چهارشنبه مرداد ۲۲, ۱۳۹۹

بروید و زمین هـــای خـــود را پشـــم بکـــارید!

پرتو نادری
گویندباری یکی ازخلیفه های بغداد برمصریان خشم گرفت ودستورداد تاهمه ملک بجویند وکم خردترین مرد رابیابند وبه دربارآورند!درباریان به شگفت اندرشده بودند که سلطان رابه چنین مردی چه نیازی افتاده است که این همه ازخردمندان ومشاوران رنگین القاب بریده ودل به بی خردی بسته است؛اماچاره چه بود،دستوردستورسلطان بود و بایداجرامی شد که غفلت دربرابرآن عقوبت سنگینی درپی داشت.
وزیران کاردان!انجمنی آراستند وبقچه های دانش وکاردانی خودگشودند،گفتند وگفتند وگفتند تا این که به این تصمیم رسیدند که باید به همه کوی وبرزن سربازانی فرستند وچنین کسی رابیابند وبه دربارآورند.یکی ازآن میانه که گویی سرش برتنش سنگینی می کرد،احترامی به جای آورد وگفت که ای نخبگان قوم که پیوسته توسن خرد وکاردانی زیرزین دشته اید، مرا باوربراین است که نیازبه این همه جستجووسفرهای درازبه هرکوی وبرزن وهردهکده وشهری نیست،تا من دراحوال دربارمی بینم، چنین کسی رامی توان همین جا به آسوده گی درکنارسلطان پیدا کرد! این سخن همهمه یی درانجمن برانگیخت وارشدالوزرا،چشمان خرد ازحدقه برکشید ورگ گردن کیاست وشکیبایی پنداند وکف برلبان آورد که ای یاوه گوی یاوه پندار!مگرنمی دانی که سلطان،کم خرد نخواسته است؛ بلکه او کم خرد ترین رامی خواهد.مردزبان برکشید وبه شدت زیردندان گرفت،این بارچشمان خرد ارشدالوزرا چنان تخم شترمرغی ازکاسه ی سربیرون زد وبا فریاد گفت:مگرتو خاصیت ازسوسماران بیابان داری که این گونه زبان به درازا برمی کشی! مردگفت نه چنین نیست،زبان زیردندان گرفته ام تا دیگراین گونه سخن به یاوه نگوید که کم خردترین رادراین روزگارمرتبت از وزیربالاترباشد.

سربازان به هرکوی وبرزن شدند وازشهر به شهر ودهکده به دهکده درجستجوی کمشده ی سلطان برآمدند.مردمان را دهان تعجب باز مانده بود که خدایا این چه روزگاریست که لشکریان ودرباریان سلطان دربه درجستجوی کم خرد ترین مردی سرگردان اند.دشت ها،کوه ها ودریا ها درزیرسم اسبان کوبیده شدند،سربازان همه جا راگشتند وجستند و اما گویی بی خردان روزگارهمه به قطره آبی بدل شده ورفته بودند در ژرفای زمین! سربازان راسرانجام مصلحت درآن شد تا به درباربرگردند؛اما چگونه با دستان خالی!

یکی را که ازآن میان ازعلم مالیه سررشته یی بود،گفت یاران نگران نباشید،سلطان راگوییم که عمرت درازباد ! وستاره ات بی غروب!که درسایه ی بال همای دولت تو عاید سرانه ی خرد مردم به پنجاه وپنج درصد افزایش یافته است.شاید سلطان رااز این سخن گشایش خاطری دست دهد و برما ببخشاید! چون سربازان بر گشتند وخبر به ارشدالوزرا دادند،او رااین بار چشمان تعجب ازکاسه ی سربیرون زد وگفت این چگونه ممکن است که مردم راعاید سرانه ی خرد این همه افزایش یافته باشد،در حالی که ماهمچنان نشسته براورنگیم!

وزیران بازانجمنی برپا کردند تا این گره سخت ازکارسیاست دولت بگشایند.یکی ازآن میانه گفت چاره یی نیست،جزآن که چنین کسی راازیکی ازکشورهای همسایه فراخوانیم!دیگری گفت مگرخود ازشماربیخردانی که چنین می پنداری،اگر ملک های همسایه این همه بی خردمی بودند ما راچنین به کاسه ی سر آب نمی داند!

ارشدالوزرا مانند تندیسی درسکوت فرورفت؛اما تا لحظه ی دیگر با هیجانی به آن وزیری که درانجمن نخستین گفته بود که باید جستجو را از دربارآغاز کرد؛فریاد زد:هان ای فلان ابن فلان بگوتوآن روز چه گفته بودی؟مرد با تردید گفت اگر بر زبان درازی من خشم نمی گیری باردیگرگویم.ارشدالوزرا گفت: بگو که به گمانم سخنی با صواب تر از سخن تو کسی در این انجمن نگفته است!

مرد گفت:من همچنان براین باورم که باید چنان کسی را که سلطان می خواهد درهمین دربارجستجوکرد.

ارشدالوزرا گفت:حالاکه تراعلم بی خرد شناسی، چنین فزون است. نشانه های چنین مردی را بگو تا او را دریابیم! وزیر گفت:جماعت انبوهی در دربار زند گی می کنند که سخن فراوان می گویند،نان فراوان می خورند، خوابی دراز دارند، وکارهبچ نمی کننند. این همه نشانه های کم خردیست.سکوتی بر انجمن سایه انداخت تا این که ارشدالوزارباز به سخن درآمد که این نشانه ها که می گویی مرا گمان چنین است که می خواهی به تعریض مارا ازشمارهمان جماعت انگاری!!!

مرد گفت:زبانم بریده بادکه چنین نیست! من جماعت دیگری شناسم که روز تا روز شمارشان در دربار فزونی گیرد واین نشانه ها بیشترازما بر جبین دارند.گفتند برویم واین جماعت بیابیم که چند روز است که سلطان درآتش انتظار می سوزد وهربارمی پرسد که چه شد آن کم خرد ترین مرد!!! تا به آن جماعت رسیدند، چشم ها دیدند همه بسته و دهان ها دیدند همه باز واز هردهانی درهر لحظه هزاردرهزاریاوه در پرواز.

ارشدالوزرا با تمام خردی که درگلو داشت فریاد زد که ای جماعت چشم بسته ای دهان گشاده!شما کیانید و چگونه به این جایگاه رسیده اید؟همه گفتند ما ازباشند گان اصیل همین شهر ها ودهکده هاهستیم،چون سکه ی دولت درضرابخانه ی نیرنگ روزگار به نام نامی سلطان بزرگ ضرب زده شد،دردهکده ها و شهرهاعاید سرانه ی خرد مردم فزونی گرفت،وآن گاه که ماسخن می گفتیم آنان سخنان ما فهم نمی کردند وچنان بود که ما راازکوی وبرزن بیرون راندند وما نیز درجستجوی جایگاهی برآمدیم تاسخنان ما فهم کنند وقدر ما برجای آورند.

ارشدالوزراگفت:شما را بزرگ کیست؟ گفتند آن که بیشترسخن گوید،کمترشنود وتامل نشناسد.بازپرسید:اوکجاست؟یکی ازآن میانه گفت:دیروزاو راسرسوزن رگ خرد جنبیده بود و می گفت که آب زور سر بالا نمی رود! اورا ازمقام بر کنارکردیم و حال من برجایگاه هستم.ارشدالوزرا درحالی که با خوشحالی می خواند:

آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم

یار درخانه و ما گرد جهان می گردیم!

با دست وبا صدای پرازهیجان به سوی بزرگ آن جماعت بانگ زد،بیا ای دوست عزیز،ای برگزیده ی سلطان روزهاست که تمام ملک را درجستجوی توسرگردانیم. بیا که ترا به نزد سلطان بریم!حاجبان ودربانان را خبر دادند که به سلطان پیام دهید،آن کم خرد ترین مرد که می خواستی یافت شده است!

تا سلطان چشمش به آن مرد افتاد دهان تا بناگوش باز کرد واز شادمانی سرازپانمی شناخت. گویی خود به آیینه یی بدل شده بود دربرابرآن مرد.سلطان بیدرنگ دستورداد تا آن کم خردخوشبخت راخلعت بپوشانند به آیین سلطانی وباجوهر شایسته سالاری فرمانی نویسند که سلطان امارت مصر فلان ابن فلان را کرد. آن کم خرد ترین مرد، خیره در خردمندی! روزگار می نگریست وبا خود می گفت:خدارا شکر که عاید سرانه ی خرد من فزونی نیافته بود ورنه چنین جایگاهی را به خواب هم نمی دیدم. مرد ازدربارسلطان بیرون زد وهی میدان وطی میدان باحشم وسپاه روانه ی مصر شد.

گویند روزی گروهی ازمردمان مصر به نمایند گی دودهکده به نزد امیر به داد خواهی آمدند. نمایند ی یکی از آن دهکده ها به امیر ادای احترامی کرد و گفت:ای امیر خردمند! ای فرستاده ی دارالخلافه ی روزگار! تاج بلندت نشیمنگاه سیمرغ خوشبختی باد! ما می دانیم که در خرد بزرگتراز بزرگمهری ودرعدالت گشاده دست تراز انوشیروان،ما براین درگاه به دادخواهی آمده ایم که امسال زمین های خویش راپنبه کشته ایم وآب کشتزارهای ماازآن دهکده ی بالا می آید،آن ها آب بر ما بسته اند و پنبه زارهای ما خشکیده است. تا اوخواست چیزی دیگری بگوید که امیر فریاد زد:ای مصریان گزافه گوی!مگرخرد تان را در گدام گورستان مومیایی کرده اید که این گونه سخن به یاوه می گویید! مگراین شما نیستید که گوش جهان کر کرده اید و ازچند وچندوچند هزارسال تاریخ و تمدن وعلم و فرهنگ سخن می گویید! چه شدکه چنین سخن ساده یی را تاکنون در نیافته اید که اگر کشت پنبه این همه دشمنی وجنجال درپی دارد واین همه وحدت وهمبستگی ملی را خراب می کند، چرا نمی روید وزمین های خود را پشم نمی کارید که به آب نیاز ندارد!!! مردم خیره خیره به یک دیگر نگرستند وامیرباردیگر با صدای بلند تری فریاد زد:نشنیدید که چه گفتم ای مردم خیره سر!بروید و زمین های خود را پشم بکارید،پشم!بروید وباکشتزارهای پنبه ی خویش این همه غوغا درملک بر میانگیزید!بروید که اگر بار دیگر خلیفه برشما خشم گیرد خود به این سرزمین آید، آن گاه همین کشت پشم را نیز برشما حرام کند!

جدی ۱۳۹۰

شهرک قرغه- کابل

نشر شده در: مقالات

بدون نظر.

نظر دهيد


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.