چهارشنبه اردیبهشت ۴, ۱۳۹۸

های، ای نقاش

پرتونادری

 

 

 

های، ای نقاش

ای برادر،ای پدر،ای جان!

 

 

استادم بود،استاد محی الدین شبنم که ما شاگردان او را بیشتر به نام استاد شبنم و گاهی هم به نام استاد شبنم غزنوی یاد می کریم. نیکو مرد بود، مهربان، درست مانند یک پدر مهربان. به آرامی سخن می گفت. آرام ومتفکر گام بر می داشت. سیمای با شکوهی داشت و صدایی لبریز از صمیمیت. در بهار ۱۳۴۷خورشیدی آن گاه که به دارالمعلمین اساسی کابل راه یافتم، همه چیز در نظرم جلوهء دل انگیزی داشت.

بچه های آمده از چهار گوشهء افغانستان، مکتب ما را به افغانستانی کوچک؛ اما با شکوهی بدل کرده بودند. بچه های درسخوان، بچه های خوب، بچه های بر گزیده شده از هر ولایتی. گاهی بچه های سیاسی، انقلابی، استدلالی وجدلی. تا به کانتین می رسیدیم و در بدل یک قیران(پنجاه پول) یک چاینک چای می گرفتیم ، بحث ها آغاز می شد، کسانی در پیوند به ولایت خود  به دیگری چیز های می گفت و کسانی هم انبان دانش های سیاسی شان را می گشودند وسخنان شان همه از انقلاب می بود و سر نگونی نظام شاهی! بچه ها دلتنگ بودند که چرا ما چنینیم و دیگران چنان. بچه ها مظاهره چیان با فر هنگی بودند. ازاین نقطه نظر آن دارالمعلمین عزیز کانون بزرگ اندیشه ها وگفتگو های سیاسی نیز بود. کتابخانه یی داشتیم که تا نیمه های شب گشوده وتا به آن جا می رسیدی آن بودای متفکر و مقدس، استاد جیلانی خان ، استاد« قرائت فارسی» را می دیدی که پشت میز خود نشسته و چیزی می خواند و سکوت با شکوهی گسترده در کتابخانه. بچه ها وقارشگرفی داشتند وزمانی کسی که سخن سبکی می گفت ویا هم ادای ناخوش آیندی در می آورد، دیگری می گفت: به سویهء یک معلم به شما شرم است که چنین می گویی یا چنین می کنی، ما همدیگر را معلم صاحب خطاب می کردیم!

چه مکتبی بود، آوازه به دانایی در همهءشهر، استادان دانشمند، خارج دیده و مهربان، مکتب فراخ بسیار فراخ که می گفتند، شصت جریب زمین پهنا دارد. کتابخانه،آزمایشگاه ها، میدان های ورزشی،درختان انبوه وسرسبز، فارم های زراعتی، چمن های سرسبز، کانتین، و صدای رادیو که پخش می شد  و تو می توانستی آن صدا را حتا در گوشه های دورمکتب نیز بشنوی.نمی دانم  چرا در آن روزگار شنیدن رادیو آن همه لذت بخش و خیال انگیز بود!

 

ما مضمونی داشتیم زیر نام آرت نظری، این آرت نظری همان رسامی بود. برای فرا گیری این مضمون باید می رفتیم به ساختمان دیگری در کنار دروازهء ورودی دارالمعلمین. صنف آرت نظری در طبقهء دوم این ساختمان قرار داشت. ما از کنار اتاقی می گذشتیم که آن اتاق دفتر کاراستاد شبنم واستاد عنایت الله شهرانی بود. دو همکار، دو دوست، دو برادر.هر بار که از کنار آن آتاق می گذشتیم و اگر بخت یاری می کرد و دروازهء اتاق گشوده می بود، ما شاگردان  به گفتهء شاعر، همه تن چشم می شدیم و به درون آن اتاق نگاه می کردیم، برای آن که آن اتاق به نگار خانه یی می ماند، به همان نگارخانهء چین وماچین که در افسانه های مادر کلان ویا در افسانه های افسانه گوی پیر دهکده های خود شنیده بودیم. بر دیوار های اتاق نقاشی های استاد شبنم و استاد عنایت الله شهرانی آویخته می بودند. آن اتاق در حقیقت کارگاه نقاشی این دو استاد عزیز بود. احترام تعریف نا پذیری به استاد شبنم داشتم. دلم می شد که در هفته چند ساعت مضمون آرت نظری می داشتیم و استاد شبنم به صنف می آمد و بعد روی چوکیی می نشست و با مهربانی می گفت : « پنسین های تان را بیارید که سر کنم!» او پنسیل را پنسین می گفت.استاد باور داشت که برای آموزش رسامی نخست باید شاگرد یاد بگیرد که پنسین خود را چگونه سر کند!

 

در تابستان ۱۳۶۰ خورشدی به عضویت علمی مرکز ساینس در کابل پذیرفته شدم و آن جا استاد شبنم، مسووُل بخش آرت مرکزساینس بود.درهمین سال ها بود که بیشتر با استاد آشنا شدم.دریافتم که دارالمعلمین در ذهن او نیز یک مدینهء فاضلهء گمشده است. روزی از آن کارگاه نقاشی یادی کردم  و از آن تابلو های خیال انگیز.استاد با اندوه بزرگی گفت می دانی بعدأ آتش سوزیی آن جا رخ داد و شماربیشترآن تابلو ها سوختند.در لحن او اندوهی بزرگی را احساس کردم،  گویی این حادثه همین دیروز رخ داده بود. آتش سوزی شبانه رخ داده بود و استاد فکر می کرد که آتش توطئه یی آن همه تابلو ها را به خاکستر بدل کرده بودند. استاد می گفت که این حادثه چنان ذهنم را آشفته ساخت که تازمان درازی دیگر دستم به سوی برسک نقاشی دراز نمی شد!

 

زمستان ۱۳۶۷ خورشیدی شهریان کابل روزان و شبان دشواری را پشت سر گذاشتند.سرما، گرسنگی، تاریکی، صدای مرگبار راکت، جستجوی همیشگی جوانان برای فرستادن به جبهه های جنگ و قیود شبگردی، زنده گی را به جهنمی بدل  کرده بود.ساعت های دراز در قطار خبازی انتظار کشیدن و بعد شنیدن این جمله که نان تمام شد!!!

زنان و دختران در قطاری و مردان در قطاری؛ اما هر دو قطار می رسیدند به یک غرفهء تنگ که از آن بوی گرم نان نیمه پخته، نارسید و گاهی سوخته بلند می شد. تو که باید سرساعت هشت در دفتر باشی باید پیش از پنج بامداد خود را به  نانوایی برسانی تا دست خالی بر نگردی.این قطار قطار بحث ها و جدل هایی نیز بود؛ اما با دلهره چون می ترسیدی که شاید یک تن از وابستگان امنیت در کنار تو ایستاده است. به هر حال نمی شد که سخن نگفت و به اصطلاح درد دل نکرد.

به یاد دارم که روزی در دهلیز یکی از اداره های دولتی کسی با گرمی و محبت با من سلام علیک کرد وبیدرنگ پرسید که چهرهء شما برای من بسیارآشناست؛ اما نمی دانم که شما را کجا دیده ام؟ من او را به خاطرآوردم، یکی از اهالی قطار نانوایی بود! گفتم ما بامدان زیادی در قطار نانوایی حصهء سوم خیر خانه دیده ایم، مرد دیگر سخنی نگفت و بدون خدا حافظی از من جدا شد.

 

در یکی ازشب های همین زمستان دشوار شعری سرودم، تا شعر تکمیل شد دیدم که از نقاشی کمک می خواهم تا مرا به تصویر نانی برساند.استاد شبنم یادم آمد، شعر را برای او اهدا کردم. فردای آن شب که به مرکز ساینس رفتم، ازاستاد شبنم خواهش کردم تا به بخش ما بیاید و او آمد و گفتم استاد! امشب شعری سرودم وآن را برای شما اهدا کرده ام! استاد با علاقمندی گفت، بخوان! شعر را به استاد خواندم. چون شعر تمام شد، چشم هایم را بالا کردم دیدم که استاد خاموشانه می گرید و اشک ها از گونه های روزگار دیده اش پایین می آیند، تا من اشک هایش را دیدم، عینک از چشمان بر داشت و اشک های داغش را پاک کرد. به سوی من می دید و نمی توانست که چیزی بگوید. گویی این سکوت خود گویا تر از هر چیز دیگری بود. استاد بی آن که تبصره یی کند برخاست و رفت به دفتر خود. من شعر را پاک نویس کردم و رفتم برایش دادم، استاد گفت باید برای تو تابلویی نقاشی کنم و بعد چنین کرد. این است آن شعر من:

 

 

 

 

 

 

 

 

به استاد هنر آفرینم

استاد شبنم

 

آنک نان

های،ای نقاش!

شاخهءسبزو بلند جنگل « بهزاد»

هر سخن با تو که می گویم

همچنان آیینه از خورشید لبریز است

ای زبانم با زبانت آشنا از دیر

جز تو آیا با کسی دیگر

می توان این درد را گفتن

آخر این جا کودکم هر بامدادان گریه آغازد

آخر این جا این خروس بامهای فقر

بانگ درد آلود خود را می دهد پرواز

درغبارین لحظه های تیره از آغاز

 

کودکم هر بامدادان با گلوی فقر می خواند

لیک این جا جز من و جز یک زن بیمار

کس نمی گردد زخواب خویشتن با بانگ او بیدار

 

 

های، ای نقاش!

شاخهء سبزو بلند جنگل«بهزاد»

تو مگر آیا نمی دانی

این گرسنه کودک غمناک

تا کجا ها بوی نان را برده است از یاد

 

گر به دستانت توانی است

یا که مرغ آفرینش را میان پنجه هایت آشیانی است

نقشی نانی یا که آن جا بر پرند ذهن تو باقیست

های،ای نقاش!

          ای برادر!

                  ای پدر،ای جان!

تو گره از کار من بگشای

نقش نانی ریز

از برای کودک من برسپید روشن کاغذ

تا شبی دزدانه از چشمان آن کودک

من بکوبم تابلویت را به روی سینهء دیوار

چون دیگر باره بگوید نان!

من برایش گویم آنک نان،

                           آنک نان!

او شود خاموش و برتصویر بیند خیره و حیران!

 

شهر کابل

حوت ۱۳۶۷ خورشیدی

نشر شده در: اخبار و گزارشات, مقالات

بدون نظر.

نظر دهيد


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.