دوشنبه آبان ۵, ۱۳۹۹

حکیم وسخنور بزرگ غزنه (سنایی)

 حکیم ابوالمجد مجدود‌بن آدم سنایی غزنوی، و نیز حکیم سنایی از بزرگ‌ترین شاعران زبان دری در سدۀ ششم هجری‌ست. او در سال (۴۷۳ هجری قمری) در شهر غزنه (واقع در افغانستان امروزی) دیده به‌جهان گشود، و در سال (۵۴۵ هجری قمری) در همان شهر چشم از جهان فروبست. نصایح و اندرز‌های حکیم سنایی دلاویز و پر‌تنوّع، شعرش روان و پر‌شور و خوش بیان، و خود او، در زمرۀ پایه‌ گذاران نخستین ادبیات منظوم عرفانی در زبان فارسی دری به‌ شمار‌آمده است (صفحۀ ۴۲، حافظ‌نامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ.) او در مثنوی، غزل و قصیده توانائی خود را بوضوح نشان داده است. سنائی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی که مسعود در اسارت بود، برای او تدوین کرد و با اهتمام سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و پراکنده شد و این نیز از بزرگواری سنایی حکایت می‌کند. مولانای بلخی‌، عطار نیشابوری و سنایی غزنوی را به منزلۀ روح و چشم خود می‌دانست‌:

ای خواجه ترا در دل اگر هست صفایی

بر هستی آن چون که ترا نیست گوایی

گر باطنت از نور یقینست منور

بر ظاهر تو چون که عیان نیست صفایی

آری چو بود صورت تحقیق چو تلبیس

بیدار شو از هرچه صوابی و خطایی

دعوی که مجرد بود از شاهد معنی

باطل شودش اصل به چونی و چرایی

گر شاهد وقت تو بود حشمت و نعمت

بیمار دلت را نبود هیچ شفایی

کاین حشمت و نعمت دو حجایند یقین‌دان

کاندر دو جهان زین دو بتر نیست بلایی

این هست وجودش متعلق به مجازی

و آن هست حصولش متولد ز ریایی

تا این دو رفیق بد همراه تو باشند

هرگز نبود خواجه ترا راه به جایی

تو بسته شده در گره آز شب و روز

وز دست هوا خورده به ناکام قفایی

بفروخته دین را به یکی گرده و کرده

پوشیده تن خویش به رنگی و عبایی

بویی نرسید به مشامت ز حقیقت

همچون سگ دیوانه به هر گرد سرایی

در دعوی مطلق چو رسولی شده مرسل

در لفظ به هر ساعت چونی و چرایی

تا جسم و دلت هست به هم هر دو مرکب

نایدت زد و برد قبایی و کلایی

تا زین تن آلوده برون ناید کبرت

حاصل نشود بهر خدا هیچ رضایی

بیرون کن ازین خانهٔ خاکی دل خود را

وآن گه ز دلت ساز تو ارضی و سمایی

گر خاطر اوهام برنده شود از خلق

بر خالق خود گوید بی مثل ثنایی

ار حق به جز از حق نکند هیچ قبولی

وندر خور خود خواهد ملکی و عطایی

آن دل که بدین سان بود اندر ره توحید

حقا که بود موقن و باقی به بقایی

در حوصلهٔ تنگ تو زین بیش نگنجد

این هدیه چو دادند نخواهند جزایی

کاین فضل الاهی بود اندر ره توحید

وندر ره توحید چنین جوی بهایی

شونیست شو از خویش و میندیش کزان پس

یکسان شمری هر دو: جفایی و وفایی

اندر صفتت نیست چه نامی و چه ننگی

بر بام خرابات چه جغدی چه همایی

گر نزد سنایی بشدی خلقت اول

از دیده نمودی ره تحقیق سنایی

 

نشر شده در: دانشمندان کلاسيک

بدون نظر.

نظر دهيد


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.