صف تهیه ارزاق عمومی همچون بقیه مردم و احترام او برای دیگران آمده است.
همچنین فضای پراگ در اواخر قرن نوزد هم و شرایط خاص حاکم بر زندگی کافکا به عنوان یک یهودی آلمانی زبانی توصیف شده است.
در این بخش می‌خوانیم که کافکا موفق شد دکترای حقوق را در ۱۸ ژوئن ۱۹۰۶ در پراگ دریافت کند و در دفتر حقوقی یکی از بستگانش به کار مشغول شود.
او پس از مدتی کار در داد گاههای پراگ سرانجام وارد اداره ی بیمه سوانح گردید و از نزدیک با اوضاع جامعه ی چلسلواکی آن روز آشنا شد.
هر چند کافکا با توجه به خصوصیات و ویژگی های شخصی در فعالیت های جمعی سیاسی شرکت نکرد اما با آگاهی عمیق اجتماعی، شرایط زمان را درک کرده و با نگاهی معطوف به حقیقت بزرگی چون آزادی انسان به نوشتن روی آورد.
فرانتس کافکا در این زمان خود را چنان از لحاظ روحی و دلهره­های فکری به کی یرکه گور نزدیک می­دید که در نامه ای به دوستش اسکارباوم، کی یرکه گور را ستاره‌ای درخشان در سرزمین دست نیافتنی نامید.
در این بخش همچنین تاثیر مکاتب ادبی و هنری زمان نویسنده چون سورئالیسم و اکسپرسیونیسم بر او مورد بحث و قرار گرفته است.
کافکا هرگز نتوانست بین زندگی شخصی معمولی و نوشتن به یک آشتی دست یابد و سرانجام رابطه­اش را با نامزدش فلیسه در آستانه­ی سی سالگی قطع کرد و با ذهنی کمال گرا برای همیشه با جهانی که فلیسه نماینده ی آن بود، جهان پر زرق و برق ظواهر مادی و اشرافیت متکبر بدرود گفت.
نامه های کافکا و یادداشت های روزانه او به اضافه ی گفتگوهای او با گوستاویانوش همکار وی در این برداشت از زندگی کافکا به عنوان منبع مورد استفاده قرار گرفته است.
در پایان بخش نخست جایگاه هنری کافکا در جهان غرب و بلوک شرق سیاسی بررسی شده است.
سپس مصاحبه خواندنی بهرام مقدادی با پرفسور رومن کارست از هواداران پر شور بهار پراگ درباره‌ی کافکا آمده است.
یکی از گفتارهای شورانگیز سارتر را در پایان این بخش می‌خوانیم. سخنان ژان پل سارتر در زمینه نگاه به آثار کافکا در کنفرانس صلح مسکو در ژوئیه ۱۹۶۲ در تحریف اندیشه و پیام کافکا در غرب و سکوت در شرق تصویر جامعی از رفتار جامعه جهانی با کافکا را ترسیم می کند.
در بخش دوم داستان «داوری» که داستانی سورئالیستی بر مبنای کشمکش عاطفی ذهن نویسنده در انتخاب هنر نویسندگی یا زندگی معمولی است، با نگاهی به زندگی خصوصی کافکا تحلیل شده است.
کافکا در رمان «آمریکا» تصویر خود از جامعه ی آرمانی که به جای رقابت ها در آن مناسباتی انسانی حاکم است را ارائه می­دهد.
در داستان «مسخ » گره گوار سامسا قهرمان اصلی از پذیرفتن کابوس دردناک اجتماعی که در آن ویژگی­های انسانی او سلب شده است سرباز می­زند و به رویای ترس‌آور دیگری پناه می­برد.
در فصل سوم می‌خوانیم که فرانتس کافکا از چهارم تا هجدهم اکتبر ۱۹۱۴ یعنی در همان سالی که دست اندرکار نوشتن رمان محاکمه بود، داستان گروه محکومین را نوشت.
او در گروه محکومین وحشتی که جنگ جهانی اول در جهان ایجاد کرده بود و چهره ماشین زده همه چیز حتی مرگ را به تصویر کشید. کافکا در این داستان به شکل زیر کانه ای همچنین استعمار قرن نوزدهمی اروپا در جهان سوم را محکوم کرد.
در “محاکمه” کافکا پوچی و شکست مبارزه ی فردی “ژوزف کا”را که صرفاً به نیروهای خود متکی است در برابر اجتماع نشان می­دهد.در این داستان بزرگترین نقطه ضعف او یعنی عدم وجود تصوری دیگر از جامعه جز جامعه رایج توصیف شده است.
ژوزف کا نمی‌تواند مبارزه فردی خود را با مبارزات اجتماعی توام کند و بنابراین به تلخی شکست می خورد.
در فصل چهارم داستانهای کافکا در ۱۹۱۶ در مجموعه پزشک دهکده نقد و بررسی شده است.
در داستان” در ردیف آخر” کافکا از دید یک تماشاگر جوان زن سوار کار معلولی را توصیف می­کند که نشسته بر اسبی میدان سیرک را دور می­زند. در قسمت بعدی داستان خانمی زیبا وارد میدان می­شود.
در این داستان تبعیض زشتی که تماشاچیان بین زن سوار‌کار و زن زیبا می­گذارند و فرهنگ شی‌زده و بی‌احساس مورد انتقاد واقع می‌شود و تماشاگر جوان، به نمایندگی از انسانیت در حالی که به نرده‌ای تکیه می دهد به تلخی روزگار می­گرید.
دلهره‌ی انتخاب بین عوامل مختلف و مسئولیت انسان در برابر زندگی در داستان پزشک دهکده تم اصلی داستان است.
در بررسی این داستان زندگی خصوصی کافکا و نمادهای به کار رفته مانند: مهتر، زمستان و اسب ها کاملاً مورد تحلیل و نماد شناسی قرار گرفته اند.
در بخش پنجم کافکا و انتقادات وی از تعالیم کلیسا در داستان” گراکوس شکارچی” تشریح شده و نگاه کافکا به آموزش های مسیح و پیام او با نظر به اندیشه های کی یرکه گور مورد بررسی قرار گرفته است.
در این بخش همچنین در داستان “دیوار بزرگ چین” مناسبات استعماری اتریش در چکسلواکی با قلم تند کافکا به باد انتقاد گرفته شده است این برداشت با خوانش دقیق متن و تحلیل فاکت های اجتماعی روزگار نویسنده به دست آمده است.
در فصل ششم در داستان” قصر” کافکا روایتگر از خود بیگانگی انسان معاصر است. در این بخش داستان از منظر چهار دیدگاه که یکی قصر را مظهر نیروی متافیزیکی، یکی مظهر ناخودآگاه انسان و دیگری مظهر استبداد پدری دانسته است و همچنین دیدگاه جامعه شناختی مورد تحلیل قرار گرفته است.
آلبر کامو می گوید که “محاکمه بیماری زمانه ما را بیان می کند اما قصر راه درمان آن را نشان می دهد.تلاش قهرمان قصر برای شناخت و تغییر شرایط راهکار او است.
در” هنرمند گرسنگی” کافکا آرزوی خود برای جهانی معنوی را در داستانی نمادین بیان می کند که این نمادها پزوهش و نمادشناسی شده است.
دید منفی کافکا نسبت به شناخت جهان تنها باتکیه بر علم و تکنولوژی در داستان” کاوشهای یک سگ” تشریح شده است.
در فصل سخن آخر یکی از آخرین داستانهای کافکا به نام” لانه” فرار هنرمند از اجتماع و درون گرایی او به تصویر کشیده شده است.
در”شناخت کافکا “خوانندگان می­توانند با خط سیر اندیشه‌ی یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ بشری آشنا شوند.
کافکا تا سوم ژوئن ۱۹۲۴ در چهل و یک سالگی با شهامت با بیماری سل مبارزه کرد و با آرزوی جهانی با مناسباتی انسانی، عادلانه و زیبا در آسایشگاه معلولین کی یرلینگ درگذشت.
کافکا تا آخرین روزها با قلمی سرشار از احساسات انسانی از دنیایی یکسره متفاوت نوشت و با قلم خود دین خویش را به حقیقت ادا کرد.

نشر شده در: اخبار و گزارشات

بدون نظر.

نظر دهيد



+ پنج = 9