شنبه نوامبر 1, 2014

قصیدۀ سخنور بزر گ حضرت حجت خراسان

 

خدایا عرض و طول عالمت را توانی در دل موری کشیدن
نه وسعت در درون مور آری نه از عالم سر مویی بریدن
عموم کوه بین شرق و مغرب توانی در صدف جمع آوریدن
تو بتوانی که در یک طرفةالعین زمین و آسمانی آفریدن
تو دادی بر نخیلات و نباتات به حکمت باد را حکم ورزیدن
بناها در ازل محکم تو کردی عُقوبت در رهت باید کشیدن
تفاوت در بنی انس و بنی جان معیّن گشت در دیدن ندیدن
نهال فتنه در دلها تو کشتی در آغاز خلایق آفریدن
هر آن تخمی که دهقانی بکارد زمین و آسمان آرد شخیدن
کسی گر تخم جو در کار دارد ز جو گندم نیابد بدرویدن
تو در روز ازل آغاز کردی عقوبت در ابد بایست دیدن
تو گر خلقت نمودی بهر طاعت چرا بایست شیطان آفریدن؟
سخن بسیار باشد جرأتم نیست نفس از ترس نتوانم کشیدن
ندارم اعتقادی یکسر موی کلام زاهد نادان شنیدن
کلام عارف دانا قبولست که گوهر از صدف باید خریدن
اگر اصرار آرم ترسم از آن که غیظ آریّ و نتوانم جهیدن
کنی در کارها گر سختگیری کمان سخت را نتوان کشیدن
ندانم در قیامت کار چونست چو در پای حساب خود رسیدن
اگر می خواستی کین ها نپرسم مرا بایست حیوان آفریدن
اگر در حشر سازم با تو دعوی زبان را باید از کامم کشیدن؟
اگر آن دم زبان از من نگیری نیم عاجز من از گفت و شنیدن
و گر گیری زبانم دون عدلست چرا بایست عدلی آفریدن؟
اگر آن دم خودت باشی محالست خیالی را ز من باید شنیدن
اگر با غیر خود وا می گذاری چرا بیهوده ام باید دویدن؟
بفرما تا سوی دوزخ بَرَندم چه مصرف دارد این گفت و شنیدن؟
ولی بر عدل و بر احسان نزیبد به جای خویش غیری را گزیدن
نباشد کار عُقبی همچو دنیا به زور و رشوه نتوان کار دیدن
فریق کارها در گردن توست به غیر از ما تو خود خواهی رسیدن
ولی بر بنده جرمی نیست لازم تو خود می خواستی اسباب چیدن
تو دادی رنه در قلب بشرها فن ابلیس را بهر تنیدن
هوی را با هوس اُلفَت تو دادی برای لذت شهوت چشیدن
نمودی تار رگها پر ز شهوت برای رغبت بیرون کشیدن
شکمها را حریص طعمه کردی شب و روز از پی نعمت دویدن
نمیداند حلالی یا حرامی همی خواهد به جوف خود کشیدن
تقاضا می کند دایم سگِ نفس درونم را ز هم خواه دریدن
به گوشم قوت مسموع و سامع بسازد نغمه ی بربط شنیدن
به جانم رشته ی لهو لعب را توانم دادی از لذت شنیدن
همه جور من از بلغاریانست کز آن آهم همی باید کشیدن
گنه بلغاریان را نیز هم هست بگویم گر تو بتوانی چشیدن
خدایا! راست گویم فتنه از توست ولی از ترس نتوانم جغیدن
لب و دندان ترکان ختا را نبایستی چنین خوب آفریدن
که از دست و لب و دندان ایشان به دندان دست و لب باید گزیدن
برون آری ز پرده گل رخان را برای پرده ی مردم دریدن
به ما تو قوّت رفتار دادی ز دنبال نکو رویان دویدن
تمام عضو با من در تلاشند ز دام هیچیک نتوان رهیدن
نبودی کاش در نعمات لذت چو خر بایست در صحرا چریدن
چرا بایست از هول قیامت چنین تشویشها بر دل کشیدن؟
لب نیرنگ را در جام ابلیس کند ابلیس تکلیف چشیدن
اگر ریگی به کفش خود نداری چرا بایست شیطان آفریدن؟
اگر مرغوله را مطلب نباشد چرا این فتنه ها بایست دیدن؟
اگر مطلب به دوزخ بردن ماست تعذّر چند باید آوریدن؟
بفرما بی تعذّر تا بَرندم چرا باید به چشم عمرو دیدن؟
تو فرمایی که شیطان را نباید کلام پرفسادش را شنیدن
تو در جلد و رگم مأواش دادی زند چشمک به فعل بد دویدن
اگر خود داده ای در ملک جانم نباید بر من آزارت رسیدن
مر او را خود ز حبس خود رهاندی که شد طرّار در ایمان طریدن
ز ما حجّ و نماز و روزه خواهی تجاوز نیست در فرمان شنیدن
بلاشُبهه چو صیّادِ غزالان درین هنگام نخجیر افکنیدن
به آهو می کنی غغا که بگریز به تازی هی زنی اندر دویدن
به ما فرمان دهی اندر عبادت به شیطان در رگ و جانها دویدن
به ما اصرار داری در ره راست به او در پیچ و تاب ره بریدن
به ذات بی زوالت دون عدلست به روی دوست دشمن را کشیدن
تو کز درگاه خویشت باز راندی چرا بایست بر ما ره بریدن؟
سخن کوتاه، ازین مطلب گذشتم سر این رشته را باید بریدن
کنون در ورطه ی خوف و رجایم ندارد دل زمانی آرمیدن
برای بیم و امیدم تهی نیست دل از آن هر دو دایم در طپیدن
تو در اجرای طاعت وعده دادی بهشت از مزد طاعت آفریدن
ولی آن مزد طاعت با شفاعت چه منّت باید از تو می باید کشیدن؟
و گرنه مزد طاعت نیست منّت به مزدش هر کسی باید رسیدن
کسی کو بایدی یابد مکافات نیابد فرق بر ما و تو دیدن
اگر نیکم و گر بد خلقت از تست خلیقی خوب بایست آفریدن
به ما تقصیر خدمت نیست لازم بَدیم و بَد نبایست آفریدم
اگر بر نیک و بد قدرت بدادی چرا بر نیک و بد باید رسیدن؟
سرشتم ز آهن و جوهر ندارم ندانم خویش جوهر آفریدن
اگر صد بار در کوره گدازی همانم باز وقت باز دیدن
به کس چیزی که نسپردی چه خواهی؟ حساب اندر طلب باید کشیدن
گَرَم بخشی گَرَم تو دانی نیارم پیش کس گردن کشیدن
همین دستی به دامان تو دارم مروّت نیست دامن پس کشیدن
زمانی نیز از من مستمع شو ز نقل دیگرم باید چشیدن
شبی در فکر خاطر خفته بودم طلوع صبح صادق در دمیدن
صدایی آمد از بالا به گوشم نهادم گوش در راه شنیدن
رسید از عالم غیبم سروشی که فارغ باش از گفت و شنیدن
به غفّاریم چون اقرار کردی مترس از ساغر پیشین کشیدن
ازین گفتار بخشیدم گناهت چه حاجت از بد و نیکت شنیدن
به هر نوع که کس ما را شناسد بود مُستوجِبِ انعام دیدن
ندارد کس ازین در ناامیدی به امید خودش باید رسیدن
تفکّر ناصر از اندیشه دور است پی این رشته را باید بریدن

نشر شده در: حکیم شناسی

بدون نظر.

نظر دهيد



6 + = چهارده